{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

او مانند تکهای از روحم همیشه آنجا بود

او مانند تکه‌ای از روحم، همیشه آنجا بود.
من ناامیدانه تلاش میکردم انکارش کنم، تلاش میکردم فراموشش کنم، اما هیچ‌کدام از آن جلسه‌های مشاوره و روانکاوی نتوانست او را از وجودم بیرون بکشد.
ما بخشی از همدیگر بودیم.
دیدگاه ها (۷)

یبار سرِ اون اسلحه رو سمت من نگیر، یبار! چاقوتو تا دسته تو سینم فرو نکن، یبار! یبار زورت فقط به من نرسه، یبار!

چشمان، آخرین نگاهتان را بکنید‌. دستان، آخرین آغوش را تجربه ک...

میدونی...من هنوز تجربه‌ی داد زدن از سر غمگین بودن تو فضای با...

همیشه عکسی هست که دیر یا زود باید پاکش کنی، پیغامی که تا ابد...

به پاراگراف زیر نظر میدید؟ لطفا از بچگی، همیشه از دور به مهم...

۱چشم ها خشمگین شدند وقتی گفتم حقیقت را ، و بعد بهانه ای دروغ...

نام:وقتی پسر داییت بود و بعد از ۱۵ سال دیدیش پارت:۱۰بعد از ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط