{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سیزدهم

پارت سیزدهم

چند بار پلک زد.
بهم خیره موند.
خب، حق داشت.
عشق؟
واقعا؟!
این بهترین نقشه ای نبود که تا به امروز کشیدم اما، بدترین هم نیست.
_ «فکر میکنم.. تو مستی!»
زود باش کوک. تو از پسش برمیای.
تظاهر کن.
_ «نه. نیستم.»
بهم اعتماد کن.
زود باش!
_ «این مسخره ست جونگکوک.»
چرا اسمم انقدر قشنگ به نظر میاد؟
وقتی که از زبان اون گفته شه.. ؟
_ «باورم کن میسو. از همون لحظه ای که توی سینما دیدمت، حس کردم... حس کردم بخشی از قلبم ربوده شده. من.. من هیچ وقت اینقدر احساس تهی بودن نداشتم. این، عشقه...»
یک مشت دروغ.
بهم نگاه کرد.
مردمک چشم هاش لرزید و یک قدم عقب رفت.
لعنتی!
باید به من اعتماد کنی میسو، خواهش میکنم.
اطراف مون در سکوت بود.
گویی هیچ کس اینجا نبود.
فقط ما، و یه سکوتی که بین حرف های ناگهانی من معلق مونده بود.
_ «من.. من نمیدونم باید چی بگم.»
خودش بهم گفت خانوادش به زور کاری کردن تا نامزد کنه.
این براش یه فرصته.
قدمی به جلو برداشتم.
_ «همین الان هم که میبینمت احساس می کنم، قلبم دیوونه شده. عقلم رو از دست دادم. و همه اینها، فقط به خاطر توعه.»
_ «من.. من نامزد دارم! اگه بگم عاشقتم.. اون وقت، خانوادم میذارن ازش دور شم؟»
_ «آره میسو. تو الان فقط برای آزادی کنار منی، ولی مطمئن باش کاری میکنم عاشقم بشی.»
و بعد، خیانت...
ادامه دادم:
_ «اینا همه فقط تظاهره.»
به چشم هام نگاه کرد.
نگاهی عمیق چون کهکشان بی پایان.
احساس ضعفی که در وجودم، در برابر چشم های سیاه رنگش پیچید رو نادیده می گیرم و در عوض، روی جملاتی تمرکز میکنم که به تازگی به دهنش بیرون پرید.
_ «پس من تظاهر میکنم که عاشقت هستم!»
دیدگاه ها (۱)

پارت دویوری: چرا آخه ها چرااااااااا( داد و گریه )شبیوری: جون...

#Repost mikeriazi منبع ——⁨بسیار مهم ⚠️✒️ ده حقیقتی که دیر فه...

کپشنننن برای گلیااا😌💅🏻عروسک من😈🔞پارت شصت و هفتیهو به عقب کشی...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_74غر زنان دنبالم راه افتاد ....

رمان تهیونگ

the first lie

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط