{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان زیبا تر از الماس

رمان زیبا تر از الماس

پارت ۳۷

دیانا: ارسلان آدم بدی نبود خیلی هم مهربون

بود اصلا نمیشد که بگی اون از قصد من

آورده اینجا من تو این مدت شناخته بودمش

و بهش اعتماد داشتم نفسی گرفتم و با

خودم دو دوتا چهار تا کردم تا به یه نتیجه

خوب برسم

ارسلان: قبوله؟
دیانا: اوهوم

ارسلان: آفرین دختر عاقل حالا یکم استراحت

کنیم ببینیم باید چه کنیم
دیدگاه ها (۱)

رمان زیبا تر از الماس پارت ۳۸دیانا: دراز کشیدم رو تخت یعنی چ...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۳۹دیانا: مثلا چی ارسلان: اون هنوز...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۳۶ارسلان: دیانا منو تو باید عقد ک...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۳۵ارسلان: از اتاق که بیرون اومدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط