عشق اجباری
بلندم کردن دستمو محکم گرفتن و از اون اتاق منو بردن بیرون دستم داشت درد میگرفت
جیغ زدم: ولی کنیننن عوضیاااااااا
یونگی:خفه خون بگیر
گفتم: داره دردم میادددد
نامجون:تقریبا رسیدیم
منو انداختن تو یکی از اتاقا
یکی رو تخت نشسته بود و داشت بهم نگاه میکرد
زیر لب گفتم: لعنتی نگاهاش خیلی ترسناکه
که با صدای بمش گفت:چی؟
دستام میلرزید که اومد نزدیکم و خیلی جدی گفت: میدونی برا چی دزدیدمت؟
با ترس گفتم: ن..نمیدونم
گفت: برادرت
یهو داد زدم: چرا همیشه بخاطر اون تو دردسر میوفتمممممم چرااااا
بعد با صدای ملایم گفتم: ببین جناب من هیچ ربطی به اون ندارم و اصلا نمیبینمش لطفا ولم کنین و بزارین برم من اصلا برا اون مهم نیستم
گفت: حداقل میتونم با خواهرش تهدیدش کنم
داد زدم: عوضی تو نمیفهمی چی میگم من برای اون مهم نیستممممممممم اینو تو مخت فرو کنننن
چونمو بالا گرفت و گفت: یکبار دیگه داد بزنی خودم میکشمت
زیر لب احمقی گفت و رفت و درو پشت سرش قفل کرد بلند شدم و محکم به در کوبیدم: درو باز کن لعنتییییییی
جیغ زدم: ولی کنیننن عوضیاااااااا
یونگی:خفه خون بگیر
گفتم: داره دردم میادددد
نامجون:تقریبا رسیدیم
منو انداختن تو یکی از اتاقا
یکی رو تخت نشسته بود و داشت بهم نگاه میکرد
زیر لب گفتم: لعنتی نگاهاش خیلی ترسناکه
که با صدای بمش گفت:چی؟
دستام میلرزید که اومد نزدیکم و خیلی جدی گفت: میدونی برا چی دزدیدمت؟
با ترس گفتم: ن..نمیدونم
گفت: برادرت
یهو داد زدم: چرا همیشه بخاطر اون تو دردسر میوفتمممممم چرااااا
بعد با صدای ملایم گفتم: ببین جناب من هیچ ربطی به اون ندارم و اصلا نمیبینمش لطفا ولم کنین و بزارین برم من اصلا برا اون مهم نیستم
گفت: حداقل میتونم با خواهرش تهدیدش کنم
داد زدم: عوضی تو نمیفهمی چی میگم من برای اون مهم نیستممممممممم اینو تو مخت فرو کنننن
چونمو بالا گرفت و گفت: یکبار دیگه داد بزنی خودم میکشمت
زیر لب احمقی گفت و رفت و درو پشت سرش قفل کرد بلند شدم و محکم به در کوبیدم: درو باز کن لعنتییییییی
- ۸۹۵
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط