درخواستی
درخواستی
**Silken Chain**(زنجیر ابریشمی)
Part:12
تهیونگ:بگذریم برای شب اماده باش
ا.ت:باشه فقط من باید چه نوع لباسی بپوشم
تهیونگ:خب یه لباس خانمانه ولی اگه لباست باز باشه من میدونم با تو
ا.ت:آا .خیل خب باشه
تهیونگ:خوبه شب ساعت 8اماده باش
ا.ت:چشم
(تهیونگ )
خب این دختره ا.ت حس عجیبی رو تو وجودم روشن کرده و من اصلا دلم نمیخواد مردی رو دوروبرش ببینم طوری که اگه این اتفاق بی افته بی اختیار طرفو میکشم ولی هنوزم اعتماد کامل به ا.ت ندارم یکم عجیب میزنه انگار چیزی رو قائم میکنه شکه اینکه اون یه جاسوس باشه قلبمو به درد میاره و عصابمو به هم میریزه امیدوارم اینطور نباشه چون اون وقت فکر نکنم بتونم جلو خودمو بگیرم اما بازم کنجکاوم تعم اون لبا و بدنشو بچشم اون واقعا داره دیوونم میکنه ..امشب یه مهمونی داشتیم و همه پارتنر داشتن پس منم تصمیم گرفتم با ا.ت برم و بهش تاکید کردم که لباس باز نپوشه و بعد به اتاق کارم رفتم و پشت میز کارم روی صندلیم که پارچه چرمی بهش دوخته شده بود نشستم که صدای در بلند شد
تهیونگ:بیا تو
درخواستی باز شد و قامت کوک جلو در نمایان شد اومد داخل و درو بست
تهیونگ:سلام رفیق
کوک:سلام
تهیونگ:بیا بشین
اومد نشست رو یکی از دوتا صندلی که اون سمت میز قرار داشت
تهیونگ:کاری داشتی پسر
کوک:اره خب ..هیونگ این کانگ ا.ت ...
.
.
در دنیایی پر از خون و خیانت، تنها یک چیز حقیقت داشت: عشقِ وسواسگونهی او، که چون زنجیر ابریشمی، تو را برای همیشه در بر میگیرد.”
**Silken Chain**(زنجیر ابریشمی)
Part:12
تهیونگ:بگذریم برای شب اماده باش
ا.ت:باشه فقط من باید چه نوع لباسی بپوشم
تهیونگ:خب یه لباس خانمانه ولی اگه لباست باز باشه من میدونم با تو
ا.ت:آا .خیل خب باشه
تهیونگ:خوبه شب ساعت 8اماده باش
ا.ت:چشم
(تهیونگ )
خب این دختره ا.ت حس عجیبی رو تو وجودم روشن کرده و من اصلا دلم نمیخواد مردی رو دوروبرش ببینم طوری که اگه این اتفاق بی افته بی اختیار طرفو میکشم ولی هنوزم اعتماد کامل به ا.ت ندارم یکم عجیب میزنه انگار چیزی رو قائم میکنه شکه اینکه اون یه جاسوس باشه قلبمو به درد میاره و عصابمو به هم میریزه امیدوارم اینطور نباشه چون اون وقت فکر نکنم بتونم جلو خودمو بگیرم اما بازم کنجکاوم تعم اون لبا و بدنشو بچشم اون واقعا داره دیوونم میکنه ..امشب یه مهمونی داشتیم و همه پارتنر داشتن پس منم تصمیم گرفتم با ا.ت برم و بهش تاکید کردم که لباس باز نپوشه و بعد به اتاق کارم رفتم و پشت میز کارم روی صندلیم که پارچه چرمی بهش دوخته شده بود نشستم که صدای در بلند شد
تهیونگ:بیا تو
درخواستی باز شد و قامت کوک جلو در نمایان شد اومد داخل و درو بست
تهیونگ:سلام رفیق
کوک:سلام
تهیونگ:بیا بشین
اومد نشست رو یکی از دوتا صندلی که اون سمت میز قرار داشت
تهیونگ:کاری داشتی پسر
کوک:اره خب ..هیونگ این کانگ ا.ت ...
.
.
در دنیایی پر از خون و خیانت، تنها یک چیز حقیقت داشت: عشقِ وسواسگونهی او، که چون زنجیر ابریشمی، تو را برای همیشه در بر میگیرد.”
- ۶۳۴
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط