{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_343


وقتی دیدم حرکت نمیکنه با فکر اینکه شاید کسی داخلش نیست خواستم درو ببندم که
یهو ماشینه حرکت کردو از خیابون و یا بهتر بگم
از دم در خونه حرکت کردو رفت
به معنای واقعی استرس گرفته بودم
از اتاقم خارج شدم و سمت اتاق جونگکوک به راه افتادم
بدون در زدن وارد اتاقش شدم
دیدم جونگکوک روی تخت درازه و نامجون داره با کامپیوتر یه کارایی میکنه
با ورودم هردو سرشون سمتم چرخید
نامجون پوفی کشید

_درو که نزدن واسه دکور

بیخیال بهش سمت جونگکوک رفتم

توی این مدت
میفهمیدم تنها تیکه گاه امنم
و تنها جایی که بیشترین احساس امنیت رو دارم اغو//ششه
خودمو انداختم توی بغـ//لش و سرمو به سیـ//نش چسبوندم
معلوم بود حسابی از کارم تعجب کرده چون حتی یک زره  هم تکون نمیخورد
بالاخره بعد چند مین که به خودش اومد دستشو نواز..ش  وار روی موهام کشیدو جوریکه فقط خودم بشنوم گفت

_افتاب از کدوم سمت درومده؟

بی توجه به کنایش بیشتر بهش چسبیدم
که دوباره صدای خشدارو بمش توی گوشم پیچید

_مشکلی پیش اومده؟

دستمو سمت خط فکش بردم و لمس کردم
+نه
_مطمئنی؟
+اوهوم

شونه ای بالا انداخت
نامجون که اصلا حواسش به ما نبود
همونطور که داشت با کامپیوتر یکسری کارا انجام میداد گفت

_جونگکوک نمیدونستم اینقدر پیش زنت محبوبی که نمیتونه یه چند ساعت بدون بغـ..لت دووم بیاره

جونگکوک نیش خندی زد

_حالا بدون

با جمله نامجون به کل توی فکر فرو رفتم
درسته خودم به این موضوع دقت نکرده بودم
من یجورایی معـ..تادم به اغو//شش
به صداش
به مهربونیاشو حتی به بوی عطرش..
و این موضوعو تازه امروز داشتم درک میکردمو متوجه میشدم
با این وجود
بازم سعی داشتم حـ..سم بهش رو مخفی کنم
میخواستم ندونه که دوسش دارم
ولی آیا اصلا حتی یک درصد موفق بودم؟
حتی یه دلیل منطقی هم نداشتم برای کارام


نگاهی از توی ایینه به خودم انداختم
همچی اوکی بودو تنها یه عطر کم داشتم
عطری که بابام واسه تولدم بهم داده بودو برداشتم و چند پیس زدم به خودم
و در اخر با یه چشمک به خودم از اتاق خارج شدم
جونگکوک پایین پله ها منتظر من بود تا منو برسونه پیش لیسا و خودشم بره شرکت
باهم سمت پارکینگ رفتیم و سوار ماشین شدیم
جونگکوک ماشین رو سمت یه شهربازی که قرار بود اونجا لیسا رو ببینم روندو بعد حدود نیم ساعت رسیدیم
یه خیابون پایین تر پیادم کرد تا یهو اتفاقی لیسا اونو نبینه و همچی لو نره

بعد خداحافظی باهاش سمت ورودی شهربازی رفتم
وقتی رسیدم
دیدم لیسا جلوی در وایستاده و داره با پاهاش خطوط فرضی روی زمین میکشه
اروم اروم سمتش رفتم
و وقتی بهش نزدیک شدم با صدای بلند گفتم

+سلاممممم

لیسا هینی کشیدو یه قدم برداشت عقب
دستشو گذاشت روی قلبشو نگاهی بهم انداخت

_وای وحشی

بلند خندیدم

+ نچ بهت میاد پوست کلـ.فت تر از این حرفا باشیا

چشم غره ای نثارم کردو گفت

_منم یه زمانی خیلی قویو پوست کلـ..فت بودم
ولی خب
ادما تغییر میکننو این تقصیر تقدیرو سرنوشته
منم روحیه قدیمیم رو از دست دادم

حالت چهرم تغییر کردو بیشتر رو به کنجکاوی رفت
نکنه منظورش همون اتفاق بین خودشو نامجونه؟
اهمی کردو بهش نزدیک شدم

+چخبر عزیزم

لبخندی زد

_قربونت تو چخبر
+هیچی سلامتی

سری تکون دادو باهم وارد شهربازی شدیم
حین راه رفتن با یه لحنی اروم گفتم

+خب میشه بیشتر توضیح بدی؟
چرا روحیه‌اتو از دست دادی؟

سرشو به سمت اسمون چرخوند نفسشو هعی مانند بیرون داد
دستشو فرو برد توی پافرش و با صدایی گرفته گفت

+راستش
زیاد اهل صحبت کردن نیستم
برای همینم دوستی ندارم
کسی باهام ارتباط نمیگیره چون فکر میکنن من خودمو میگیرم
البته این داستان تا وقتی ادامه داشت که اونو ندیده بودم
بعد دیدنش
زندگیم به کل تغییر کرد
شدم به دختر شیطونو سرکش
منی که پیش هیچکس خود واقعیم نبودم
پیش اون لو..س ترین ادم دنیا بودم
به معنای واقعی زندگیمو تغییر داد
+این اونی که میگی کیه؟

270 لایک
دیدگاه ها (۶)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_344چهرش کمی گرفته شدو ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_345روی نیمکت نشستمو من...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_341بالاخره بعد حدود یه...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_342+راستی نظرت چیه همو...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_339_شما دوتارو چیکارتو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط