{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#بوسه_مرگ

#بوسه_مرگ
"پارت ۵۰"

با تردید پشت سر جونگ‌کوک راه افتادم..


وارد یکی از فروشگاه‌های بزرگ شدیم.


نورهای سفید، ویترین‌های شیک و لباس‌هایی که با دقت چیده شده بودن، اولین چیزی بود که توجهم رو جلب کرد...


با تعجب دور و برم رو نگاه کردم.


& اینجا... فروشگاه لباسه؟


جونگ‌کوک بدون اینکه مکث کنه گفت:
_ معلومه.

& خب... اومدیم اینجا که چی؟


این بار ایستاد و رو به من برگشت..


_ هرچی لازم داری، انتخاب کن.


چند ثانیه فقط بهش خیره موندم ...


& شوخی می‌کنی؟

_ به نظرت قیافه‌م شبیه آدمیه که شوخی کنه؟


نگاهی به لباس‌های داخل فروشگاه انداختم و دوباره به جونگ‌کوک نگاه کردم..


& من چیزی لازم ندارم.


_ گفتم انتخاب کن.


& گفتم لازم ندارم..


چند لحظه سکوت بینمون برقرار شد....


بعد جونگ‌کوک با همون لحن محکم همیشگیش گفت:

_ از وقتی اومدی عمارت، فقط چند دست لباس داری. کافیه.


اخم کردم.
& می‌تونستم خودم بخرم..


_ الان هم خودت انتخاب می‌کنی.


قبل از اینکه چیزی بگم، یکی از فروشنده‌ها با لبخند نزدیک شد...


«سلام، خوش اومدید. می‌تونم کمکی بکنم؟»


جونگ‌کوک خیلی کوتاه جواب داد:

_ بهترین مدل‌های جدید رو بیارید.


فروشنده با احترام سر تکون داد.

«حتماً، قربان.»


چند دقیقه بعد، چند دست لباس روی میز چیده شد...


یکی از اون‌ها رو برداشتم و جلوی خودم گرفتم.


& این زیادی مجلسیه.


یکی دیگه رو نگاه کردم.


& اینم اصلاً سلیقه‌ی من نیست.


جونگ‌کوک از کنار رگال لباس‌ها رد شد، نگاهی به چند مدل انداخت و یکی رو برداشت...


بدون اینکه چیزی بگه، لباس رو به سمتم گرفت.
نگاهی بهش کردم.


ساده بود...


اما دقیقاً همون سبکی که دوست داشتم..


با تعجب پرسیدم:

& از کجا فهمیدی این مدل رو می‌پسندم؟


جونگ‌کوک شونه‌ای بالا انداخت.

_ از چیزایی که تا حالا پوشیدی، معلوم بود.



برای چند لحظه ساکت موندم..


اصلاً فکر نمی‌کردم این‌قدر به جزئیات دقت کرده باشه.


فروشنده لبخندی زد و گفت:
«اگر مایل باشید، اتاق پرو اون طرفه.»


نگاهی به لباس انداختم..


بعد بی‌اختیار به جونگ‌کوک..


اون فقط گفت:

_ برو امتحانش کن.


لباس رو گرفتم و به سمت اتاق پرو راه افتادم...



بی‌خبر از اینکه وقتی برگردم، اتفاق کوچکی قراره هر دومون رو غافلگیر کنه ...


__________________________



⭐️ادامه دارد.......



نمیخوام شرط بزارم ولی شما هم حمایت کنید کامنت و بازنشر کنیییییید.
دیدگاه ها (۴)

#بوسه_مرگ "پارت ۵۱"وارد اتاق پرو شدم..پارچه‌ی لباس نرم و خنک...

#بوسه_مرگ "پارت ۵۲"هنوز ذهنم درگیر اتفاقی بود که چند لحظه قب...

#بوسه_مرگ "پارت ۴۹"از عمارت خارج شدیم.راننده درِ ماشین رو بر...

#بوسه_مرگ "پارت ۴۸"با کلافگی درِ کمد رو باز کردم..نگاهم بین ...

اسم فیک:عشق اجباری منپارت: بیست و دوم "ویو مین جی"به سمت اتا...

سایه ای میان ما

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط