{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_342


+راستی نظرت چیه همو ببینیم.؟
_چرا که نه
معلومه من که از خدامه
+باشه پس یه ساعت دیگه بهت خبر میدم کجا وکی بیای
_باشه عزیزم
فعلا
+خدافظ

گوشیو قطع کردم و شاد و خرم سمت طبقه پایین به راه افتادم
دیدم هردو صبحانشون رو خوردنو روی میز دارن باهم دیگه صحبت میکنن
اهمی کردم و سمتشون رفتم
نامجون تکیش رو از صندلی برداشت و کمی سمت میز متمایل شدو رو بهم گفت

_چت شد
چرا همچین کردی
+هیچی همینطوری یهو یه چیزی یادم اومد که انجام ندادم

سری تکون دادو نگاهشو به میز دوخت
نگاهم سر خورد سمت جونگکوک که داشت دست به سی/نه و با یه لبخند مرموز بهم نگاه میکرد
دوباره چشم غره ای نثارش کردم

+صبحونتون تموم دیگه؟

هردو بدون هیچ حرفی تنها سری تکون دادن
شروع کردم به جمع کردن میز
حین جمع کردن گفتم

+داشتم با لیسا صحبت میکردم
گفتش که تو پاساژه اون روزیه

نامجون صدای متعجبش بلند شد

_واقعا باهاش صحبت کردی..؟

سری تکون دادم

+ اره دیگه
درضمن بهش گفتم بهتره بزودی همو ببینیم اونم سریع موافقت کرد
فقط اینکه یه چیزی
کی برم دیدنش
یه زمانیو شما مشخص کنین

جونگکوک سرشو خاروند گفت

_چطوره همین امشب بری؟
+ امشب؟
_اره امشب
میخوام برم شرکت
برو دیدنش بعد شرکت میام دنبالت
+باشه پس قرارو میزارم واسه امشب ساعتای هفت اینجوری

نامجون پوفی کشید

_لیلی دارم دیوونه میشم
دیگه نمیتونم تحمل کنم
یکاری بکن
سخته برام واقعا
امشب دیگه یه کاری بکن

+باشه بابا
خودم اوکیش میکنم

سری تکون داد و عمیق به فکر فرو رفت
بهتره امشب یجوری به این موضوع اشاره کنم
قطعا چا..لش سختی پیش رومه
بعد تمیز کاری اشپزخونه
تصمیم گرفتم واسه ناهار دوکبوکی درست کنم

قابلمه دوکبوکی رو گذاشتم روی گاز تا بپزه
دستی دور گر/دنم کشیدمو کش قوسی به بد//نم دادم
بدو بدو وارد اتاقم شدم
سمت گوشیم که روی میز بود رفتم
طبق عادت همیشگیم برنامه هایی نظیر از اینـ..ستا و تلگرا..مو رو چک کردم
سه تا پیام ناشناس داشتم
هر سه رو باز کردم
ولی هیچی... پیام خاصی نداده بودنو تنها یه نقطه فرستاده بودن
هر سه اکا..نت رو بلاک کردم
اول توجهی نکردم

ولی بعد با فکر اینکه نکنه همون فرد ناشناسه دوباره ترس اومد توی وجودم
سمت پنجره باز رفتم
انگار یه حسی بهم میگفت یکی اون بیرونه و داره به اتاق من زل میزنه
پر..ده  رو زدم کنارو به خیابون خیره شدم
کسی نبودو فقط چند ماشین داشتن رد میشدن
البته دقیقا روبروی در ورودی خونه یه ماشین پارک شده بود
و شیشه هاشم دودی بود
و اینطور که به نظر میرسید ترسناک بود بود
کمی هموجا ایستادم و بهش زل زدم

270 لایک

پارت 341 و 342 جابه جا شده یه پارت برین بالا
دیدگاه ها (۱۵)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_341بالاخره بعد حدود یه...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_343وقتی دیدم حرکت نمیک...

فردا ساعت 11 صبح پارت ها گزاشته میشه منتظر باشین

#Gentlemans_husband#season_Third#part_340دستشو بالا اوردو نی...

𝒌𝒉𝒊𝒚𝒂𝒏𝒂𝒕 𝒅𝒖𝒓𝒐𝒒𝒉𝒊𝒏𝘍𝘈𝘚𝘓 𝟑⃠ 𝔓𝔞𝔯𝔱 𝟑"عشقم کجا میخوای بری چمدون بس...

فیک شوگا چند پارتی (پارت یک)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط