{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوک دوباره صورت اتو گرفت بین دستاش انقدر نزدیک که نفسهاش مستقیم به پوست ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟗

کوک دوباره صورت اتو گرفت بین دستاش، انقدر نزدیک که نفس‌هاش مستقیم به پوست ات می‌خورد.

آروم شروع کرد به بوسیدن گونه‌هاش، بعد سر خورد سمت گوشش.

ات با صدای خیلی آهسته:

ـ «کــوک… نکن…»

اما صداش بیشتر شبیه التماس بود تا مخالفت. کوک لبخند کوتاهی زد و جواب داد:

ـ «تو فقط بگو اگه نمی‌خوای… ولی داری می‌لرزی، اونم نه از ترس.»

بعد آروم گردن اتو بوسید، اول نرم، بعد محکم‌تر. ات ناخودآگاه دستشو گذاشت روی سینه‌ی خودش، انگار بخواد ضربان تند قلبشو کنترل کنه.

ولی هرچی کوک جلوتر می‌رفت، نفس‌های ات کوتاه‌تر و بریده‌تر می‌شد.

کوک بین بوسه‌ها گفت:

ـ «این نفس‌هات… منو دیوونه می‌کنه.»

ات چشم‌هاشو بسته بود، گونه‌هاش سرخ شده بود و فقط تونست با صدای خیلی لرزون بگه:

ـ «بـسه… نمی‌تونم…»

ولی کوک باز خندید، همون خنده‌ی ریلکس و خطرناکش، و آروم دستشو گذاشت روی سینه‌های ات، فشار ملایمی داد و همون‌جا نگه داشت.
(هوق🤢)
دیدگاه ها (۲)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟎کوک سرشو آورد پایین‌تر و لب‌...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟏کوک چشم‌هاشو توی چشم‌های ات ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟖کوک سرشو از روی سینه‌ی ات بر...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟕ات هنوز توی بغل کوک بود، نفس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط