{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_344


چهرش کمی گرفته شدو سرشو پایین انداخت

_عشق اول اخر زندگیم
+و.. واقعا!!

با بغض سری تکون داد

_اره
+خب.. خب الان چی
باهمدیگه کات کردین؟

(خیلی خوب فیلم بازی میکردما)

سرشو بیشتر توی یقش فرو برد

_دوستم نداشت
این حـ..سم یک طرفه بود

جوری با بغضو مظلومیت میگفت
که مطمئنم دل سنگ هم  باهاش اب میشد...
دستمو گذاشتم روی شونش

+نگام کن

چشمای نیمه خیـ..سشو بهم دوخت

+نمیخوام اذیتت کنم
اگه نمیخوای دربارش باهام صحبت کنی
پس بیخیال

لبخند زورکی زدو سری تکون داد

+خب نظرت چیه بریم ترن هوایی؟
البته که من خیلی میترسم
ولی با وجود تو میدونم که اگه بمیـ.رم توام باهام میای اون دنیا

تک خنده ای کرد

_خیلی شیطونی

+وا لیسا یجوری صحبت میکنی یکی ندونه فکر میکنه مامانمی
عزیزمن تو  یکی دوسال بیشتر ازم بزرگتر نیستیا

دوباره خندید

_خیلیه خب
اجازه میدی بریم سوار شیم ایا؟
+اره بریییم

رفتم و دوتا بلیط واسه هردو گرفتیمو روی صف ترن هوایی ایستادیم
چند باری ترن هوایی رفته بودم
ولی هیچوقت به اندازه امروز استرسو ترس نداشتم
همش میترسیدمو استرس داشتم
بالاخره سوار ترن شدیمو کمربندمون رو بستیم

لیسا انگار نه انگار خیلی بیخیال به جلوش خیره شده بود
و من داشتم از شدت استرس کمربند رو میجوییدم
کم کم ترن به حرکت درومدو استرس من چند برابر شد
وقتی رسیدیم به اوجش اونجایی که باید میرفت پایینو دور میزد
اینقدر ترسیدم که همونجا شروع کردم به جیغ زدن

+یااااااا کمــک دارم میوفتممم
وای بخدا دارم میوفتمممم
کمــک

لیسا تنها داشت به من میخندیدو  مسخرم میکرد

_بابا بخدا نمیوفتی نترس

ترن پایین رفت
و دیگه فکر نکنم لازم باشه بگم!!!
از شدت بلند بودن صدای جیغو دادام حتی گوش خودمم در.د گرفت

+لیسا بخدا افتادم
وااای افتادممممم کمکککک

270 لایک
دیدگاه ها (۸)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_345روی نیمکت نشستمو من...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_346ادامه حرفش با قطره ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_343وقتی دیدم حرکت نمیک...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_341بالاخره بعد حدود یه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط