{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

really love

really love
part⁶⁰
the last part

[ویو لیلی]
صبح از خواب پا شدم..یه نگاهی به جونگکوک انداختم که کنارم خواب بود..اروم از حصار دستاش بیرون اومدم..رفتم یه حموم درست‌و‌حسابی و بعدش لباسامو پوشیدم
امروز میرفتیم کمپانی..رفتم سمت تخت و کوک رو اروم تکون دادم

-شوهری..عشقم؟
+هوم(خواب‌الود)
-امروز باید بریم کمپانی
یهو منو کشید توی بغلش
+امروز نمیری..میشینی خونه استراحت میکنی
-نمیشه که!
+بگیر بخواب..منم ساعت یک‌ظهر با پسرا قرار دارم..الان ساعت ۸صبحه

هوفی از کلافگی کشیدم..بدم نمیومد که نرم ولی دخترا چی؟حتما کوک به پسرا گفته،پسرا هم به دخترا..البته یک درصد این اتفاق میوفته
با افکارم به خواب رفتم

[۵ سال بعد]

-کایلا بیا لباستو بپوش..الان خاله رزی و لیانا میان بدو..جیمین و تهیونگ هم میان
کایلا:لونا چی؟اون میاد؟(با لحن بچگونه)
لپشو اروم کشیدم
-بله اون هم میاد..حالا بیا بپوش لباستو
+یا خدا..چرا کل خونه روی هواست

جونگکوک از بیرون اومده بود..کایلا سریع دوید سمت جونگکوک و بغلش کرد
راستی،اسم دخترمون کایلاست!
جونگکوک خوراکی های رو داد به کایلا..کایلا رفت تو اتاقش تا خوراکی هاشو بخوره
جونگکوک از کمرم گرفت و به خودش نزدیک کرد:

+چیشده که خوانوم کوچولوم انقدر عصبی شده؟
-کایلا لباسشو نمیپوشه..هرکاری بهش میگم رو انجام نمیده..کل خونه‌رو دوباره به هم ریخته
+الان میرم لباسشو تنش میکنم..بعدش خونه رو تمیز میکنیم..خوبه؟
خنده ای کردم
-اوهوم
لباشو روی لبام گذاشت و بعد از ۵دقیقه برداشت
رفت توی اتاقمون و لباساشو عوض کرد
منم شروع کردم به جمع کردن خونه..صدای خنده هاشون از توی اتاق کایلا میومد
منم تقریبا کل خونه رو تمیز کردم تا اونا لباساشونو عوض کنن
کایلا با یه لباس خوشگل از پله ها پایین اومد و پاهامو بغل کرد..بغلش کردم

-چقدر خوشگل شدی عروسک..کی موهاتو خرگوشی بسته؟
کایلا: بابا
+اهم..منم اینجام
-خب شماها غذا هارو اماده کنید تا من برم لباسام رو عوض کنم

کایلا رو دادم به جونگکوک و خودم رفتم بالا،توی اتاقمون
سریع آماده شدم و رفتم پایین چون مطمئن بودم الان اشپزخونه رو به گند کشیدن
اما برعکس،همه چیز عالی بود و داشتن کیک درست میکردن
۴۰ دقیقه گذشته و کیکشون اماده شده..زنگ در خورد..کایلا پشت سر من اومد تا در رو باز کنه

در رو باز کردم..تهیونگ و رزی وارد شدن..یهو لونا محکم کایلا رو بغل کرد
خندیدیم..خنده ای که سال هاست منتظرش بودیم
همه باهم صحبت میکردیم..بچه ها باهم بازی میکردن..خوشحال بودیم
چیزهایی که سال‌ها نداشتم،الان همه‌ی دنیام شدن
و بالاخره،همه چیز روزی درست شد
من عاشق خانوادم هستم..عاشق کایلا و جونگکوک
عاشق این حس خونه
عاشق جمعی که الان هستیم
این داستان زندگی من بود..عشقی که عشق نبود،ولی به وجود اومد
هیچکس منو دوست نداشت..اما با یک نفر،همه باهم صمیمی شدیم
دیگه تنها نیستم..حالا کنار هم هستیم...

「پایان」
「the end」

---------------------------------
بچه ها این فیک تموم شد:))))
ممنون از همتون که همراهی کردین
خودم به خاطرش گریه کردم
دیدگاه ها (۴)

سلام گوگولیا،چطورید؟بچه ها فیک تموم شد😭امیدوارم که این داستا...

really love part⁵⁹رسیدیم هتل خودمونوارد شدم..لباسامو عوض کرد...

really love part⁵⁸از پنجره،بیرون رو نگاه کردم..احساس کردم دس...

really love part⁴³خودشو پرت کرد روی کاناپه-نمیخوای لباستو عو...

.. MY DOLL.. ویو ی ا.ت رفتیم لباسامون رو عوض کردیم و اومدیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط