کوک انگار هیچ عجلهای نداشت
𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟐
کوک انگار هیچ عجلهای نداشت.
دستش هنوز روی سینههای ات بود، نوازشهای آروم ولی آزاردهندهای میکرد که هر ثانیه نفس اتو کوتاهتر میکرد.
ات با صدای پر از بغض:
ـ «کــوک… خواهش میکنم… من طاقت ندارم…»
کوک لبخند زد، صورتشو نزدیک آورد و لباشو گذاشت روی اشکای گوشهی چشم ات.
اون قطره رو بوسید، بعد زیر لب گفت:
ـ «همین اشکاتو میخوام… قشنگترین چیز دنیا همین لحظهست.»
ات بدنشو عقب کشید، ولی کوک دست دیگهشو گذاشت پشت کمرش و محکم نگهش داشت.
ـ «نه فرار… بمون همینجا. لرزشت دیوونهکنندهست.»
بعد آروم دستشو پایینتر سروند، روی شکمش.
ات یکهو از شدت حس نفسش برید و بیاختیار خم شد جلو.
کوک لباشو طولانی روی لبای ات گذاشت و اجازه نداد هیچ صدایی جز نفسهای بریدهش بیرون بیاد.
وقتی جدا شد، آروم، خونسرد و خطرناک زمزمه کرد:
ـ «میدونم داغ شدی… بدنت داره بهم جواب میده.»
ات با چشمهای پر از اشک، سرشو محکم تکون داد.
ـ «نــه… من… نمیخوام…»
اما کوک فقط لبخند زد و انگشتاشو نزدیکتر برد، همونجایی که ات از ترس و لذت با هم منقبض شد.
(میدونم میدونی منم میدونم که میدونی پس دیگه نگم )
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟐
کوک انگار هیچ عجلهای نداشت.
دستش هنوز روی سینههای ات بود، نوازشهای آروم ولی آزاردهندهای میکرد که هر ثانیه نفس اتو کوتاهتر میکرد.
ات با صدای پر از بغض:
ـ «کــوک… خواهش میکنم… من طاقت ندارم…»
کوک لبخند زد، صورتشو نزدیک آورد و لباشو گذاشت روی اشکای گوشهی چشم ات.
اون قطره رو بوسید، بعد زیر لب گفت:
ـ «همین اشکاتو میخوام… قشنگترین چیز دنیا همین لحظهست.»
ات بدنشو عقب کشید، ولی کوک دست دیگهشو گذاشت پشت کمرش و محکم نگهش داشت.
ـ «نه فرار… بمون همینجا. لرزشت دیوونهکنندهست.»
بعد آروم دستشو پایینتر سروند، روی شکمش.
ات یکهو از شدت حس نفسش برید و بیاختیار خم شد جلو.
کوک لباشو طولانی روی لبای ات گذاشت و اجازه نداد هیچ صدایی جز نفسهای بریدهش بیرون بیاد.
وقتی جدا شد، آروم، خونسرد و خطرناک زمزمه کرد:
ـ «میدونم داغ شدی… بدنت داره بهم جواب میده.»
ات با چشمهای پر از اشک، سرشو محکم تکون داد.
ـ «نــه… من… نمیخوام…»
اما کوک فقط لبخند زد و انگشتاشو نزدیکتر برد، همونجایی که ات از ترس و لذت با هم منقبض شد.
(میدونم میدونی منم میدونم که میدونی پس دیگه نگم )
- ۴.۷k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط