ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
Part:28
خوب که شدی میریم اونجا
کوک:باشه
ا.ت:خب دیگه غذاتو بخور ببین لاغر شدی
کوک:چشم پرنسس
............
ا.ت:واقعا باید بری؟ تو تازه خوب شدی
کوک:اره باید برم باید ارامشو به زندگیمون برگردونم
ا.ت:ولی اگه چیزیت بشه
کوک:چیزی نمیشه قول میدم
ا.ت:پس قول دادیا
کوک:قول
ا.ت:فعلا
کوک:فعلا
(ویو کوک )
بعد خدافظی رفتم سمت ماشین که
یونگی:مطمئنی نمیخوای باهات بیام
کوک:اره هیونگ یکی باید مراقب ا.ت باشه
یونگی:خیل خب ...میخوای..بکشیش ..بابامو میگم
کوک:نه...فقط میخوام پایین بکشمش من نمیتونم بکشمش
یونگی:چرا
کوک:هرچیم باشه اون بابای ا.تست من نمیتونم بکشمش
یونگی:ولی اگه مجبور شدی انجامش بدی چی
کوک:نمیدونم....بهتره برم
یونگی:باشه مواظب باش باید سالم برگردیا
کوک:باشه*خنده
یونگی:فعلا
کوک:فعلا
......
÷ارباب بریم ؟
کوک:اره دیگه وقتشه
مین دونگ ووک تو سه بار بهمون حمله کردی الان نوبت منه
کوک:هوف بریم
همهگی رفتیم سمت عمارتش و شروع کردیم
...
دونگ ووک:مرتیکه آخر بهم حمله کردی منتظر حمله بودم ولی یکم بد موقع بود قول نمیدونم زن عزیزت الان در امان باشه اونم تنها تو اون عمارت بزرگ با یه بچه تو شکمش
کوک:چه بچه ای اون بچه مرده
دونگ ووک:آه خیلی احمقی اون روز که ا.ت رفت بیمارستان برای آزمایش ما جواب ازمایششو دستکاری کردیم تا فکر کنه که بچش مرده و ازتو متنفر بشه اخه کم کم داشته عاشقت میشد
کوک:یعنی ا.ت الان...
دونگ ووک:اره اون هنوز حاملست
کوک:مرتیکه ..من بخاطر تو داشتم زندگیمو از دست میدادم اصلا میفهمی چی میگی*داد
دونگ ووک:اهوم میفهمم ولی ا.ت و اون بچه الان درخطر و شوهر عزیزش کنارش نیست که مراقبشون باشه
.....
«عشقی در حصارِ درد.»
Part:28
خوب که شدی میریم اونجا
کوک:باشه
ا.ت:خب دیگه غذاتو بخور ببین لاغر شدی
کوک:چشم پرنسس
............
ا.ت:واقعا باید بری؟ تو تازه خوب شدی
کوک:اره باید برم باید ارامشو به زندگیمون برگردونم
ا.ت:ولی اگه چیزیت بشه
کوک:چیزی نمیشه قول میدم
ا.ت:پس قول دادیا
کوک:قول
ا.ت:فعلا
کوک:فعلا
(ویو کوک )
بعد خدافظی رفتم سمت ماشین که
یونگی:مطمئنی نمیخوای باهات بیام
کوک:اره هیونگ یکی باید مراقب ا.ت باشه
یونگی:خیل خب ...میخوای..بکشیش ..بابامو میگم
کوک:نه...فقط میخوام پایین بکشمش من نمیتونم بکشمش
یونگی:چرا
کوک:هرچیم باشه اون بابای ا.تست من نمیتونم بکشمش
یونگی:ولی اگه مجبور شدی انجامش بدی چی
کوک:نمیدونم....بهتره برم
یونگی:باشه مواظب باش باید سالم برگردیا
کوک:باشه*خنده
یونگی:فعلا
کوک:فعلا
......
÷ارباب بریم ؟
کوک:اره دیگه وقتشه
مین دونگ ووک تو سه بار بهمون حمله کردی الان نوبت منه
کوک:هوف بریم
همهگی رفتیم سمت عمارتش و شروع کردیم
...
دونگ ووک:مرتیکه آخر بهم حمله کردی منتظر حمله بودم ولی یکم بد موقع بود قول نمیدونم زن عزیزت الان در امان باشه اونم تنها تو اون عمارت بزرگ با یه بچه تو شکمش
کوک:چه بچه ای اون بچه مرده
دونگ ووک:آه خیلی احمقی اون روز که ا.ت رفت بیمارستان برای آزمایش ما جواب ازمایششو دستکاری کردیم تا فکر کنه که بچش مرده و ازتو متنفر بشه اخه کم کم داشته عاشقت میشد
کوک:یعنی ا.ت الان...
دونگ ووک:اره اون هنوز حاملست
کوک:مرتیکه ..من بخاطر تو داشتم زندگیمو از دست میدادم اصلا میفهمی چی میگی*داد
دونگ ووک:اهوم میفهمم ولی ا.ت و اون بچه الان درخطر و شوهر عزیزش کنارش نیست که مراقبشون باشه
.....
«عشقی در حصارِ درد.»
- ۵۹۸
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط