really love
really love
part⁵⁹
رسیدیم هتل خودمون
وارد شدم..لباسامو عوض کردم و اومدم پیش دخترا..یکم باهم حرف زدیم..پسرا هم دور از ما داشتن صحبت میکردن..صدای قهقههاشون هرچند دقیقهای میومد..داشتم حرف میزدم که:
-خیلی ازش ناراحت شدم بعد...
جیمین:لیلی،میشه یه مشورتی بهم بدی؟
-باشه..دخترا وایسید الان میام
رفتم پیششون نشستم
-چیشده؟
جیمین:میخوام از لیانا خواستگاری کنم
-چییییییی؟
نامجون:خب،ایدهای نداری؟
-وایسید من این موقعیت رو هضم کنم..لیانا داره با کسی که یک بار دیدتش ازدواج میکنه؟با بایسش درست میگم؟
خندهای کردن
+بله..البته یکبار ندیدتش..چند باری بوده
-میتونی توی ساحل ازش خواستگاری کنی؟بدون هیچ چیزی..زمان غروب افتاب..خیلی دوست داره
جیمین:مطمئنی؟
-همیشه برام تعریف میکرد،پس اره مطمئنم
تهیونگ:همین بود دیگه برو پیش زنم،تنهاست
همه:زنت؟
رزی انگشتشو نشون داد:
رزی:ازم خواستگاری کرد
جیغ هممون رفت هوا..باورم نمیشد..رفتم پیش دخترا نشستم
انقدر گرم صحبت شدیم که نفهمیدم کی ساعت ۱شب شد!
به ساعت نگاه کردم،و بعد به جونگکوک..نمیخواستم شبش رو خراب کنم..اما خودم خیلی خوابم میومد..اروم از دخترا خداحافظی کردم و رفتم توی تختم
تا سرمو روی بالشت گذاشتم صدای جونگکوک اومد
+چرا بهم نمیگی خسته ای کوچولو؟
-کوک؟اینجایی؟
+جواب منو بده
-چون نمیخواستم شبت خراب بشه
+تازه وقتی تو هستی شبم خراب نمیشه
و اومدم بغلم کرد و خوابید...
[دو سال بعد]
از اون موقع به بعد رابطم با کوک خیلی بهتر شده
راستی تورمون تموم شد!
و الان تهیونگ و رزی،بچشون سه ماهشه
امشب کوک برای جشن شرکتشون با پسرا رفت بار..ساعت ۱۱ شب بود ولی چون من خوابم میومد رفتم روی تخت...
اسمات...
--------------------------------
ادامه دارد...
برای دریافت اسمات،عدد ۷ رو فقط به پیوی بفرست♡
part⁵⁹
رسیدیم هتل خودمون
وارد شدم..لباسامو عوض کردم و اومدم پیش دخترا..یکم باهم حرف زدیم..پسرا هم دور از ما داشتن صحبت میکردن..صدای قهقههاشون هرچند دقیقهای میومد..داشتم حرف میزدم که:
-خیلی ازش ناراحت شدم بعد...
جیمین:لیلی،میشه یه مشورتی بهم بدی؟
-باشه..دخترا وایسید الان میام
رفتم پیششون نشستم
-چیشده؟
جیمین:میخوام از لیانا خواستگاری کنم
-چییییییی؟
نامجون:خب،ایدهای نداری؟
-وایسید من این موقعیت رو هضم کنم..لیانا داره با کسی که یک بار دیدتش ازدواج میکنه؟با بایسش درست میگم؟
خندهای کردن
+بله..البته یکبار ندیدتش..چند باری بوده
-میتونی توی ساحل ازش خواستگاری کنی؟بدون هیچ چیزی..زمان غروب افتاب..خیلی دوست داره
جیمین:مطمئنی؟
-همیشه برام تعریف میکرد،پس اره مطمئنم
تهیونگ:همین بود دیگه برو پیش زنم،تنهاست
همه:زنت؟
رزی انگشتشو نشون داد:
رزی:ازم خواستگاری کرد
جیغ هممون رفت هوا..باورم نمیشد..رفتم پیش دخترا نشستم
انقدر گرم صحبت شدیم که نفهمیدم کی ساعت ۱شب شد!
به ساعت نگاه کردم،و بعد به جونگکوک..نمیخواستم شبش رو خراب کنم..اما خودم خیلی خوابم میومد..اروم از دخترا خداحافظی کردم و رفتم توی تختم
تا سرمو روی بالشت گذاشتم صدای جونگکوک اومد
+چرا بهم نمیگی خسته ای کوچولو؟
-کوک؟اینجایی؟
+جواب منو بده
-چون نمیخواستم شبت خراب بشه
+تازه وقتی تو هستی شبم خراب نمیشه
و اومدم بغلم کرد و خوابید...
[دو سال بعد]
از اون موقع به بعد رابطم با کوک خیلی بهتر شده
راستی تورمون تموم شد!
و الان تهیونگ و رزی،بچشون سه ماهشه
امشب کوک برای جشن شرکتشون با پسرا رفت بار..ساعت ۱۱ شب بود ولی چون من خوابم میومد رفتم روی تخت...
اسمات...
--------------------------------
ادامه دارد...
برای دریافت اسمات،عدد ۷ رو فقط به پیوی بفرست♡
- ۶۳۰
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط