{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#بوسه_مرگ

#بوسه_مرگ
"پارت ۵۱"

وارد اتاق پرو شدم..


پارچه‌ی لباس نرم و خنک بود و وقتی تنم کردم، دیدم چقدر خوب روی بدنم می‌شینه.


انگار دقیقاً برای من دوخته شده بود...


جلوی آینه ایستادم و خودم رو برانداز کردم.


حس غریبی بود؛ ترکیبی از قدرت و شکنندگی..


نفسی کشیدم و از اتاق پرو بیرون اومدم...


همین که بیرون اومدم، فروشنده با لبخند گفت:
«خیلی بهتون میاد، خانم.»

با خجالت لبخند کوچیکی زدم..



نگاهم ناخودآگاه دنبال جونگ‌کوک گشت..



کمی دورتر از رگال‌ها، با دست‌هایی که توی جیب شلوارش بود، به دیوار تکیه داده بود.



صدای فروشنده باعث شد برگرده..


اون‌قدر خیره نگاه می‌کرد که بی‌اختیار دستم رو روی یقه لباس کشیدم...


& … چطوره؟

جونگ‌کوک کمی از دیوار فاصله گرفت...


چند قدم به سمتم اومد.



وقتی درست روبروم ایستاد، فاصله‌مون به قدری کم شد که می‌تونستم عطر سرد و تلخش رو حس کنم...



دستش رو دراز کرد و بدون اینکه حرفی بزنه، بندِ

کوچیک و سرکشی که از یقه‌ی لباس بیرون

مونده بود رو با دقت صاف کرد.



انگشت‌هاش برای لحظه‌ای کوتاه پوست گردنم رو لمس کردن و لرزش خفیفی توی بدنم پیچید.


_ عالیه.


صداش پایین‌تر از همیشه بود..

خواست عقب‌نشینی کنه که ناگهان یکی از

مانکن‌های پشت سرش که به نظر می‌رسید به خوبی روی پایه فیکس نشده،

با برخوردِ آستینِ کتش تکون شدیدی خورد و مستقیم به سمت ما سقوط کرد ..


جونگ‌کوک بی‌درنگ واکنش نشون داد.



قبل از اینکه بفهمم چی شده، بازوم رو گرفت و با یک حرکت سریع، من رو پشت سر خودش کشید و با اون یکی دستش مانکن رو توی هوا گرفت..



ضربه‌ی محکمی به دستش وارد شد، اما حتی پلک هم نزد.


صدای برخورد مانکن با زمین، فروشگاه رو لرزوند..


سکوت مطلق حاکم شد... فروشنده‌ها با عجله به سمتمون دویدن.


جونگ‌کوک هنوز بازوی من رو گرفته بود، اما حالا نگاهش به جای مانکن، روی صورت من بود؛


نگاهی که دیگه اون سردی همیشگی رو نداشت.


«قربان! حالتون خوبه؟ ببخشید، واقعاً متاسفم!»


جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش رو از من بگیره،

با صدای سردی که حالا تهش یه شیطنتِ پنهان

حس می‌شد، به فروشنده‌ها گفت:
_ این رو بردارید و فاکتور کنید.


بعد، همون‌طور که بازوی من رو رها نمی‌کرد، سرش رو نزدیک گوشم آورد و زمزمه کرد:

_ فکر کنم مانکنِ بیچاره زیادی عجله داشت.


به‌خاطر نزدیکی بیش از حدش، نفسم حبس شد...


اون که متوجه حالم شده بود، لبخند کجی زد و من رو به سمت صندوق هدایت کرد..



____________________________



⭐️ادامه دارد.....



براتون پارت طولانی گذاشتم عشق کنید😍


شرایط برای پارت بعد:
لایک: ۹
کامنت: ۶
بازنشر: ۴


و اینکه تا اینجا از فیک راضی بودید دوسش داشتین؟؟
دیدگاه ها (۳)

#بوسه_مرگ "پارت ۵۰"با تردید پشت سر جونگ‌کوک راه افتادم..وارد...

#بوسه_مرگ "پارت ۴۹"از عمارت خارج شدیم.راننده درِ ماشین رو بر...

افسانه‌ی خون و گلقسمت ۱۶: در مرزِ خاکستر همه‌چیز توی اون اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط