My little princess
My little princess
Part 16
ویو ات
با صدای جیغ نورا بیدار شدم روی تخت نشستم داد زدم
ات: هوی سلیطه دهنتو ببند مثل گاو جیغ میزنی نمیذاری بخوابم
بازم جیغ میزد بلند شدم رفتم پایین دیدم روی مبل نشسته دستشو گذاشته رو شکمش این الاغ حتما درد داره
ات: چته
نورا: درد دارم
ات: به کی اوففففف صب کن برید دکتر رو صدا کنید
بعد چند ساعت دکتر کیفشو برداشت
دکتر: همینطور که گفتم چیزای سنگین برندارید و چهار ماهتون هس نباید زیاد نخوابین به خودتون تکونی بدین
نورا: باشه
بعد از رفتن دکتر یاد حرفش افتادم چهار ماه اینا درسته دیگه چهار ماهه که ازدواج کردن ولی جیمین که قبل اون اتفاق ازش متنفر بود میگفت حتی بهش دست نمیزنه پس چجوری خاک تو سرم شایدم واقعاً هر شب باهم دوتایی بودن ولی من این وسط اضافه بودم
جیمین: ازت ممنونم پرنسس سر وقت به دکتر خبر دادی
ات: نیازی به تشکر نیست هر کسی جای من بود صدا میکرد
نورا: مرسی اه اصلا باورم نمیشه که صدا کردی تو که ازم متنفری
ات: آره دیگه گفتم نورا بمیره که بمیره بچه گناه داره
نورا: خدارو شکر گشاد ازدواج میکنی میری
ات: او واقعاً میخوایی لباسمونو در بیاریم ببینیم کدوممون گشادیم
مرد : اوه اوه خانوم پرنسس یکم مراعات کنید دیگه
سرمو چرخوندم به پسره نگاه کردم یه پسر با پوست گندمی چشم و ابرو مشکی موهاش به سمت بالا شونه شده بود واقعاً جذاب بود
ات: تو دیگه کی هستی
مرد : من یونجین هستم پسر وزیر
ات: اوه پس شوهر آینده ام تویی
مرد: بله
ات: از آشنایی باهاتون خوشبختم
مرد: همچنین بانو
نورا: جیمین خوبی
جیمین: آره آره خوبم چند وقته سرم درد میکنه
نورا: بریم استراحت کن
به جیمین نگاه کردم سرش بین دستاش بود چشاش قرمز شده بود هی عرق میکرد معلوم بود سرش درد میکنه ولی به من چه اون خودش زن داره منم چند روز دیگه شوهر میکنم یکم با اون پسره حرف زدیم و بیشتر آشنا شدیم بعدش رفتم اتاق کتاب خوندم
پرش زمانی به چند روز بعد
ویو جیمین
همینجوری که داشتم با تهیونگ حرف میزدم یهو تهیونگ محکم زد سرم یلحظه سرم تیر کشید همه چی اومد جلوی چشام خنده های ات چجوری تو بغل هم بودیم
جیمین: آی سرم
تهیونگ: خوبی گوسفند
جیمین: تهیونگ من و ات
تهیونگ: اه صد بار گفتم که شما عاشق هم بودین ولی بعد از اون اتفاق دیگه چون اونو نشناختی اونم تو رو فراموش کرد و میدونی که امروز عروسیشه شاید با اون پسره خوشبخت شد
جیمین: چیمیگی تو چه خوشبختی ات کجاست
تهیونگ: تو اتاقشه داره آماده میشه
بدون هیچ حرفی سریع رفتم داخل قصر درست اتاق ات درو باز کردم روی تخت نشسته بود چشماش خیس و قرمز بود داشت گریه میکرد
جیمین: ات
ات: چیه
جیمین: قبلاً میگفتی جونم
ات: چه ربطی داره تو هم بهم میگفتی پرنسس کوچولوم صب کن ببینم چی گفتی قبلاً
جیمین: آره قبلاً
ات: تو م.منو یادت میاد
جیمین: آره الانم اومدم عروسو بدزدم
ات: روانی شده برو بیرون امروز عروسیم هست
جیمین: ولی قرار بود عروس من بشی بیا بریم
ات: جیمین
جیمین: بیا بریم نیایی بزور میبرمت
ات: روانی
جیمین: میایی یا نه
ات: معلومه که میام از در اونجا بریم یه در پشتی هس که میره تو جنگل
از دستش گرفتم بردم رفتیم بیرون که با دیدن دو نفر خشک شدیم
ادامه دارد....
Part 16
ویو ات
با صدای جیغ نورا بیدار شدم روی تخت نشستم داد زدم
ات: هوی سلیطه دهنتو ببند مثل گاو جیغ میزنی نمیذاری بخوابم
بازم جیغ میزد بلند شدم رفتم پایین دیدم روی مبل نشسته دستشو گذاشته رو شکمش این الاغ حتما درد داره
ات: چته
نورا: درد دارم
ات: به کی اوففففف صب کن برید دکتر رو صدا کنید
بعد چند ساعت دکتر کیفشو برداشت
دکتر: همینطور که گفتم چیزای سنگین برندارید و چهار ماهتون هس نباید زیاد نخوابین به خودتون تکونی بدین
نورا: باشه
بعد از رفتن دکتر یاد حرفش افتادم چهار ماه اینا درسته دیگه چهار ماهه که ازدواج کردن ولی جیمین که قبل اون اتفاق ازش متنفر بود میگفت حتی بهش دست نمیزنه پس چجوری خاک تو سرم شایدم واقعاً هر شب باهم دوتایی بودن ولی من این وسط اضافه بودم
جیمین: ازت ممنونم پرنسس سر وقت به دکتر خبر دادی
ات: نیازی به تشکر نیست هر کسی جای من بود صدا میکرد
نورا: مرسی اه اصلا باورم نمیشه که صدا کردی تو که ازم متنفری
ات: آره دیگه گفتم نورا بمیره که بمیره بچه گناه داره
نورا: خدارو شکر گشاد ازدواج میکنی میری
ات: او واقعاً میخوایی لباسمونو در بیاریم ببینیم کدوممون گشادیم
مرد : اوه اوه خانوم پرنسس یکم مراعات کنید دیگه
سرمو چرخوندم به پسره نگاه کردم یه پسر با پوست گندمی چشم و ابرو مشکی موهاش به سمت بالا شونه شده بود واقعاً جذاب بود
ات: تو دیگه کی هستی
مرد : من یونجین هستم پسر وزیر
ات: اوه پس شوهر آینده ام تویی
مرد: بله
ات: از آشنایی باهاتون خوشبختم
مرد: همچنین بانو
نورا: جیمین خوبی
جیمین: آره آره خوبم چند وقته سرم درد میکنه
نورا: بریم استراحت کن
به جیمین نگاه کردم سرش بین دستاش بود چشاش قرمز شده بود هی عرق میکرد معلوم بود سرش درد میکنه ولی به من چه اون خودش زن داره منم چند روز دیگه شوهر میکنم یکم با اون پسره حرف زدیم و بیشتر آشنا شدیم بعدش رفتم اتاق کتاب خوندم
پرش زمانی به چند روز بعد
ویو جیمین
همینجوری که داشتم با تهیونگ حرف میزدم یهو تهیونگ محکم زد سرم یلحظه سرم تیر کشید همه چی اومد جلوی چشام خنده های ات چجوری تو بغل هم بودیم
جیمین: آی سرم
تهیونگ: خوبی گوسفند
جیمین: تهیونگ من و ات
تهیونگ: اه صد بار گفتم که شما عاشق هم بودین ولی بعد از اون اتفاق دیگه چون اونو نشناختی اونم تو رو فراموش کرد و میدونی که امروز عروسیشه شاید با اون پسره خوشبخت شد
جیمین: چیمیگی تو چه خوشبختی ات کجاست
تهیونگ: تو اتاقشه داره آماده میشه
بدون هیچ حرفی سریع رفتم داخل قصر درست اتاق ات درو باز کردم روی تخت نشسته بود چشماش خیس و قرمز بود داشت گریه میکرد
جیمین: ات
ات: چیه
جیمین: قبلاً میگفتی جونم
ات: چه ربطی داره تو هم بهم میگفتی پرنسس کوچولوم صب کن ببینم چی گفتی قبلاً
جیمین: آره قبلاً
ات: تو م.منو یادت میاد
جیمین: آره الانم اومدم عروسو بدزدم
ات: روانی شده برو بیرون امروز عروسیم هست
جیمین: ولی قرار بود عروس من بشی بیا بریم
ات: جیمین
جیمین: بیا بریم نیایی بزور میبرمت
ات: روانی
جیمین: میایی یا نه
ات: معلومه که میام از در اونجا بریم یه در پشتی هس که میره تو جنگل
از دستش گرفتم بردم رفتیم بیرون که با دیدن دو نفر خشک شدیم
ادامه دارد....
- ۱.۷k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط