{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوک چشمهاشو توی چشمهای ات قفل کرد نگاهش عمیق و سنگین بود

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟏

کوک چشم‌هاشو توی چشم‌های ات قفل کرد، نگاهش عمیق و سنگین بود.

آروم دستشو برد زیر لباس ات، پوست گرمشو لمس کرد.

همون لحظه ات از شدت حس لرزید و یه آه کوتاه از لبش بیرون پرید.

ـ «کــوک… خواهش می‌کنم…»

ولی کوک انگار اصلاً صدای خواهش‌شو نشنید. دستاشو روی کمر و پهلوهای ات کشید، بعد کم‌کم بالاتر برد تا رسید به سینه‌هاش.

ات بی‌اختیار قوس برداشت، نفسش تند شد، اشکاش دوباره جمع شد.

کوک با لبخند خفیف:
ـ «این لرزش‌ت… دیوونه‌کننده‌ست.»

انگشتاشو روی سینه‌ی ات گذاشت، اول ملایم فشار داد، بعد با سرانگشتا شروع کرد به نوازش کردن. ات با صدای بریده بریده گفت:

ـ «بـسه… توروخدا… نمی‌تونم…»

کوک صورتشو نزدیک گوشش برد، زمزمه کرد:

ـ «آروم باش… فقط می‌خوام حس کنم مال منی. همین.»

بعد لب‌هاشو روی گردن ات گذاشت و محکم بوسید، همون‌طور که دستش هنوز روی سینه‌هاش بود.

ات دیگه نمی‌دونست باید عقب بکشه یا تسلیم شه؛ فقط نفس‌هاش بریده بریده توی اتاق می‌پیچید و قلبش می‌خواست از جا کنده بشه…
دیدگاه ها (۹)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟐کوک انگار هیچ عجله‌ای نداشت....

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟑انگشتای کوک درست همون‌جایی ک...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟎کوک سرشو آورد پایین‌تر و لب‌...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟗کوک دوباره صورت اتو گرفت بین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط