Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_316
_باشه ببخشید معذرت میخوام گریه نکن!
سعی میکردم ولی نمیشد
_جون خودت نمیدونستم در.دت میگیره! بشکنه دستم
کاش علت گریم این بود..
کاش.
چشمامو چند ثانیه ای بستم
چند مین گذشت
حالم تقریبا خوب شده بود
از توی اغو//شش بیرون اومد و به چشمای خمـ.ارو کشیدش زل زدم
به خودم اومدم
چند بار سرمو تکون دادم و از روی تخت پایین پریدم
_کجا؟
صدام گرفته بود..
+میرم بخوابم خستم
_همینجا بخواب
+میخوام برم اتاقم
_تختت خیـ.سه، همینجا بخواب
حوصله مخالفت نداشتم و سریع به حرفش گوش دادم
روی تختش دراز کشیدم و به سه نکشیده واسه اون سرد.رد خوابیدم
(چند ساعت بعد)
_لیلی..
چشمامو باز کردم
+بله
_این الارم گوشی توعه؟ خفش کن
روی تخت نیم خیز شدم یکم چشمام و باز بسته کردمو بعد
سمت اتاقم رفتم
گوشیو برداشتم و الارم رو خواموش کردم
از همونجا یه راست سمت سرویس رفتم
بعد عملیات بی حوصله مسواک زدم و دوباره وارد اتاق شدم.. روی تخت نشستم
با دستام سرم رو گرفتم
هنوزم کمی در..د داشت
بهتره برم صبحونه رو حاضر کنم
سمت طبقه پایین رفتم و وارد اشپزخونه شدم
میزو کامل چیدم
حوصله نداشتم برم بالا بهش بگم بیاد بنابرین بهش زنگ زدم
روی سه بوقه صدای خابالودش پیچید توی گوشم
_بــلـه؟
+صبحانه حاضره اگه میخوای بخوری بیا و
بعدشم منو برسون پیش وونا
بی حوصله جواب داد
_الان میام
یه لحظه دلم براش سوخت
بیچاره حتما خیلی خوابش میاد!
سمت قهوه ساز رفتم و سریع دوتا قهوه واسه هردو درست کردم تا یکم به خودمون بیایم
چند مین بعد جونگکوک هم اومد
با یه صبخیر نشست پشت صندلیشو شروع کرد به خوردن صبحانش
بی تفاوت داشتم صبحانه ام رو میخوردم که حس کردم سعی داره چیزیو بهم بگه
سرمو بلند کردم و به چشماش زل زدم
+حرفتو نخور
_خوبی؟
برای اینکه نگران نباشه لبخندی زدم
+خوبم
سری تکون داد و به ادامه صبحانش پرداخت
(چند مین بعد)
از ماشین پیاده شدم
سمت خونه وونا اینا رفتم و رو به جونگکوک گفتم
+شرمنده که امروز نیستم
_مشکلی نیست سلام منم برسون خوشبگذره
یه بوق زدو سریع ازم دور شد
اره دیگه قطعا مشکلی نداره
میتونه الان با خیال راحت دو..ست دخـتراشو بیاره خونه خالی
با این فکر گره بین ابروهام کور شدو زنگ در وونا اینارو زدم
صدای خاله از پشت ایفون بلند شد
_بله؟
+خاله جان
_سلام دخترم بیا بالا
265 لایک
#season_Third
#part_316
_باشه ببخشید معذرت میخوام گریه نکن!
سعی میکردم ولی نمیشد
_جون خودت نمیدونستم در.دت میگیره! بشکنه دستم
کاش علت گریم این بود..
کاش.
چشمامو چند ثانیه ای بستم
چند مین گذشت
حالم تقریبا خوب شده بود
از توی اغو//شش بیرون اومد و به چشمای خمـ.ارو کشیدش زل زدم
به خودم اومدم
چند بار سرمو تکون دادم و از روی تخت پایین پریدم
_کجا؟
صدام گرفته بود..
+میرم بخوابم خستم
_همینجا بخواب
+میخوام برم اتاقم
_تختت خیـ.سه، همینجا بخواب
حوصله مخالفت نداشتم و سریع به حرفش گوش دادم
روی تختش دراز کشیدم و به سه نکشیده واسه اون سرد.رد خوابیدم
(چند ساعت بعد)
_لیلی..
چشمامو باز کردم
+بله
_این الارم گوشی توعه؟ خفش کن
روی تخت نیم خیز شدم یکم چشمام و باز بسته کردمو بعد
سمت اتاقم رفتم
گوشیو برداشتم و الارم رو خواموش کردم
از همونجا یه راست سمت سرویس رفتم
بعد عملیات بی حوصله مسواک زدم و دوباره وارد اتاق شدم.. روی تخت نشستم
با دستام سرم رو گرفتم
هنوزم کمی در..د داشت
بهتره برم صبحونه رو حاضر کنم
سمت طبقه پایین رفتم و وارد اشپزخونه شدم
میزو کامل چیدم
حوصله نداشتم برم بالا بهش بگم بیاد بنابرین بهش زنگ زدم
روی سه بوقه صدای خابالودش پیچید توی گوشم
_بــلـه؟
+صبحانه حاضره اگه میخوای بخوری بیا و
بعدشم منو برسون پیش وونا
بی حوصله جواب داد
_الان میام
یه لحظه دلم براش سوخت
بیچاره حتما خیلی خوابش میاد!
سمت قهوه ساز رفتم و سریع دوتا قهوه واسه هردو درست کردم تا یکم به خودمون بیایم
چند مین بعد جونگکوک هم اومد
با یه صبخیر نشست پشت صندلیشو شروع کرد به خوردن صبحانش
بی تفاوت داشتم صبحانه ام رو میخوردم که حس کردم سعی داره چیزیو بهم بگه
سرمو بلند کردم و به چشماش زل زدم
+حرفتو نخور
_خوبی؟
برای اینکه نگران نباشه لبخندی زدم
+خوبم
سری تکون داد و به ادامه صبحانش پرداخت
(چند مین بعد)
از ماشین پیاده شدم
سمت خونه وونا اینا رفتم و رو به جونگکوک گفتم
+شرمنده که امروز نیستم
_مشکلی نیست سلام منم برسون خوشبگذره
یه بوق زدو سریع ازم دور شد
اره دیگه قطعا مشکلی نداره
میتونه الان با خیال راحت دو..ست دخـتراشو بیاره خونه خالی
با این فکر گره بین ابروهام کور شدو زنگ در وونا اینارو زدم
صدای خاله از پشت ایفون بلند شد
_بله؟
+خاله جان
_سلام دخترم بیا بالا
265 لایک
- ۸.۴k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط