𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝔓𝔞𝔯𝔱³²/فصل دوم
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
___________________________________
درب اتاق پشت سر ایلین بسته شد
اما هنوز هم ان بحث درون کافه روی سر دختر سنگینی میکرد
نگاه ایلین روی اتاق چرخید
بار دومش بود میآمد اینجا اما...
بار اولش بود به سلیقه و نظم رئیس جئون اهمیت میداد و او را در دل تحسین میکرد
نگاه پسر ارام روی او نشست
-:«راحت باش..بشین»
و سپس مستقیم به سمت میزش رفت
اما پشت ان ننشست
ماگ سرامیکی را برداشت و سپس با پارچابِ روی میز درونش را پر کرد
جلو آمد و ماگ کرمی رنگ را به سمت ایلین گرفت
نگاه دختر از صورت بی نقص پسر به ماگ درون دستش کشیده شد
ماگ کمی جلوتر امد
-:«بگیرش»
دست دختر بالا امد و لیوان را گرفت
تا لیوان را به لب هایش نزدیک کرد
پسر به سمت میزش رفت
روی میز نشست
نه رسمی... نه شل
یه چیزی بینشان
دختر هم به سمت صندلی روبه روی میز رفت
لبه صندلی نشت
نه کامل...نه سر پا
جوری که بتواند سریع فرار کند
سپس ماگ درون دستش را روی میز چوبی روبهرویش قرار داد
نفس عمیقی کشید و سپس گفت
«نمیخوای بپرسی اون بیرون چی میگم؟»
-:«نه»
«اوه..یعنی واقعا نمیخوای بدونی؟»
-:«اگه خودت بخوای میگی»
«چه با معرفت»
-:«نه فقط میدونم و بلدم کی سوال بپرسم»
«اون بیرون..گاهی میگم...اینجا امنه..کسی قرار نیست بهت اسیب بزنه..کسی قرار نیست عزیزاتو بگیره..کسی نمیتونه اینارو با من انجام بده_»
نفس عمیقی کشید و تلخند کوتاهی زد
«ولی میدونی چیه—»
تک ابرو پسر بالا رفت
اما آیلین ادامه داد
«میدونم همهش چرته...دقیقا حس ميکنم اینجا جهنمی ترین جاست..یا..تموم مشکلاتم اینجا دفن شده..یا شایذم اینجا همه میتونن عزیزانمو بگیرن»
سکوت پسر میتوانست نشانی برای گوش دادن به حرف های او باشد
یا شاید هم نشانه از توی فکر فرو رفتن؟
«تو بگو..»
سر پسر فورا بلند شد
-:«چیو؟»
«چرا منو اوردی اینجا؟»
مکث طولانی پسر برای مزه مزه کردن حرفش وتحلیل ان بود
-:«برای اینکه نشون بدم اینجا یه جای امن هست»
«اینجا؟»
-:«تا وقتی من اینجام... اینجا میتونه بهترین امنیت و بهت بده»
«تو..همیشه اینجایی؟»
-:«برای تو..میتونم باشم»
لبخند با این جمله روی لب های ایلین نشست
جونگکوک تکیه اش را از میز گرفت و راهش را به سمت پنجره بزرگ درون اتاق کشید
به غروب آفتاب خیره شد
آیلین با مکث طولانی بلند شد
او هم به سمت پنجره رفت و دقیقا کنار جونگکوک ایستاد
نفس عمیقی کشسد و به غروب خیره شد
آسمان کاملا نارنجی بود
خورشیدی که میان آن اسمان نارنجی با نور زردش بود هر کسی را خیره میکرد
«میدونی... تو خیلی خطرناکی!»
-:«توهم خطرناکی»
«اوه..اونوقت چطور؟ من فقط یه دخترم که با مشکلات دست و پنجه نرم میکنه»
-:«و من ندیدم... کسی با اون همه مشکل بازهم اینطور قوی باشه و شوخی کنه»
سکوت مثل کش کشیده میشد و این سکوت به دقیقهها رسید
«خیلی دوستشون داشتم»
-:«کیارو؟»
پسر میدانست اما ترجیح داد خودش را به کوچه معروف و زمستانی علی چپ بزند
(اگر میدونستی شریک جرم اون صحنه کنارت ایستاده این حرف هارو نمیزدی)
«پدر..و مادرم»
و قطره اشکی که با سمجی پشت پشت پلکش نگه داشته بود سر خورد پایین
دیگر نتوانست تحمل کند و بلند زد زير گریه
(گریه نکن لعنتی اون مروارید هارو نریز پایین)
اما برخلاف حرفی که میخواست بزند چیز دیگری گفت
-:«گریه نکن درست میشه—»
اما این جمله انگار نمک روی زخم ایلین شد
با داد و هوار جمله ای که ته دلش خاک میخورد را گفت
«چی درست میشه هــا.. د بگو لعــنــتـی.. چی میخواد درست شـــه؟ فکر نکنین من یه دختر ۵ سالــم که با این جمله فاکی گول بخورمــــ.. فهمیــدی؟ من با این جمله دیگه اونارو پیش خودم ندارمـــ»
جونگ کوک بهت زده نگاهش را به آیلین عصبی دوخت
گریه های ایلین دیگر گریه نبود..
تبدیل شده بود به یک زجه
به معنای واقعی داشت زجه میزد
-:«آیلین بس—»
حرفش با کاری که دختر کرد نیمه ماند
حال دست های ایلین دور کمر جونگکوک محکم تر شد
«فق..فقط یه..یه بغل.. دوستانه»
جونگکوک خیلی دلش این بغل را میخواست اما نه در این شرایط...
دست های جونگکوک با تردید بالا امد
دست چپش ارام روی سر ایلین و دست راستش روی کمر آیلین نشست
بازووانش سفت تر شد و دختر را بیشتر به خودش چسباند
ادامه دارد...
#Mahlin
#my_big_boy
#BTS #bts #RM #JIN #SUGA #J_hop #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BANGTAN #FEYK
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیکشن #فیک
𝔓𝔞𝔯𝔱³²/فصل دوم
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
___________________________________
درب اتاق پشت سر ایلین بسته شد
اما هنوز هم ان بحث درون کافه روی سر دختر سنگینی میکرد
نگاه ایلین روی اتاق چرخید
بار دومش بود میآمد اینجا اما...
بار اولش بود به سلیقه و نظم رئیس جئون اهمیت میداد و او را در دل تحسین میکرد
نگاه پسر ارام روی او نشست
-:«راحت باش..بشین»
و سپس مستقیم به سمت میزش رفت
اما پشت ان ننشست
ماگ سرامیکی را برداشت و سپس با پارچابِ روی میز درونش را پر کرد
جلو آمد و ماگ کرمی رنگ را به سمت ایلین گرفت
نگاه دختر از صورت بی نقص پسر به ماگ درون دستش کشیده شد
ماگ کمی جلوتر امد
-:«بگیرش»
دست دختر بالا امد و لیوان را گرفت
تا لیوان را به لب هایش نزدیک کرد
پسر به سمت میزش رفت
روی میز نشست
نه رسمی... نه شل
یه چیزی بینشان
دختر هم به سمت صندلی روبه روی میز رفت
لبه صندلی نشت
نه کامل...نه سر پا
جوری که بتواند سریع فرار کند
سپس ماگ درون دستش را روی میز چوبی روبهرویش قرار داد
نفس عمیقی کشید و سپس گفت
«نمیخوای بپرسی اون بیرون چی میگم؟»
-:«نه»
«اوه..یعنی واقعا نمیخوای بدونی؟»
-:«اگه خودت بخوای میگی»
«چه با معرفت»
-:«نه فقط میدونم و بلدم کی سوال بپرسم»
«اون بیرون..گاهی میگم...اینجا امنه..کسی قرار نیست بهت اسیب بزنه..کسی قرار نیست عزیزاتو بگیره..کسی نمیتونه اینارو با من انجام بده_»
نفس عمیقی کشید و تلخند کوتاهی زد
«ولی میدونی چیه—»
تک ابرو پسر بالا رفت
اما آیلین ادامه داد
«میدونم همهش چرته...دقیقا حس ميکنم اینجا جهنمی ترین جاست..یا..تموم مشکلاتم اینجا دفن شده..یا شایذم اینجا همه میتونن عزیزانمو بگیرن»
سکوت پسر میتوانست نشانی برای گوش دادن به حرف های او باشد
یا شاید هم نشانه از توی فکر فرو رفتن؟
«تو بگو..»
سر پسر فورا بلند شد
-:«چیو؟»
«چرا منو اوردی اینجا؟»
مکث طولانی پسر برای مزه مزه کردن حرفش وتحلیل ان بود
-:«برای اینکه نشون بدم اینجا یه جای امن هست»
«اینجا؟»
-:«تا وقتی من اینجام... اینجا میتونه بهترین امنیت و بهت بده»
«تو..همیشه اینجایی؟»
-:«برای تو..میتونم باشم»
لبخند با این جمله روی لب های ایلین نشست
جونگکوک تکیه اش را از میز گرفت و راهش را به سمت پنجره بزرگ درون اتاق کشید
به غروب آفتاب خیره شد
آیلین با مکث طولانی بلند شد
او هم به سمت پنجره رفت و دقیقا کنار جونگکوک ایستاد
نفس عمیقی کشسد و به غروب خیره شد
آسمان کاملا نارنجی بود
خورشیدی که میان آن اسمان نارنجی با نور زردش بود هر کسی را خیره میکرد
«میدونی... تو خیلی خطرناکی!»
-:«توهم خطرناکی»
«اوه..اونوقت چطور؟ من فقط یه دخترم که با مشکلات دست و پنجه نرم میکنه»
-:«و من ندیدم... کسی با اون همه مشکل بازهم اینطور قوی باشه و شوخی کنه»
سکوت مثل کش کشیده میشد و این سکوت به دقیقهها رسید
«خیلی دوستشون داشتم»
-:«کیارو؟»
پسر میدانست اما ترجیح داد خودش را به کوچه معروف و زمستانی علی چپ بزند
(اگر میدونستی شریک جرم اون صحنه کنارت ایستاده این حرف هارو نمیزدی)
«پدر..و مادرم»
و قطره اشکی که با سمجی پشت پشت پلکش نگه داشته بود سر خورد پایین
دیگر نتوانست تحمل کند و بلند زد زير گریه
(گریه نکن لعنتی اون مروارید هارو نریز پایین)
اما برخلاف حرفی که میخواست بزند چیز دیگری گفت
-:«گریه نکن درست میشه—»
اما این جمله انگار نمک روی زخم ایلین شد
با داد و هوار جمله ای که ته دلش خاک میخورد را گفت
«چی درست میشه هــا.. د بگو لعــنــتـی.. چی میخواد درست شـــه؟ فکر نکنین من یه دختر ۵ سالــم که با این جمله فاکی گول بخورمــــ.. فهمیــدی؟ من با این جمله دیگه اونارو پیش خودم ندارمـــ»
جونگ کوک بهت زده نگاهش را به آیلین عصبی دوخت
گریه های ایلین دیگر گریه نبود..
تبدیل شده بود به یک زجه
به معنای واقعی داشت زجه میزد
-:«آیلین بس—»
حرفش با کاری که دختر کرد نیمه ماند
حال دست های ایلین دور کمر جونگکوک محکم تر شد
«فق..فقط یه..یه بغل.. دوستانه»
جونگکوک خیلی دلش این بغل را میخواست اما نه در این شرایط...
دست های جونگکوک با تردید بالا امد
دست چپش ارام روی سر ایلین و دست راستش روی کمر آیلین نشست
بازووانش سفت تر شد و دختر را بیشتر به خودش چسباند
ادامه دارد...
#Mahlin
#my_big_boy
#BTS #bts #RM #JIN #SUGA #J_hop #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BANGTAN #FEYK
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیکشن #فیک
- ۴۳۷
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط