Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_383
دستمو اروم روی شقیقه هام گذاشتم ما.ساژشون دادم.
نیم ساعتی به همین منوال گذشت
وقتی یکم از اون شُک بیرون اومدم و حالم بهتر شد سمت پنجره رفتم..
یه کوچولو پردرو کنار زدم تا ببینم اوضاع از چه قراره. و در کمال ناباوری دیدم جلوی خونه به ماشینش تکیه داده و داره با پاهاش روی برفا خطوط فرضی میکشه.
سریع اومدم کنار تا مبادا منو ببینه..
یعنی از صبح توی اون سرما اینجاستـ؟؟
اخه چرا داره این کارو با خودش میکنه؟
نسبت به قبلا که همیشه سرحالو با انرژی و همیطور با جذبه بود..
الان ظاهرش داغون بود
میتونم حدس بزنم که این چند روز به درستی غذا نخورده.
ولی اگه اینطور پیش بره قطعا مریض میشه!
صدای در اومد
بنظرم رسید که بابا اومده
سریع از اتاق زدم بیرون و سمت پذیرایی رفتم
حدسم درست بود
نگاهی به نایلون توی دست بابا انداختم
+سلام خسته نباشی
_سلام دخترم
ماهی دوست داری دیگه؟؟
تلخ لبخندی زدم
+اره خیلی
_ بیا این ماهی هارو تمیز کن سرخ کنیم بخوریم
+باشه بابا
سمت همون نایلون توی دستش رفتم و ازش گرفتم..
یه سینی گذاشتم روی میزو ماهی هارو توش انداختم
همینکه خواستم چیزی بگم..
بوی بد ماهی زد زیر دماغم و باعث شد اوقی بزنم
سریع دستمو گذاشتم جلوی دهنم و بدو بدو سمت سرویس بهداشتی رفتم..
چندتا اوق زدم و هرچی از صبح خورده بودمو بالا اوردم؛
بعد اینکه دیگه چیزی توی معدم برای بالا اوردن نبود یه ابی به دستو صورتم زدم و به دیوار تکیه دادم.
همیشه از بوی ماهی بدم میومد
ولی نه در این حد که حالت تهوع بهم دست بده..
ساعت نزدیک هشت شب بود
و بازهم بابا برای کارش از خونه بیرون رفته بود.
بعد زدن مسواک سمت پنجره رفتم
نمیدونم
ولی انگار یکی داشت بهم میگفت پنجره رو باز کن اول اروم پرده رو کنار زدم تا ببینم هست یا نه
با دقت به دور ور کوچه نگاه کردم،
ولی خبری ازش نبود.
از ته دل خوشحال شدم که توی این سرما نمونده و رفته خونه.
یه لبخند محو زدمو پنجره رو باز کردم.
سرمو ازش بیرون بردم و اون هوای خوبو نفس کشیدم
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم
با فکر اینکه شاید بازم جونگکوکه با ذوق پنهانی سمتش رفتم.
وقتی با دیدن اسم وونا بادم خوابید.
دکمه سبز رو فشردم و جواب دادم
+وونا
_سلام لیلی خوبی
+اره تو خوبی؟
_مرسی.. کجایی؟؟
+خونه، چطور؟
_کی خونست؟
+هیچی فقط خودمم، بابا رفته بیرون
_اهان درسته
+چطور مشکلی پیش اومده؟
_نه بابا چه مشکلی همینطوری زنگ زدم حالتو بپرسم
+فدات
خندید
_فدام شی الهیی به حق پنج تـ.ن
+حیفم بخدا
_ ارزش دارم
+برو گمشو! شوهرت فدات بشه دختریه رو سفید
_والا از وقتی که جنابعالی رفتی خونه بابات
یونگی رو بزور میبینم..
+چه ربطی به من داره
_باهوش
حالا که تو رفتی، شوهرتم خیلی خیلی کم پاشو میزاره شرکت.
برای همین یونگی این چند وقت خیلی سرش شلوغه
+اینکه خوبه
باید ازم تشکر کنی
اینطوری دلتون برای همیدگیه تنـ..گ میشه و بیشتر عاشق همیدیگه میشه.
_لازم نکرده بیشتر ازین عاشق بشیم سیسی جون
همینقدرم زیادیه.. بقیش پیش کش
ولی یچیزیو که یادت نرفته
+چی؟
_میدونی که یک ماه دیگه عروسیمونه!
+اووه چقدر زود گذشت!!!
بسلامتی پس قراره به همین زودیا از ترشیدگی در بیای؟
_حوصله شوخیای بی مزتو ندارم
عـ.نتر
+عه باشه.. بای
_شوخیی کردمم عههه
+ولی من شوخی نکردم
خدافس
بهش اجازه ندادم جوابی بده و گوشیو قطع کردم
بهتره یکم ادب بشه..
روی تخت دراز کشیدم و ساعدم رو گذاشتم روی چشمام.
اینقدر خسته بودم که توجهی به پنجره باز نکردم.
چشمام گرم شد و کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم؛
زمان زیادی نگذشت که، با صدای بلندی از خواب پریدم.
چون چشمام گرم شده بودو اتاق تاریک بود چیزی معلوم نبود.
برای اینکه متوجه بشم قضیه از چه قراره چنبار پلک زدم و کلید چراغ خوابو کنارم رو زدم
وقتی چشمام به اون حالت عادت کردن یک دور کل اتاقو زیر چشمم گذروندم تا اینکه رسیدم به پنجره..
مطمئنم اون یه خواب بود.
اخه چطور امکان داره؟؟؟
انگار با دیدن تعجب بی اندازهی من، دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و با صدای بلندی زد زیر خنده.
خودمو روی تخت بالا کشیدم
+تتو اینجا چیکار میکنی
چچطوری اومدییی تووو!!
خیلی ریلکس دستاشو توی شلوار خوش دوختو قشنگش فرو برد و به تختم نزدیک شد
_برای شوهرت این کارا اصلا چیزی نیست فسقلی!
مطمئنم داشت دود از گوشام میزد بیرون
اخمی که بین ابرو هام بود غلیط تر شد.
300 لایک
100 بازنشر
#season_Third
#part_383
دستمو اروم روی شقیقه هام گذاشتم ما.ساژشون دادم.
نیم ساعتی به همین منوال گذشت
وقتی یکم از اون شُک بیرون اومدم و حالم بهتر شد سمت پنجره رفتم..
یه کوچولو پردرو کنار زدم تا ببینم اوضاع از چه قراره. و در کمال ناباوری دیدم جلوی خونه به ماشینش تکیه داده و داره با پاهاش روی برفا خطوط فرضی میکشه.
سریع اومدم کنار تا مبادا منو ببینه..
یعنی از صبح توی اون سرما اینجاستـ؟؟
اخه چرا داره این کارو با خودش میکنه؟
نسبت به قبلا که همیشه سرحالو با انرژی و همیطور با جذبه بود..
الان ظاهرش داغون بود
میتونم حدس بزنم که این چند روز به درستی غذا نخورده.
ولی اگه اینطور پیش بره قطعا مریض میشه!
صدای در اومد
بنظرم رسید که بابا اومده
سریع از اتاق زدم بیرون و سمت پذیرایی رفتم
حدسم درست بود
نگاهی به نایلون توی دست بابا انداختم
+سلام خسته نباشی
_سلام دخترم
ماهی دوست داری دیگه؟؟
تلخ لبخندی زدم
+اره خیلی
_ بیا این ماهی هارو تمیز کن سرخ کنیم بخوریم
+باشه بابا
سمت همون نایلون توی دستش رفتم و ازش گرفتم..
یه سینی گذاشتم روی میزو ماهی هارو توش انداختم
همینکه خواستم چیزی بگم..
بوی بد ماهی زد زیر دماغم و باعث شد اوقی بزنم
سریع دستمو گذاشتم جلوی دهنم و بدو بدو سمت سرویس بهداشتی رفتم..
چندتا اوق زدم و هرچی از صبح خورده بودمو بالا اوردم؛
بعد اینکه دیگه چیزی توی معدم برای بالا اوردن نبود یه ابی به دستو صورتم زدم و به دیوار تکیه دادم.
همیشه از بوی ماهی بدم میومد
ولی نه در این حد که حالت تهوع بهم دست بده..
ساعت نزدیک هشت شب بود
و بازهم بابا برای کارش از خونه بیرون رفته بود.
بعد زدن مسواک سمت پنجره رفتم
نمیدونم
ولی انگار یکی داشت بهم میگفت پنجره رو باز کن اول اروم پرده رو کنار زدم تا ببینم هست یا نه
با دقت به دور ور کوچه نگاه کردم،
ولی خبری ازش نبود.
از ته دل خوشحال شدم که توی این سرما نمونده و رفته خونه.
یه لبخند محو زدمو پنجره رو باز کردم.
سرمو ازش بیرون بردم و اون هوای خوبو نفس کشیدم
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم
با فکر اینکه شاید بازم جونگکوکه با ذوق پنهانی سمتش رفتم.
وقتی با دیدن اسم وونا بادم خوابید.
دکمه سبز رو فشردم و جواب دادم
+وونا
_سلام لیلی خوبی
+اره تو خوبی؟
_مرسی.. کجایی؟؟
+خونه، چطور؟
_کی خونست؟
+هیچی فقط خودمم، بابا رفته بیرون
_اهان درسته
+چطور مشکلی پیش اومده؟
_نه بابا چه مشکلی همینطوری زنگ زدم حالتو بپرسم
+فدات
خندید
_فدام شی الهیی به حق پنج تـ.ن
+حیفم بخدا
_ ارزش دارم
+برو گمشو! شوهرت فدات بشه دختریه رو سفید
_والا از وقتی که جنابعالی رفتی خونه بابات
یونگی رو بزور میبینم..
+چه ربطی به من داره
_باهوش
حالا که تو رفتی، شوهرتم خیلی خیلی کم پاشو میزاره شرکت.
برای همین یونگی این چند وقت خیلی سرش شلوغه
+اینکه خوبه
باید ازم تشکر کنی
اینطوری دلتون برای همیدگیه تنـ..گ میشه و بیشتر عاشق همیدیگه میشه.
_لازم نکرده بیشتر ازین عاشق بشیم سیسی جون
همینقدرم زیادیه.. بقیش پیش کش
ولی یچیزیو که یادت نرفته
+چی؟
_میدونی که یک ماه دیگه عروسیمونه!
+اووه چقدر زود گذشت!!!
بسلامتی پس قراره به همین زودیا از ترشیدگی در بیای؟
_حوصله شوخیای بی مزتو ندارم
عـ.نتر
+عه باشه.. بای
_شوخیی کردمم عههه
+ولی من شوخی نکردم
خدافس
بهش اجازه ندادم جوابی بده و گوشیو قطع کردم
بهتره یکم ادب بشه..
روی تخت دراز کشیدم و ساعدم رو گذاشتم روی چشمام.
اینقدر خسته بودم که توجهی به پنجره باز نکردم.
چشمام گرم شد و کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم؛
زمان زیادی نگذشت که، با صدای بلندی از خواب پریدم.
چون چشمام گرم شده بودو اتاق تاریک بود چیزی معلوم نبود.
برای اینکه متوجه بشم قضیه از چه قراره چنبار پلک زدم و کلید چراغ خوابو کنارم رو زدم
وقتی چشمام به اون حالت عادت کردن یک دور کل اتاقو زیر چشمم گذروندم تا اینکه رسیدم به پنجره..
مطمئنم اون یه خواب بود.
اخه چطور امکان داره؟؟؟
انگار با دیدن تعجب بی اندازهی من، دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و با صدای بلندی زد زیر خنده.
خودمو روی تخت بالا کشیدم
+تتو اینجا چیکار میکنی
چچطوری اومدییی تووو!!
خیلی ریلکس دستاشو توی شلوار خوش دوختو قشنگش فرو برد و به تختم نزدیک شد
_برای شوهرت این کارا اصلا چیزی نیست فسقلی!
مطمئنم داشت دود از گوشام میزد بیرون
اخمی که بین ابرو هام بود غلیط تر شد.
300 لایک
100 بازنشر
- ۸.۷k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط