#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۳۴: دری که دیر باز شد
باد سرد بندر بین کانتینرها میپیچید.
نور چراغ ماشینها روی دیوار زنگزده انبار افتاده بود.
جونگکوک بدون صبر کردن برای بقیه جلو رفت.
— «در رو باز کنین.»
دو نگهبان با لگد در فلزی را شکستند.
و همان لحظه—
همه وارد شدند.
صدای فریاد، دویدن و برخورد وسایل در انبار پیچید.
— «تکون نخورین!»
— «بگیرش!»
یکی از آدمرباها مشت محکمی به صورت نگهبان زد و فرار کرد اما یونگی یقهاش را گرفت و کوبیدش روی زمین.
— «کجا میری قهرمان؟»
جیمین یکی دیگر را خلع سلاح کرد.
نامجون با دو نفر درگیر شده بود.
و هوسوک دیوانهوار همهجا را میگشت.
— «سوآ!»
جونگکوک مستقیم به اتاق انتهای انبار دوید.
در را با شدت باز کرد.
خالی بود.
فقط طنابهای پاره روی زمین مانده بودند.
و یک لیوان آب شکسته.
نفسش برید.
— «نه…»
تهیونگ پشت سرش رسید.
— «اینجا بوده.»
جونگکوک به زمین نگاه کرد.
رد کشیده شدن طنابها…
و دری نیمهباز در انتهای اتاق.
در پشتی.
لعنتی.
در همان لحظه بیرون انبار صدای موتور ماشین آمد.
هوسوک فریاد زد:
— «دارن فرار میکنن!»
جونگکوک برگشت و دوید بیرون.
اما دیر شده بود.
فقط چراغهای ماشینی که دور میشد در تاریکی دیده میشد.
جونگکوک با خشم مشت کوبید روی بدنه ماشین کناری.
صدای فلز در فضا پیچید.
— «لعنتیییی!»
نفسش سنگین شده بود.
رگ گردنش بیرون زده بود.
او فقط چند دقیقه دیر رسیده بود.
و دوباره سوآ را از دست داده بود.
چند دقیقه بعد
آدمرباهایی که داخل انبار مانده بودند، روی زمین زانو زده بودند و دستبند خورده بودند.
یکی از نگهبانها اسلحهاش را بالا آورد.
اما قبل از هر کاری—
صدای پادشاه آمد.
— «نه.»
همه برگشتند.
پادشاه آرام جلو آمد.
صورتش سرد بود.
خیلی سردتر از همیشه.
— «هیچکس کشته نمیشه.»
بعد مستقیم به نگهبانها نگاه کرد.
— «همشون رو زنده به قصر ببرید.»
مردها ترسیده بودند.
اما هنوز چیزی نمیگفتند.
پادشاه ادامه داد:
— «و اگر لازم شد… داخل زندان قصر حرف میزنن.»
ملکه اگر آنجا بود احتمالاً برای اولین بار واقعاً میترسید.
همان زمان — قصر سلطنتی
یهجین با اضطراب داخل اتاق قدم میزد.
— «چرا هنوز خبری نشده؟!»
ملکه کنار پنجره ایستاده بود اما این بار آرامش همیشگی در چهرهاش نبود.
دستش را محکم روی عصای سلطنتیاش فشار داد.
— «اگه اون احمقها دستگیر شده باشن…»
یهجین رنگش پرید.
— «ممکنه حرف بزنن؟»
ملکه با نگاه تیزی به او خیره شد.
— «اگه از من بترسن، نه.»
اما حتی خودش هم مطمئن به نظر نمیرسید.
و این… خطرناک بود.
ساعتی بعد — ورودی قصر
ماشینهای سلطنتی وارد شدند.
و خبرنگارها تقریباً دیوانه شدند.
— «آیا آدمرباها پیدا شدن؟!»
— «آیا طراح سلطنتی زندهست؟!»
— «ولیعهد! فقط یک کلمه بگید!»
جونگکوک از ماشین پیاده شد.
صورتش تاریک بود.
کتش خاکی شده بود.
و دستش هنوز از شدت ضربه خون داشت.
خبرنگاری میکروفون را نزدیک آورد.
— «آیا طراح داخل انبار بود؟!»
جونگکوک فقط نگاهش کرد.
و آن نگاه کافی بود تا خبرنگار عقب برود.
ترسناک بود.
خیلی ترسناک.
بعد بدون حرف وارد قصر شد.
در حالی که پشت سرش…
چند مرد دستبندخورده را به سمت زندان سلطنتی میبردند.
و ملکه از بالای پلهها…
همهچیز را تماشا میکرد.
نگاهش برای لحظهای با یکی از آدمرباها تلاقی کرد.
و خیلی آرام…
چشمغره رفت.
واضح.
تهدیدآمیز.
مرد فوراً سرش را پایین انداخت.
جونگکوک این صحنه را ندید.
اما پادشاه دید.
و همان لحظه…
شکهایش عمیقتر ششدند
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
65 لایک
18 بازنشر
پارت ۳۴: دری که دیر باز شد
باد سرد بندر بین کانتینرها میپیچید.
نور چراغ ماشینها روی دیوار زنگزده انبار افتاده بود.
جونگکوک بدون صبر کردن برای بقیه جلو رفت.
— «در رو باز کنین.»
دو نگهبان با لگد در فلزی را شکستند.
و همان لحظه—
همه وارد شدند.
صدای فریاد، دویدن و برخورد وسایل در انبار پیچید.
— «تکون نخورین!»
— «بگیرش!»
یکی از آدمرباها مشت محکمی به صورت نگهبان زد و فرار کرد اما یونگی یقهاش را گرفت و کوبیدش روی زمین.
— «کجا میری قهرمان؟»
جیمین یکی دیگر را خلع سلاح کرد.
نامجون با دو نفر درگیر شده بود.
و هوسوک دیوانهوار همهجا را میگشت.
— «سوآ!»
جونگکوک مستقیم به اتاق انتهای انبار دوید.
در را با شدت باز کرد.
خالی بود.
فقط طنابهای پاره روی زمین مانده بودند.
و یک لیوان آب شکسته.
نفسش برید.
— «نه…»
تهیونگ پشت سرش رسید.
— «اینجا بوده.»
جونگکوک به زمین نگاه کرد.
رد کشیده شدن طنابها…
و دری نیمهباز در انتهای اتاق.
در پشتی.
لعنتی.
در همان لحظه بیرون انبار صدای موتور ماشین آمد.
هوسوک فریاد زد:
— «دارن فرار میکنن!»
جونگکوک برگشت و دوید بیرون.
اما دیر شده بود.
فقط چراغهای ماشینی که دور میشد در تاریکی دیده میشد.
جونگکوک با خشم مشت کوبید روی بدنه ماشین کناری.
صدای فلز در فضا پیچید.
— «لعنتیییی!»
نفسش سنگین شده بود.
رگ گردنش بیرون زده بود.
او فقط چند دقیقه دیر رسیده بود.
و دوباره سوآ را از دست داده بود.
چند دقیقه بعد
آدمرباهایی که داخل انبار مانده بودند، روی زمین زانو زده بودند و دستبند خورده بودند.
یکی از نگهبانها اسلحهاش را بالا آورد.
اما قبل از هر کاری—
صدای پادشاه آمد.
— «نه.»
همه برگشتند.
پادشاه آرام جلو آمد.
صورتش سرد بود.
خیلی سردتر از همیشه.
— «هیچکس کشته نمیشه.»
بعد مستقیم به نگهبانها نگاه کرد.
— «همشون رو زنده به قصر ببرید.»
مردها ترسیده بودند.
اما هنوز چیزی نمیگفتند.
پادشاه ادامه داد:
— «و اگر لازم شد… داخل زندان قصر حرف میزنن.»
ملکه اگر آنجا بود احتمالاً برای اولین بار واقعاً میترسید.
همان زمان — قصر سلطنتی
یهجین با اضطراب داخل اتاق قدم میزد.
— «چرا هنوز خبری نشده؟!»
ملکه کنار پنجره ایستاده بود اما این بار آرامش همیشگی در چهرهاش نبود.
دستش را محکم روی عصای سلطنتیاش فشار داد.
— «اگه اون احمقها دستگیر شده باشن…»
یهجین رنگش پرید.
— «ممکنه حرف بزنن؟»
ملکه با نگاه تیزی به او خیره شد.
— «اگه از من بترسن، نه.»
اما حتی خودش هم مطمئن به نظر نمیرسید.
و این… خطرناک بود.
ساعتی بعد — ورودی قصر
ماشینهای سلطنتی وارد شدند.
و خبرنگارها تقریباً دیوانه شدند.
— «آیا آدمرباها پیدا شدن؟!»
— «آیا طراح سلطنتی زندهست؟!»
— «ولیعهد! فقط یک کلمه بگید!»
جونگکوک از ماشین پیاده شد.
صورتش تاریک بود.
کتش خاکی شده بود.
و دستش هنوز از شدت ضربه خون داشت.
خبرنگاری میکروفون را نزدیک آورد.
— «آیا طراح داخل انبار بود؟!»
جونگکوک فقط نگاهش کرد.
و آن نگاه کافی بود تا خبرنگار عقب برود.
ترسناک بود.
خیلی ترسناک.
بعد بدون حرف وارد قصر شد.
در حالی که پشت سرش…
چند مرد دستبندخورده را به سمت زندان سلطنتی میبردند.
و ملکه از بالای پلهها…
همهچیز را تماشا میکرد.
نگاهش برای لحظهای با یکی از آدمرباها تلاقی کرد.
و خیلی آرام…
چشمغره رفت.
واضح.
تهدیدآمیز.
مرد فوراً سرش را پایین انداخت.
جونگکوک این صحنه را ندید.
اما پادشاه دید.
و همان لحظه…
شکهایش عمیقتر ششدند
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
65 لایک
18 بازنشر
- ۱.۹k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط