𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟎
کوک سرشو آورد پایینتر و لبهاشو گذاشت روی قفسهی سینهی ات.
هر بوسهش داغ بود، مثل اینکه بخواد قلبشو از زیر پوستش بیرون بکشه.
ات با نفسنفس:
ـ «کـوک… تو… چرا اینکارو میکنی؟…»
کوک بدون اینکه دست بکشه، صدای خفهش رو نزدیک پوست ات رسوند:
ـ «چون نمیتونم جلوی خودمو بگیرم… چون تو همهچی من شدی.»
بعد با انگشتهاش از روی لباس به آرومی نوک سینهی اتو لمس کرد.
ات یکهو نفسش برید، بدنش منقبض شد و ناخودآگاه چنگ زد به ملافه.
ـ «اَه… نـــه… اونجا نه…»
ولی صداش لرزون و پر از خواهش بود.
کوک همون لحظه مکث کرد، یه لبخند نصفه زد و لبهاشو آورد نزدیکتر.
ـ «پس چرا تنفست داره میسوزه؟… چرا قلبت داره از جا درمیاد؟»
ات با چشمهای بسته، خیس از اشک و عرق، فقط سرشو به طرفین تکون داد.
کوک خم شد، بوسهی طولانیای روی لبهاش گذاشت؛ طولانی و عمیق، جوری که ات کامل تسلیم اون حس شد.
وقتی جدا شد، با صدای گرفته گفت:
ـ «تو مال منی… حتی اگه خودت نخوای.»
(کوک جان گاییدی)
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟎
کوک سرشو آورد پایینتر و لبهاشو گذاشت روی قفسهی سینهی ات.
هر بوسهش داغ بود، مثل اینکه بخواد قلبشو از زیر پوستش بیرون بکشه.
ات با نفسنفس:
ـ «کـوک… تو… چرا اینکارو میکنی؟…»
کوک بدون اینکه دست بکشه، صدای خفهش رو نزدیک پوست ات رسوند:
ـ «چون نمیتونم جلوی خودمو بگیرم… چون تو همهچی من شدی.»
بعد با انگشتهاش از روی لباس به آرومی نوک سینهی اتو لمس کرد.
ات یکهو نفسش برید، بدنش منقبض شد و ناخودآگاه چنگ زد به ملافه.
ـ «اَه… نـــه… اونجا نه…»
ولی صداش لرزون و پر از خواهش بود.
کوک همون لحظه مکث کرد، یه لبخند نصفه زد و لبهاشو آورد نزدیکتر.
ـ «پس چرا تنفست داره میسوزه؟… چرا قلبت داره از جا درمیاد؟»
ات با چشمهای بسته، خیس از اشک و عرق، فقط سرشو به طرفین تکون داد.
کوک خم شد، بوسهی طولانیای روی لبهاش گذاشت؛ طولانی و عمیق، جوری که ات کامل تسلیم اون حس شد.
وقتی جدا شد، با صدای گرفته گفت:
ـ «تو مال منی… حتی اگه خودت نخوای.»
(کوک جان گاییدی)
- ۷.۷k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط