my favourite drug 110
همراه با گفتن جمله ی اخر به خودم اشاره کردم که شروع کرد با دقت بهم نگاه کردن..قلبم داشت توی دهنم میومد،گفتم:
-بگو دیگه لارا..
گفت:
-عجب تتو هایی داره،نکنه از این مافیا های موتور سواره که میدزدتت و مجبورت میکنه باهاش ازدواج کنی و کسی چپ نگات کنه میکشتش وویی
از ذوق پاهاشو تکون داد که یهو از قیافش رفت توی هم و روبه پلیس گفت:
-هی تو..داری چی مینویسی؟
به پلیسه کلافه نگاه کردم..داشت حرفایی که لارا میگفت رو مینوشت،گفتم:
-ببین منظورش از مافیای موتور سوار و ازدواج مجبوری و اینا توی واقعیت نبود فقط خیلی خیال پردازه..اینارو به عنوان مدرک توی دادگاه نگو اوکی؟
سرشو بی خیال به نشونه ی باشه بالا پایین کرد ولی بازم شروع کرد نوشتن حرفای من.. لارا گفت:
-هی خوشتیپ..بگو ببینم چند سالته؟
گفتم:
-۲۸ اصلا چرا میپرسی لارا؟
گفت:
-منو میشناسی ددی؟
چشمام گرد شد و یلحظه سرخ شدم..پلیسه با شنیدن این جمله دست از نوشتن برداشت و اروم رو به پلیس ارشد گفت:
-این کلمه رو هم بنویسم؟
پلیسه قایمکی گفت:
-نه نه بیا فعلا فقط از اینجا بریم
و هر سه تاشون رفتن،دکتر هم از اتاق رفت بیرون که با صدای بسته شدن در اتاق سریع رفتم کنارش نشستم:
-لارا هیچی یادت نیست؟
چشماشو ریز کرد و نگام کرد:
-ده سال تفاوت سنی که چیزی نیست بابا..
بلند گفتم:
-لارا!
گفت:
-جونم ددی؟
الان نمیدونستم بخندم یا گریه کنم..دوباره صورتم سرخ شد و جوری نشون دادم که انگار از اعصبانیت سرمو پایین کردم ولی با حرفی که زد بیشتر سرخ شدم:
-هی چرا ازم خجالت میکشی به هرحال من زنتم دیگه
یهو با جملش گفتم:
-داشتی نقش بازی میکردی مگه نه؟
جدی گفت:
-چه نقشی؟
گفتم:
-اون موقع که به هوش اومدی اسممو گفتی بعدش که گفتی من زنتم
با حالتی که داشت جلوی خندش رو میگرفت به یک ور دیگه نگاه کرد که بهش اشاره کردم:
-نگاه نگاه داری میخندیی
زد زیر خنده و گفت:
-ایشش گند زدی توی نقشم میخواستم یک مدت طولانی اای عذابت بدم ددی جون
و بعد بلند تر خندید و نگام کرد:
-قیافتو نگاه موقعی که از کارکتر ها گفتم داشتی از حسودی میمردیی،اخیی گوگولی سرخ شدی
و از خنده ی زیاد محکم زد روی پاش که یهو قیافش از درد رفت توی هم..نگام که کرد دوباره خندش گرفت..گفتم:
-اگه قبلا شک داشتم الان دیگه مطمئنم تو واقعا یک روانی اسکلی
خندش که قطع شد گفت:
-آیییی
سریع نگران گفتم:
-چیشد؟درد داری؟
با چشمایی براق گفت:
-نه فقط حس خوبی دارم
گفتم:
-پس چرا گریه میکنی؟
گفت:
-اشک شوقه.. راستش فکر نمیکردم اون چیزی که قبل از بیهوش شدنم دیدم واقعی باشه..ولی الان که اینجام..ای خدا...بعضی وقتا زندگی اونقدرا هم بد نیست.. فقط باید از مشکلات عبور کنی
-بگو دیگه لارا..
گفت:
-عجب تتو هایی داره،نکنه از این مافیا های موتور سواره که میدزدتت و مجبورت میکنه باهاش ازدواج کنی و کسی چپ نگات کنه میکشتش وویی
از ذوق پاهاشو تکون داد که یهو از قیافش رفت توی هم و روبه پلیس گفت:
-هی تو..داری چی مینویسی؟
به پلیسه کلافه نگاه کردم..داشت حرفایی که لارا میگفت رو مینوشت،گفتم:
-ببین منظورش از مافیای موتور سوار و ازدواج مجبوری و اینا توی واقعیت نبود فقط خیلی خیال پردازه..اینارو به عنوان مدرک توی دادگاه نگو اوکی؟
سرشو بی خیال به نشونه ی باشه بالا پایین کرد ولی بازم شروع کرد نوشتن حرفای من.. لارا گفت:
-هی خوشتیپ..بگو ببینم چند سالته؟
گفتم:
-۲۸ اصلا چرا میپرسی لارا؟
گفت:
-منو میشناسی ددی؟
چشمام گرد شد و یلحظه سرخ شدم..پلیسه با شنیدن این جمله دست از نوشتن برداشت و اروم رو به پلیس ارشد گفت:
-این کلمه رو هم بنویسم؟
پلیسه قایمکی گفت:
-نه نه بیا فعلا فقط از اینجا بریم
و هر سه تاشون رفتن،دکتر هم از اتاق رفت بیرون که با صدای بسته شدن در اتاق سریع رفتم کنارش نشستم:
-لارا هیچی یادت نیست؟
چشماشو ریز کرد و نگام کرد:
-ده سال تفاوت سنی که چیزی نیست بابا..
بلند گفتم:
-لارا!
گفت:
-جونم ددی؟
الان نمیدونستم بخندم یا گریه کنم..دوباره صورتم سرخ شد و جوری نشون دادم که انگار از اعصبانیت سرمو پایین کردم ولی با حرفی که زد بیشتر سرخ شدم:
-هی چرا ازم خجالت میکشی به هرحال من زنتم دیگه
یهو با جملش گفتم:
-داشتی نقش بازی میکردی مگه نه؟
جدی گفت:
-چه نقشی؟
گفتم:
-اون موقع که به هوش اومدی اسممو گفتی بعدش که گفتی من زنتم
با حالتی که داشت جلوی خندش رو میگرفت به یک ور دیگه نگاه کرد که بهش اشاره کردم:
-نگاه نگاه داری میخندیی
زد زیر خنده و گفت:
-ایشش گند زدی توی نقشم میخواستم یک مدت طولانی اای عذابت بدم ددی جون
و بعد بلند تر خندید و نگام کرد:
-قیافتو نگاه موقعی که از کارکتر ها گفتم داشتی از حسودی میمردیی،اخیی گوگولی سرخ شدی
و از خنده ی زیاد محکم زد روی پاش که یهو قیافش از درد رفت توی هم..نگام که کرد دوباره خندش گرفت..گفتم:
-اگه قبلا شک داشتم الان دیگه مطمئنم تو واقعا یک روانی اسکلی
خندش که قطع شد گفت:
-آیییی
سریع نگران گفتم:
-چیشد؟درد داری؟
با چشمایی براق گفت:
-نه فقط حس خوبی دارم
گفتم:
-پس چرا گریه میکنی؟
گفت:
-اشک شوقه.. راستش فکر نمیکردم اون چیزی که قبل از بیهوش شدنم دیدم واقعی باشه..ولی الان که اینجام..ای خدا...بعضی وقتا زندگی اونقدرا هم بد نیست.. فقط باید از مشکلات عبور کنی
- ۴۲.۵k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط