Psycho killerقاتل روانی
Psycho killer(قاتل روانی)
Part 46
جیهون : داداش پیداش کردم
جیمین به محض شنیدن این جمله از جایش بلند شد و گفت « پس وقتشه » سپس کتش برداشت و پوشید و روبه جیهون کرد و گفت
جیمین : بلاخره ممنونم برادر
سپس دستی بر روی شونه جیهون گذاشت و لبخندی زد و از اتاق خارج شد
جیهون خوشحال بود از اینکه بلاخره تونسته بود محبتای برادرش ، فداکاری هاش در تموم این سالهایی که با هم بودن جبران کنه
جیمین به محض سوار شدنش گوشیش برداشت به ات زنگ زد بعد از ثانیه ای صدای طنین انداز ات پشت گوشی پخش شد و جیمینم به اون صدایی که روحش را جلا می داد گوش می داد
باورش نمی شد عاشق شده بود اونم عاشق کی ..... عاشق یک نوجوان ، یک دختر 16 ساله البته عاشقی سن و سال نمیشناسه
جیمین همونطور که به صدای ات گوش می داد با صدای ارومی گفت
جیمین : ات کجایی ؟؟؟
ات : جیمین خونم چطور مگه !!!
جیمین : سریع اماده شو میخوام یک جای خوب ببرمت
بعد از گفتن این حرفش تلفن قطع کرد به سمت عمارت راه افتاد
ات بعد از شنیدن صدای جیمین قلبش بی طاقت شده بود با اینکه همین دیشب تو مهمونی همدیگر دیده بودن اما بازم دلش براش تنگ شده بود مثل اینکه سال ها ندیده بودتش ، قلبش دیگر طاقت دوریش بیشتر از این نداشت باید هرچه سریعتر راجب احساساتش با جیمین حرف میزد دیر یا زود
ات بعد از انتخاب سخته فراوانی که در لباس پوشیدن داشت بلاخره حاضر شده بود کفشش پوشید و کیف کوچولوش که با لباسش همرنگ بود برداشت بعد از نگاهی به ایبنه اتاقش از انجا خارج شد
ادامه دارد......
Part 46
جیهون : داداش پیداش کردم
جیمین به محض شنیدن این جمله از جایش بلند شد و گفت « پس وقتشه » سپس کتش برداشت و پوشید و روبه جیهون کرد و گفت
جیمین : بلاخره ممنونم برادر
سپس دستی بر روی شونه جیهون گذاشت و لبخندی زد و از اتاق خارج شد
جیهون خوشحال بود از اینکه بلاخره تونسته بود محبتای برادرش ، فداکاری هاش در تموم این سالهایی که با هم بودن جبران کنه
جیمین به محض سوار شدنش گوشیش برداشت به ات زنگ زد بعد از ثانیه ای صدای طنین انداز ات پشت گوشی پخش شد و جیمینم به اون صدایی که روحش را جلا می داد گوش می داد
باورش نمی شد عاشق شده بود اونم عاشق کی ..... عاشق یک نوجوان ، یک دختر 16 ساله البته عاشقی سن و سال نمیشناسه
جیمین همونطور که به صدای ات گوش می داد با صدای ارومی گفت
جیمین : ات کجایی ؟؟؟
ات : جیمین خونم چطور مگه !!!
جیمین : سریع اماده شو میخوام یک جای خوب ببرمت
بعد از گفتن این حرفش تلفن قطع کرد به سمت عمارت راه افتاد
ات بعد از شنیدن صدای جیمین قلبش بی طاقت شده بود با اینکه همین دیشب تو مهمونی همدیگر دیده بودن اما بازم دلش براش تنگ شده بود مثل اینکه سال ها ندیده بودتش ، قلبش دیگر طاقت دوریش بیشتر از این نداشت باید هرچه سریعتر راجب احساساتش با جیمین حرف میزد دیر یا زود
ات بعد از انتخاب سخته فراوانی که در لباس پوشیدن داشت بلاخره حاضر شده بود کفشش پوشید و کیف کوچولوش که با لباسش همرنگ بود برداشت بعد از نگاهی به ایبنه اتاقش از انجا خارج شد
ادامه دارد......
- ۹.۲k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط