I need youre body
I need you're body 2
part 6
که یک نفر موهام رو از پشت کشید به سمت عقب من کلی دردم گرفت و گفتم
ن. ایییییی چیکار م.....
در هین این جمله رو میگفتم داشتم میچرخیدم و وقتی دیدم بابامه زبونم خشک شد و جملمو ادامه ندادم
آ. جایی تشریف میبردید
هیچی نمیگفتم و فقط تو چشماش زل زده بودم که موهام رو کشید به سمت اتاقش برد تو اتاقم در رو قفل کرد
آ. حالا کارت به جایی رسیده که از دست من فرار میکنی
من هیچی نمیگفتم و چشمام پر از اشک بود دیگه چیزی نگفت و رفت و یه کمربند مشکی برداشت و اومد سمتم
ضربه اول
ضربه دوم
ضربه هشتم
ضربه بیست یکم
ضربه چهل و چهارم
ن. ااااا غلط کردم ولم کن هق هق
که دیگه دست کشید رفت کلیدمو گوشیم رو برداشت و در اتاق رو قفل کرد انقدر بدنم درد میکرد که نمیتونستم بلند شم و برم رو تخت همونجا رو زمین خوابیدم و فقط گریه میکردم و دعا میکردم که جومونگ نیاد تو هتل چون معلوم نیست این دیوونه چه بلایی سرش میاره و یکم بعد سیاهی .....
فردا صبح
با صدای یه نفر بیدار شدم
خ. بیدار شو خانم
بلند شدم از رو لباسش میشد فهمید خدمه هتل هست اومده بود تا اتاق عصبانی شدم و گفتم
ن. خانم کی به شما اجازه داده بیاید تو اتاق من
خ. پدرتون
ن. آها
خ. خب گفتن بهتون بگم آماده باشید خودشون جلو در نگهبانی منتظر شما هستن
ن. هوم العان آماده میشم
بلند شدم کار هامو کردم
ویو فرودگاه
نمیدونستم چه اتفاقی قراره بیوفته چون دیگه راه برگشتی نبود بالاخره سوار شدم و هواپیما حرکت کرد پروازمون مستقیم بود به تهران
واقعا هیچ امیدی نداشتم هیچی یه احساس پوچی میکردم حوصله هیچ چیز و هیچکس رو نداشتم به بیرون نگاه میکردم که با صدای هواپیما به خودم اومدم که میخواست فرود بیاد یعنی انقدر زود گذشت پایین شدیم تقریبا ظهر بود با ماشین به سمت خونه حرکت کردیم
بیا ملت وقتی از سفر برمیگردن با بغل کسایی که دوسش دارن روبه رو میشدن ما هم با قیافه این عجوزه با اون لیپگلاس قرمز زشتش رفتم بدو بدو خودش رو پرت کرد تو بغل بابام
اییییییی چندش من هم بدون توجه به اون دوتا رفتم تو اتاقم خومد رو پرت کردن رو تخت چشمام داشت گرم میشد که صدای در زدن یکنفر اومد گفتم بیاد تو
اژدها وارد شد
الهام. بابات گفت بهت بگم ساعت شیش دارن میان خواستگاریت آماده باشی
سرم رو از رو تائید تکون دادم و که با کنایه گفت
ال. اون چه بدبختیه که میخواد تورو بگیره
ن. اگه بابای من نبود که تا العان ترشیده بودی
ال. دختری بی ادب من جای مادرتم
ن. ههه تو جای مادر من ؟
ن. تو هیچوقت به گرد پاش هم نمیرسی
هیچی نگفت و رفت بیرون میدونستم قراره به بابام بگم ولی برام مهم نبود رفتم نگاهی به ساعت کردم تقریبا سه بود ........
کلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلی
شرطا
لایک . ۲۵
کامنت . ۲۰
بازنشر . ۱۵
بچه ها حلالم کنید مجبورم شرط بزارم به خدا کلی درس ریخته سرم
part 6
که یک نفر موهام رو از پشت کشید به سمت عقب من کلی دردم گرفت و گفتم
ن. ایییییی چیکار م.....
در هین این جمله رو میگفتم داشتم میچرخیدم و وقتی دیدم بابامه زبونم خشک شد و جملمو ادامه ندادم
آ. جایی تشریف میبردید
هیچی نمیگفتم و فقط تو چشماش زل زده بودم که موهام رو کشید به سمت اتاقش برد تو اتاقم در رو قفل کرد
آ. حالا کارت به جایی رسیده که از دست من فرار میکنی
من هیچی نمیگفتم و چشمام پر از اشک بود دیگه چیزی نگفت و رفت و یه کمربند مشکی برداشت و اومد سمتم
ضربه اول
ضربه دوم
ضربه هشتم
ضربه بیست یکم
ضربه چهل و چهارم
ن. ااااا غلط کردم ولم کن هق هق
که دیگه دست کشید رفت کلیدمو گوشیم رو برداشت و در اتاق رو قفل کرد انقدر بدنم درد میکرد که نمیتونستم بلند شم و برم رو تخت همونجا رو زمین خوابیدم و فقط گریه میکردم و دعا میکردم که جومونگ نیاد تو هتل چون معلوم نیست این دیوونه چه بلایی سرش میاره و یکم بعد سیاهی .....
فردا صبح
با صدای یه نفر بیدار شدم
خ. بیدار شو خانم
بلند شدم از رو لباسش میشد فهمید خدمه هتل هست اومده بود تا اتاق عصبانی شدم و گفتم
ن. خانم کی به شما اجازه داده بیاید تو اتاق من
خ. پدرتون
ن. آها
خ. خب گفتن بهتون بگم آماده باشید خودشون جلو در نگهبانی منتظر شما هستن
ن. هوم العان آماده میشم
بلند شدم کار هامو کردم
ویو فرودگاه
نمیدونستم چه اتفاقی قراره بیوفته چون دیگه راه برگشتی نبود بالاخره سوار شدم و هواپیما حرکت کرد پروازمون مستقیم بود به تهران
واقعا هیچ امیدی نداشتم هیچی یه احساس پوچی میکردم حوصله هیچ چیز و هیچکس رو نداشتم به بیرون نگاه میکردم که با صدای هواپیما به خودم اومدم که میخواست فرود بیاد یعنی انقدر زود گذشت پایین شدیم تقریبا ظهر بود با ماشین به سمت خونه حرکت کردیم
بیا ملت وقتی از سفر برمیگردن با بغل کسایی که دوسش دارن روبه رو میشدن ما هم با قیافه این عجوزه با اون لیپگلاس قرمز زشتش رفتم بدو بدو خودش رو پرت کرد تو بغل بابام
اییییییی چندش من هم بدون توجه به اون دوتا رفتم تو اتاقم خومد رو پرت کردن رو تخت چشمام داشت گرم میشد که صدای در زدن یکنفر اومد گفتم بیاد تو
اژدها وارد شد
الهام. بابات گفت بهت بگم ساعت شیش دارن میان خواستگاریت آماده باشی
سرم رو از رو تائید تکون دادم و که با کنایه گفت
ال. اون چه بدبختیه که میخواد تورو بگیره
ن. اگه بابای من نبود که تا العان ترشیده بودی
ال. دختری بی ادب من جای مادرتم
ن. ههه تو جای مادر من ؟
ن. تو هیچوقت به گرد پاش هم نمیرسی
هیچی نگفت و رفت بیرون میدونستم قراره به بابام بگم ولی برام مهم نبود رفتم نگاهی به ساعت کردم تقریبا سه بود ........
کلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلی
شرطا
لایک . ۲۵
کامنت . ۲۰
بازنشر . ۱۵
بچه ها حلالم کنید مجبورم شرط بزارم به خدا کلی درس ریخته سرم
- ۳۲۴
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط