{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از سرتاسر زندگیش بیزار شد ، از همه چیز و همه کس سر خورده

از سرتاسر زندگیش بیزار شد ، از همه چیز و همه کس سر خورده بود . خودش را بی‌اندازه تنها و بیگانه حس کرد . راه دیگری نداشت مگر اینکه در یکی از شهرهای دور یا یکی از بندرهای جنوب به ماموریت برود و باقی زندگیش را در آنجا به سر ببرد و یا اینکه خودش را سر به نیست کند. برود جایی که هیچکس را نبیند. صدای کسی را نشنود، در یک گودال بخوابد و دیگر بیدار نشود. چون برای نخستین بار حس کرد که میان او و همه کسانیکه دور او بودند گرداب ترسناکی وجود داشته که تاکنون به آن پی نبرده بود . .
دیدگاه ها (۰)

عجیب‌ترین برده‌هایی که دیده‌ام، کسانی بودند که تمام عمرشان ر...

امنیت را اغلب روبه‌روی آزادی می‌نشانند انگار ناچاریم برای دا...

پرسه در جنگل...همان شب...ساعت نزدیک دوازده بود.تمام عمارت در...

پارت ۲۸ زارتان زورتانش شروع شده دارم هشدار میدم☝️کاکاشی کامل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط