Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_318
_باشه باباجون قراره بزودی برمو از شرم خلاص بشین دیگه
خاله اخمی کرد
_وونا این چه حرفی..
عمو حرفشو قطع کرد
_وونا دیگه نبینم از این بحثا کنی
اولا ما داریم شوخی میکنیم
دوما از کجا معلوم پسره رو بپسندیم؟
یه خواستگاری معمولیه شاید اصلا قبول نکنیم
خاله با دستش بازوی عمو رو گرفت
_ چیزی بهش نگو
مگه نمیبینی چقد روی این موضوع حساسه
وونا اخمی کرد
_بابا
فکر کنم قبلا در این باره صحبت کردیم
من به اندازه کافی یونگی رو میشناسم
میدونم چطوریه و تصمیمم خیلی جدی تر از این حرفاست
لطفا شماهم به فکر مخالفت با ما نباشید چون به هیچ عنوان نمیپذیرم
اینو گفتو وارد اتاقش شد
چشم غره ای به جای خالیش رفتم.. بیشعور!
عمو دستی توی موهاش کشید
_خیلی یه دندست نمیدونم کجا کم کاری کردم!
+عمو زیاد سخت نگیرین
یکم استرس داره
وگرنه مطمئنم نظر شما خیلی براش محترمه.. قسم میخورم حرفاش دست خودش نیست
_بله دخترم
قطعا همینطوره
برو پیشش باش از دلش دربیار مطمئنم ازم ناراحت شده...
راستی این پسره یونگی..
بنظرت خوبه کار زندگی داره؟
دربارش تحقیق کردم
ولی میخوام مطمئن بشم
+والا من تا جایی که میشناسمش
خونه و ماشینو کار داره
توی شرکت پیش جونگکوک کار میکنه
شماهم که میدونین وونا بهتر از هرکسی تصمیم میگیره
قطعا اخلاقشم مورد پسنده
_دستت در.د نکنه
خودمم ازش خوشم میاد
یبار دیدمش حضوری
خواستم ازش بخوام پاشو از زندگی دخترم بکشه بیرون
ولی خیلی پافشاری کرد
گفت که الا بلا وونارو میخواد
منم اونجا بود که فهمیدم از این بچه های یکی دوروزه نیست
+همینطوره
عمو لیوان آبی برای خودش ریخت و نوشید
_البته اینارو به وونا نگفتم
توهم بهش نگو دخترم
+چشم نگران نباشید
خاله یه دیس همراه با پارچ ابمیوه و دوتا لیوان بهم داد
_برو پیشش عزیزم
باشه ای گفتم و سمت اتاق وونا رفتم
درو با پام باز کردم و وسایلو گذاشتم روی عسلی
و بعد رفتم ودرو بستم و کنار وونا روی تخت نشستم
دستمو اروم گذاشتم روی شونش
265 لایک
#season_Third
#part_318
_باشه باباجون قراره بزودی برمو از شرم خلاص بشین دیگه
خاله اخمی کرد
_وونا این چه حرفی..
عمو حرفشو قطع کرد
_وونا دیگه نبینم از این بحثا کنی
اولا ما داریم شوخی میکنیم
دوما از کجا معلوم پسره رو بپسندیم؟
یه خواستگاری معمولیه شاید اصلا قبول نکنیم
خاله با دستش بازوی عمو رو گرفت
_ چیزی بهش نگو
مگه نمیبینی چقد روی این موضوع حساسه
وونا اخمی کرد
_بابا
فکر کنم قبلا در این باره صحبت کردیم
من به اندازه کافی یونگی رو میشناسم
میدونم چطوریه و تصمیمم خیلی جدی تر از این حرفاست
لطفا شماهم به فکر مخالفت با ما نباشید چون به هیچ عنوان نمیپذیرم
اینو گفتو وارد اتاقش شد
چشم غره ای به جای خالیش رفتم.. بیشعور!
عمو دستی توی موهاش کشید
_خیلی یه دندست نمیدونم کجا کم کاری کردم!
+عمو زیاد سخت نگیرین
یکم استرس داره
وگرنه مطمئنم نظر شما خیلی براش محترمه.. قسم میخورم حرفاش دست خودش نیست
_بله دخترم
قطعا همینطوره
برو پیشش باش از دلش دربیار مطمئنم ازم ناراحت شده...
راستی این پسره یونگی..
بنظرت خوبه کار زندگی داره؟
دربارش تحقیق کردم
ولی میخوام مطمئن بشم
+والا من تا جایی که میشناسمش
خونه و ماشینو کار داره
توی شرکت پیش جونگکوک کار میکنه
شماهم که میدونین وونا بهتر از هرکسی تصمیم میگیره
قطعا اخلاقشم مورد پسنده
_دستت در.د نکنه
خودمم ازش خوشم میاد
یبار دیدمش حضوری
خواستم ازش بخوام پاشو از زندگی دخترم بکشه بیرون
ولی خیلی پافشاری کرد
گفت که الا بلا وونارو میخواد
منم اونجا بود که فهمیدم از این بچه های یکی دوروزه نیست
+همینطوره
عمو لیوان آبی برای خودش ریخت و نوشید
_البته اینارو به وونا نگفتم
توهم بهش نگو دخترم
+چشم نگران نباشید
خاله یه دیس همراه با پارچ ابمیوه و دوتا لیوان بهم داد
_برو پیشش عزیزم
باشه ای گفتم و سمت اتاق وونا رفتم
درو با پام باز کردم و وسایلو گذاشتم روی عسلی
و بعد رفتم ودرو بستم و کنار وونا روی تخت نشستم
دستمو اروم گذاشتم روی شونش
265 لایک
- ۱۰.۰k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط