{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PART

PART:20
در راهرو، نور سفید و سرد فلورسنت رویشان افتاده بود. جیمین و تهیونگ از جلسه بیرون آمدند. کالیستا و نوئلی از سمت دیگر نزدیک شدند.

جیمین با لبخند: «خب… شنیدم مهمون ویژه داریم امشب!»

تهیونگ اخمی نکرد، اما زاویه فکش کمی سفت شد حرکتی که فقط کسانی که خوب می‌شناختنش می‌دیدند.
چشمش یک لحظه روی کالیستا ایستاد.
کوتاه، دقیق، برنده. یک نگاه حرفه‌ای نبود. اصلاً نبود

کالیستا سریع روی زمین نگاه کرد. «دعوت‌نامه رسید.»
تهیونگ: «می‌دونم. مدیر برنامه‌هام تماس گرفت.»

صدایش آرام بود، اما جوری که شنیدن هر کلمه‌اش انگار از وسط سینه می‌گذشت.

جیمین خندید: «خب پس امشب قراره بدرخشی.»
تهیونگ نیم‌نگاهی به کالیستا انداخت. «تنها نیستم. تیمم همرامه.»

این «تیمم» یک میلی‌متر هم بیشتر از حد لازم طول کشید.
جوری که کالیستا فهمید منظور واقعی‌اش چیز دیگری بود.

نوئلی آستینش را روی هوا تکان داد: «فقط یک توصیه… امشب نمی‌تونید مثل این دو هفته از هم در برید. همه نگاهتون می‌کنن.»

کالیستا زیرلب: «امشب همه‌چیز حرفه‌ایه.»
تهیونگ به شکلی عجیب آرام: «مثل همیشه.»
اما «مثل همیشه» نبود.
هیچ‌چیز مثل همیشه نبود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سالن گالا چیزی شبیه یک صحنه‌ی فیلم بود.
نورهای سفید و طلایی از سقف بلند می‌باریدند،
صدای دوربین‌ها مثل باران ریز و تیز قطع نمی‌شد،
و لابی ورودی آن‌قدر مجلل بود که آدم احساس می‌کرد پا گذاشته وسط یک جهان دیگر.
در ورودی، جمعیت روی فرش مشکی براق پشت هم صف بسته بودند.
سلبریتی‌ها، طراح‌ها، رئیس‌های برندها…همه‌چیز برق می‌زد، صیقلی و تند.

وقتی نوبتKAELIS رسید،
درهای بزرگ باز شدند
و نور شدید مستقیماً رویشان افتاد.
صدای خبرنگاران فوراً بلند شد: «تهیونگ، این طرف! نگاه کن! آقای کیم تهیونگ، همکاری‌ت با KAELIS چطور پیش می‌ره؟ خانم کین، طراح اصلی! کنار هم وایستید!»

لحظه‌ای که کنار هم قرار گرفتند، فلش‌ها مثل انفجار نور دورشان ترکیدند.

تهیونگ کمی خم شد و آهسته گفت:«آرومی؟»
کالیستا از گوشه چشم نگاهش کرد. «کاملاً. این فقط کاره.»

تهیونگ لبش کمی...خیلی کم بالا رفت. «باشه. پس کار.»

اما نحوه ایستادنش، فاصله شانه‌هایش، و کنترل نفسش چیزی نبود که بشود «فقط کار» اسمش را گذاشت.

وقتی از فرش مشکی رد شدند و وارد سالن شدند،
موسیقی زنده در هوا پیچید، چهل‌چراغ‌های بزرگ بالای سرشان برق زدند و مهمان‌ها مثل موجی از بوی عطرهای گران‌قیمت حرکت می‌کردند.

نوئلی: «گوش کنید. دو ساعت اول همش معرفی و شبکه‌سازی‌ه. بعدش آزاد.»

جیمین: « یعنی ما باید لبخند بزنیم؟»
نوئلی: «لبخند بزن و مودب باش، بزرگترین کاریه که ازت می‌خوان.»

کالیستا و تهیونگ پشت سر آن دو راه افتادند اما فاصله‌شان… بیشتر از باقی بود.
تهیونگ آهسته گفت: «اگه می‌خوای امشب جدا بمونیم...»

کالیستا گفت: «نه. فرار کافی بوده.»
تهیونگ خشک شد. نه با ترس با چیزی شبیه به «بالاخره».

جیمین برگشت سمتشان، اخم‌ریزه‌ای زد: «می‌خواین آهسته‌تر بیاید که ما متوجه نشیم، یا رسمی کنیدش؟»

کالیستا اخمی کرد: «جیمین.»
تهیونگ زیر لب خندید.

وقتی از بین جمعیت رد می‌شدند،
هر کسی نگاهش را اول سمت تهیونگ می‌برد
و بعد سمت زنی که کنارش قدم می‌زد.

زمزمه‌ها: «این طراحشه؟»
«بینشون یه چیزی هست؟»
«همکاری‌شون چرا انقدر وایب قوی داره؟»

موج جمعیت تازه آرام گرفته بود که ناگهان صدایی بلندتر از بقیه فضا را برید. «تهیونگ! کالیستا! لطفاً یک لحظه...»
یک خبرنگار جوان، میکروفون در دست، خودش را از میان جمعیت جلو کشید.
چشمانش برق می‌زد
آن برقِ «می‌خوام تیتر فردا رو ببرم»نه برق احترام.
دوربین‌ها سریع جهتشان را عوض کردند.

چند نفر از مهمان‌ها هم آهسته مکالمه‌شان را قطع کردند و نیم‌نگاه انداختند.

نوئلی زیر لب: «نه… الان نه.»
اما دیر شده بود.

خبرنگار مستقیم رو به تهیونگ ایستاد،

صداش رو بالا برد و گفت: «عکس اون شب در هونگده می‌تونید توضیح بدید؟ خیلی‌ها می‌گن رابطه‌تون فراتر از همکاریه. اون نگاه‌ها… اون فاصله…مردم حق دارن بدونن حقیقت چیه.»
کالیستا خشک شد.
تهیونگ برای یک لحظه هیچ نگفت. نه به خاطر ترس. نه به خاطر سردرگمی. به خاطر این‌که داشت تصمیم می‌گرفت چطور باید از او محافظت کند.
جیمین:« تهیونگ لطفاً دیپلماتیک باش...»

اما تهیونگ قدمی کوچک جلو رفت. ماهیت سکوتش تغییر کرد. «تو اون عکس هیچ چیز غیر واقعی نبود»

دوربین‌ها با صدای بلند کلیک کردند. چند نفر زیر لب: «چی؟ چی گفت؟»
دیدگاه ها (۱۴)

BEYOND THE SPOTLIGHT

PART:22(استایل کالیستا اسلاید بعد)نورهای سالن کم شد.موسیقی ز...

BEYOND THE SPOTLIGHT

PART:18تهیونگ یک قدم کامل جلو آمد.و درست همان لحظهنه شتاب‌زد...

PART:23نور زرد چراغ های شهر از پنجره های بلند داخل می‌ریخت و...

BEYOND THE SPOTLIGHT

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط