I need youre body
I need you're body
part 5
ساعت هشت شب
ویو نیلا
آماده شده بودم
از بیرون خوب به نظر میرسیدم ولی از درون
تو گوشیم میچرخیدم که صدای در اومد باز کردم بابام بود
آ. سلام
ن...........
آ. آماده شدی بریم
رفتم و کیفم رو برداشتم و کفش هامو پوشیدم یه نگاه به خودم تو آینه کردم و رفتیم بیرون بدون توجه به بابام تا ماشین رفتیم و تا سالن کاخ سفید هیچ صحبتی بینمون رد و بدل نشد رسیدیم به سالن
خواستم پایین شم که
آ. صبر کن
ن.......
آ. اونجا باید خوب به نظر برسیم پس صبر کن و با من وارد شو
دلم نمیخواست حرفش رو قبول کنم ولی چاره ای هم نداشتم
با هم وارد سالن شدیم جونگ کوک رو که دیدم آرامش گرفتم ولی نمیتونستم کاری بکنم بعد از یکم احوال پرسی نشستیم سر میز رفتم و روبه رو جومونگ نشستم باید یه کاری میکردم تا به ایران نرم چون اون مسئله ازدواج هر لحضه فشار و استرس بیشتری بهم وارد میشد
سر میز مذاکره کل حواسم به جومونگ بود هیچی از مذاکره و حرف هاشون نفهمیدم
ویو جونگ کوک
از وقتی که دیدمش خیلی عجیب بود تو چشماش میشد استرس رو دید وقتی بهم نگاه میکرد انگار یه چیزی ازم میخواست و میخواست یه چیزی بگه ولی انگار نمیتونست کل مدت مذاکره به یکجا خیره شده بود و گاهی اوقات هم به من نگاه میکرد نمیدونستم چی شده آخرش هم مذاکره برقرار نشد یعنی اونا قبول نکردن داشتین میرفتن
ما داشتیم بدرقه شون میکردم که یهو نیلا به باباش گفت باید برم دست شویی از کنار من رد شد کسی حواسش به ما نبود وقتی رد شد یه کاغذ مچاله شده از دستش افتاد فکر کردم اون رو اتفاقی انداخته ولی وقتی برش داشتم و بازش کردم دیدم روش یه شماره نوشته و زیرش هم نوشته کمکم کن
وقتی اینو دیدم مطمئن شدم که یه اتفاقی افتاده
ویو نیلا تو هتل
از حموم برگشتم بودم گوشیم رو باز کردم یه پیامک اومده بود نوشته بود سلام
میدونستم جومونگه پس لباسم رو عوض کردم و افتادم رو تخت جوابش رو دادم
ن. سلام
ک. خوبی شما
ن. مرسی ما خوبی
ک. چی شده بود که ازم کمک خواستی
ن. عه خب راستش چجوری بگم
ک. راحت باش بگو
ن. میخوان به زور عروسم کنن و بدن به یه آدمی که نمیشناسمش
ک. چی
ن. توروخدا نزار منو ببرن ایران
ک. معلومه که نمیزارم تو مال خودمی
اینو که گفت یه دل گرمی پیدا کردم و واقعا حالم یکم بهتر شد
ن. ممنون حالا قراره چیکار کنی
ک. کی میری ایران
ن. فردا بعد صبح ساعت نه
ک. پس من امشب میام دنبالت
ن. نه بابام میفهمه
ک. ساعت سه صبح که بیدار نیست بابات
ن. نه
ک. خب ساعت سه آماده باش میام دنبالت
ن. باشه خیلی ممنون ازت
ک. خواهش میکنم حالا هم برو بخواب بیدار شی
ن. باش خدافظ
ک. خدافظ
ساعت سه صبح با آلارم گوشی بیدار شدم سریع یه سیری چیز های جزئی رو جمع کردم و یه تک زنگ به گوشیم زد بلند شدم و یواش از در هتل رفتم بیرون و داشتم سوار آسانسور میشدم ...............
کلیلیلیلیلیلیلیلیلی
بچه ها حقیقتش اصلا فیکم به دلم نمیشینه
شاید دیگه ادامش ندم
حمایت کنید خوشگلا
part 5
ساعت هشت شب
ویو نیلا
آماده شده بودم
از بیرون خوب به نظر میرسیدم ولی از درون
تو گوشیم میچرخیدم که صدای در اومد باز کردم بابام بود
آ. سلام
ن...........
آ. آماده شدی بریم
رفتم و کیفم رو برداشتم و کفش هامو پوشیدم یه نگاه به خودم تو آینه کردم و رفتیم بیرون بدون توجه به بابام تا ماشین رفتیم و تا سالن کاخ سفید هیچ صحبتی بینمون رد و بدل نشد رسیدیم به سالن
خواستم پایین شم که
آ. صبر کن
ن.......
آ. اونجا باید خوب به نظر برسیم پس صبر کن و با من وارد شو
دلم نمیخواست حرفش رو قبول کنم ولی چاره ای هم نداشتم
با هم وارد سالن شدیم جونگ کوک رو که دیدم آرامش گرفتم ولی نمیتونستم کاری بکنم بعد از یکم احوال پرسی نشستیم سر میز رفتم و روبه رو جومونگ نشستم باید یه کاری میکردم تا به ایران نرم چون اون مسئله ازدواج هر لحضه فشار و استرس بیشتری بهم وارد میشد
سر میز مذاکره کل حواسم به جومونگ بود هیچی از مذاکره و حرف هاشون نفهمیدم
ویو جونگ کوک
از وقتی که دیدمش خیلی عجیب بود تو چشماش میشد استرس رو دید وقتی بهم نگاه میکرد انگار یه چیزی ازم میخواست و میخواست یه چیزی بگه ولی انگار نمیتونست کل مدت مذاکره به یکجا خیره شده بود و گاهی اوقات هم به من نگاه میکرد نمیدونستم چی شده آخرش هم مذاکره برقرار نشد یعنی اونا قبول نکردن داشتین میرفتن
ما داشتیم بدرقه شون میکردم که یهو نیلا به باباش گفت باید برم دست شویی از کنار من رد شد کسی حواسش به ما نبود وقتی رد شد یه کاغذ مچاله شده از دستش افتاد فکر کردم اون رو اتفاقی انداخته ولی وقتی برش داشتم و بازش کردم دیدم روش یه شماره نوشته و زیرش هم نوشته کمکم کن
وقتی اینو دیدم مطمئن شدم که یه اتفاقی افتاده
ویو نیلا تو هتل
از حموم برگشتم بودم گوشیم رو باز کردم یه پیامک اومده بود نوشته بود سلام
میدونستم جومونگه پس لباسم رو عوض کردم و افتادم رو تخت جوابش رو دادم
ن. سلام
ک. خوبی شما
ن. مرسی ما خوبی
ک. چی شده بود که ازم کمک خواستی
ن. عه خب راستش چجوری بگم
ک. راحت باش بگو
ن. میخوان به زور عروسم کنن و بدن به یه آدمی که نمیشناسمش
ک. چی
ن. توروخدا نزار منو ببرن ایران
ک. معلومه که نمیزارم تو مال خودمی
اینو که گفت یه دل گرمی پیدا کردم و واقعا حالم یکم بهتر شد
ن. ممنون حالا قراره چیکار کنی
ک. کی میری ایران
ن. فردا بعد صبح ساعت نه
ک. پس من امشب میام دنبالت
ن. نه بابام میفهمه
ک. ساعت سه صبح که بیدار نیست بابات
ن. نه
ک. خب ساعت سه آماده باش میام دنبالت
ن. باشه خیلی ممنون ازت
ک. خواهش میکنم حالا هم برو بخواب بیدار شی
ن. باش خدافظ
ک. خدافظ
ساعت سه صبح با آلارم گوشی بیدار شدم سریع یه سیری چیز های جزئی رو جمع کردم و یه تک زنگ به گوشیم زد بلند شدم و یواش از در هتل رفتم بیرون و داشتم سوار آسانسور میشدم ...............
کلیلیلیلیلیلیلیلیلی
بچه ها حقیقتش اصلا فیکم به دلم نمیشینه
شاید دیگه ادامش ندم
حمایت کنید خوشگلا
- ۳۲۸
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط