My little princess
My little princess
Part 17
تهیونگ: خب خب داشتین کجا میرفتین
هانا: میبینی عشقم به ما نگفتن میخوان فرار کنن
تهیونگ: آره عشقم
جیمین: کوفت بیایین اینور بذاریم بریم
تهیونگ: داری عروس میدزدی اونم خواهر منو
جیمین: دیگه زن منه
ات: داداش الان یکی میبینه بذار بریم دیگه خیار
تهیونگ: خیار شوهرته ترشیده شوهر خوشگل و خوشتیپ میخواستی به خودم میگفتی خو
جیمین: تهیونگ همینجا خفه ات میکنما
هانا: خوبی هم به شما نیومده خب حالا برین ما فقط میخواستیم شما رو ببینیم
تهیونگ: هی ترشیده بگیر این کلید رو یادته یه بار تو رو برده بودم کلبه برین اونجا کسی اونجا رو نمیشناسه
کلید رو ازش گرفتم بغلش کردم گونشو بوسیدم یدونه زدم پس کله اش
ات: ترشیده عمته بادمجون
تهیونگ: ترشیده بادمجون هم شوهر الاغته
ات: ترشیده ننته
جیمین: ببین ببین اینا رو از هر دوتاشون ادب میباره
ات : لطف کردی
جیمین: بیا بریم
با جیمین دوتایی رفتیم بی صدا اسب آوردیم یهو داد تهیونگ در اومد
تهیونگ: از ترشیدگی در اومدی مبارکه لی لی لی لی لی
ات: گمشو ها میام میکنمت
دوتایی با جیمین سوار اسب شدم رفتیم در طول راه هیچی نگفتیم فقط سر جیمین تو موهام بود بعد چند ساعتی رسیدیم به کلبه پیاده شدم درو باز کردم رفتم داخل
جیمین: از ریده شده معلومه اینجا مال تهیونگه
ات: واخ واخ زنشو میاره اینجا دوتایی تا صبح اینجا هر گوهی میخورن نگاه اینا لباس هانا هستن
جیمین: من حساب اون دو تا میرسم
ات: هی جیمین چیشد که همه چی یادت اومد
جیمین: تهیونگ یدونه زد سرم همه چی یادم اومد همه چی
ات: نورا چی اونم اومد
جیمین: آره من دوسش ندارم از اون اول همیشه چشمم دنبالت بود یواشکی نگات میکردم مگه میشه به تو نگاه نکرد
ات: عاشقم شده بودی
جیمین: معلومه که آره
ات: برای دومین بار
جیمین نشست رو مبل یه کتابی روی میز بود برداشت خوند نیشم باز شد چرا که نه رفتم پریدم بغلش مثل گربه ها آویزونش شدم
جیمین: آییی قبلش یه اشاره ای میکردی دیگه که میخوایی بپری
ات: اینا به همینش خوبه
ادامه دارد...
Part 17
تهیونگ: خب خب داشتین کجا میرفتین
هانا: میبینی عشقم به ما نگفتن میخوان فرار کنن
تهیونگ: آره عشقم
جیمین: کوفت بیایین اینور بذاریم بریم
تهیونگ: داری عروس میدزدی اونم خواهر منو
جیمین: دیگه زن منه
ات: داداش الان یکی میبینه بذار بریم دیگه خیار
تهیونگ: خیار شوهرته ترشیده شوهر خوشگل و خوشتیپ میخواستی به خودم میگفتی خو
جیمین: تهیونگ همینجا خفه ات میکنما
هانا: خوبی هم به شما نیومده خب حالا برین ما فقط میخواستیم شما رو ببینیم
تهیونگ: هی ترشیده بگیر این کلید رو یادته یه بار تو رو برده بودم کلبه برین اونجا کسی اونجا رو نمیشناسه
کلید رو ازش گرفتم بغلش کردم گونشو بوسیدم یدونه زدم پس کله اش
ات: ترشیده عمته بادمجون
تهیونگ: ترشیده بادمجون هم شوهر الاغته
ات: ترشیده ننته
جیمین: ببین ببین اینا رو از هر دوتاشون ادب میباره
ات : لطف کردی
جیمین: بیا بریم
با جیمین دوتایی رفتیم بی صدا اسب آوردیم یهو داد تهیونگ در اومد
تهیونگ: از ترشیدگی در اومدی مبارکه لی لی لی لی لی
ات: گمشو ها میام میکنمت
دوتایی با جیمین سوار اسب شدم رفتیم در طول راه هیچی نگفتیم فقط سر جیمین تو موهام بود بعد چند ساعتی رسیدیم به کلبه پیاده شدم درو باز کردم رفتم داخل
جیمین: از ریده شده معلومه اینجا مال تهیونگه
ات: واخ واخ زنشو میاره اینجا دوتایی تا صبح اینجا هر گوهی میخورن نگاه اینا لباس هانا هستن
جیمین: من حساب اون دو تا میرسم
ات: هی جیمین چیشد که همه چی یادت اومد
جیمین: تهیونگ یدونه زد سرم همه چی یادم اومد همه چی
ات: نورا چی اونم اومد
جیمین: آره من دوسش ندارم از اون اول همیشه چشمم دنبالت بود یواشکی نگات میکردم مگه میشه به تو نگاه نکرد
ات: عاشقم شده بودی
جیمین: معلومه که آره
ات: برای دومین بار
جیمین نشست رو مبل یه کتابی روی میز بود برداشت خوند نیشم باز شد چرا که نه رفتم پریدم بغلش مثل گربه ها آویزونش شدم
جیمین: آییی قبلش یه اشاره ای میکردی دیگه که میخوایی بپری
ات: اینا به همینش خوبه
ادامه دارد...
- ۲۵۹
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط