تک پارتی
تک پارتی.
White Love🤍
بعد اون همه کتک...بالاخره ولم کردن و با خنده از سالن ورزش خارج شدن...که لحظه ای صدای خنده قطع شد و صدای دویودنشون اومد...به ثانیه نکشید که صدای لولای در نشونه ورود کسی بود...با صدای قدم های آروم نشونه نزدیک بودنش میشد...آروم نزدیک دخترکی که توی خون خوابیده بود شد...دستش رو آروم به زیر بدن دختر برد...که برابر بود با بلند شدن جیغ دختر...
یونگی: هیشششش...آروم باش کوچولو...زود خوب میشی...
صدای یونگی برای دختر آرامش بخش بود..جوری که ساکت شد و هیچی نگفت...یونگی آروم دخترک رو از روی زمین بلند کرد و از سالن ورزش خارج شد...به طرف ماشینش رفت و سوارش شد...پشت فرمون نشسته بود...در حالی که کلودیا روی پاهاش بود...سرش روی سینش بود و چشماش رو بسته بود...انقدر درد داشت که هیچی متوجه نبود...یونگی که گاهی نگاهش رو از جلو میگرفت و به کلودیا میداد...دلیل کتک خوردنش این نبود که کاری کرده...به خواطر رنگ موهاش بود...رنگ سفید موهاش که از وقتی متولد شده بود سفید بود...کل کلاس بهش میگفتن عجيب الخلقه و گاهی از پسرای کلاس کتکش میزدن...ولی یونگی تنها کسی بود که به این دختر مو سفید دل باخته بود...و به خواطر این که عشقش رو ثابت کنه..موهاش رو سفید کرده بود...هم رنگ موهای دختر...بالاخره بعد از چند ساعت رسیدن...یونگی دخترکش رو بغل کرد و وارد بیمارستان شد...بعد از معاینه کامل اجازه خواست وارد اتاق دختر شد...بیدار شده بود...به سقف سفید بیمارستان خیره بود...که با باز شدن در نگاهش رو به یونگی داد...و از دیدن زنگ سفید موهای پسر متعجب شد...
یونگی: چی شده؟...
کلودیا: رنگ...موهات...چرا اینطوریه؟..
یونگی: بده؟...بده رنگ موهامو رنگ موهای عشقم کردم...
کلودیا که از حرف های یونگی تعجب کرده بود سوالی بهش خیره شد...
یونگی: شک نکن...مطمئن باش..مگه کسی جز تو..توی مدرسه موهاش سفیده؟...هوم؟...مگه کسی جز من میتونه عاشق تو بشه؟...البته هرکی شده پوستش کندست...چون تو الان مال منی...خوب...نظرت چیه؟...حاضری قلب سیاه منو سفید کنی؟...
کلودیا که خودش هم عاشق یونگی بود ولی میترسید که اونم ردش کنه...
کلودیا: خوب..من...اگه خودت نمیومدی...خودم میومدم...
یونگی: چی؟...
کلودیا: خیلی وقته دوست دارم ولی فکر میکردم به خواطر رنگ موهام تو هم مثل بقیه ازم بدت بیاد...حالا نوبت منه...مین یونگی...دوست دارم....
یونگی به سمت کلودیا رفت و محکم بغلش کرد...
یونگی: ولی من...عاشقتم
...
پایان...:)
White Love🤍
بعد اون همه کتک...بالاخره ولم کردن و با خنده از سالن ورزش خارج شدن...که لحظه ای صدای خنده قطع شد و صدای دویودنشون اومد...به ثانیه نکشید که صدای لولای در نشونه ورود کسی بود...با صدای قدم های آروم نشونه نزدیک بودنش میشد...آروم نزدیک دخترکی که توی خون خوابیده بود شد...دستش رو آروم به زیر بدن دختر برد...که برابر بود با بلند شدن جیغ دختر...
یونگی: هیشششش...آروم باش کوچولو...زود خوب میشی...
صدای یونگی برای دختر آرامش بخش بود..جوری که ساکت شد و هیچی نگفت...یونگی آروم دخترک رو از روی زمین بلند کرد و از سالن ورزش خارج شد...به طرف ماشینش رفت و سوارش شد...پشت فرمون نشسته بود...در حالی که کلودیا روی پاهاش بود...سرش روی سینش بود و چشماش رو بسته بود...انقدر درد داشت که هیچی متوجه نبود...یونگی که گاهی نگاهش رو از جلو میگرفت و به کلودیا میداد...دلیل کتک خوردنش این نبود که کاری کرده...به خواطر رنگ موهاش بود...رنگ سفید موهاش که از وقتی متولد شده بود سفید بود...کل کلاس بهش میگفتن عجيب الخلقه و گاهی از پسرای کلاس کتکش میزدن...ولی یونگی تنها کسی بود که به این دختر مو سفید دل باخته بود...و به خواطر این که عشقش رو ثابت کنه..موهاش رو سفید کرده بود...هم رنگ موهای دختر...بالاخره بعد از چند ساعت رسیدن...یونگی دخترکش رو بغل کرد و وارد بیمارستان شد...بعد از معاینه کامل اجازه خواست وارد اتاق دختر شد...بیدار شده بود...به سقف سفید بیمارستان خیره بود...که با باز شدن در نگاهش رو به یونگی داد...و از دیدن زنگ سفید موهای پسر متعجب شد...
یونگی: چی شده؟...
کلودیا: رنگ...موهات...چرا اینطوریه؟..
یونگی: بده؟...بده رنگ موهامو رنگ موهای عشقم کردم...
کلودیا که از حرف های یونگی تعجب کرده بود سوالی بهش خیره شد...
یونگی: شک نکن...مطمئن باش..مگه کسی جز تو..توی مدرسه موهاش سفیده؟...هوم؟...مگه کسی جز من میتونه عاشق تو بشه؟...البته هرکی شده پوستش کندست...چون تو الان مال منی...خوب...نظرت چیه؟...حاضری قلب سیاه منو سفید کنی؟...
کلودیا که خودش هم عاشق یونگی بود ولی میترسید که اونم ردش کنه...
کلودیا: خوب..من...اگه خودت نمیومدی...خودم میومدم...
یونگی: چی؟...
کلودیا: خیلی وقته دوست دارم ولی فکر میکردم به خواطر رنگ موهام تو هم مثل بقیه ازم بدت بیاد...حالا نوبت منه...مین یونگی...دوست دارم....
یونگی به سمت کلودیا رفت و محکم بغلش کرد...
یونگی: ولی من...عاشقتم
...
پایان...:)
- ۲۷.۶k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط