{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرنوشت

"سرنوشت "
فصل ۲
p,3
.
.
.
که چشمش خورد به عروسک ستی که با جونگ کوک داشت .....( دلم نیومد زیاد تو خماری نگهتون دارم عشقام ).... اون شب اینو به کیفش اویزون کرده بود ... و الان تنها یادگاریش از عشق قدیمیش بود ‌....
.
.
دفترچه خاطراتش رو باز کرد ....
.
تیتر اول : باز هم همون همیشگی دلتنگی
.
۲۸ آوریل .....

امروز میشه ۹۱۲ امین روز که من بدون اون نفس میکشم ..... نمیدونم چرا از سرم بیرون نمیره .... بیشتر ادما ی جوری بعد رفتن / جدا شدن از عشقشون طرفو فراموش میکنن ‌..... که انگار اصلا عاشقش نبودن .... ولی من ...‌ من هر روز ... ساعت ... دقیقه ..... دلم میخاست الان پیشت بودم تا منو بغلت میکرفتی و بازم بدسه بارونم میکردی .... دلم برای لمس های کوچیک ولی مر از معنات تنگ شده .... دلم برای عطر تلخت تنگ شده مرتیکه ‌..... اره من همون دختریم که عاشق قاتل خونوادش شده ..... ازت متنفرم ..... ولی عاشقتم ... جئون جونگ کوک ... شتید هیچ وقت از ذهنم نری بیرون .... مطمعنن نمیری ولی بازم سعیمو میکنم تا از فکرم بیرونت کنم .....
.
.
ج_ لی ا/ت ....
.
.
بت صدای در به خودم اومدم ‌... دیدم صورتم خیس شده و چشمام کاملا قرمز ....‌در اتاق باز شد که زود دفتر خلطراتم رو بسم .... تهیونگ رو توی اینه دیدم که نکران بهم خیره شده بود و به سمتم اومد ...
.
.
ته : هی هی دختر چیشد ؟؟ بازم دل_
.
ا/ت : ا . اره
.
سریع دفتر خاطراتمو توی کشوم گذاشتم و قفلش کردم ... کلید رو توی زنجیر دور گردنم انداختم و بعد رفتم بغل تهیونگ .... صورتمو شستم و چند بار حوله رو روی چشمام گذاشتم و برداشتم تا قرمزیش کم بشه ....
.
.
بعد از چند دقیقه رفتیم پایین ... پیتر غذا رو اماده کرده بود و فلیکس و هیون با موهای خیس اومدن پایین .... معلوم بود رفته بون حموم ....رفتیم نشستیم دور میز ‌‌....
.
هیون : ا/ت ... به من نکاه کن ....... گریه کردی دختر ؟؟؟.
.
با این حرف هیونجین همه ی نگاها اوفتاد رو من ....
.
ا/ت : ام خب من ... من .. اره یکم گریه کردم ولی الان خوبم ( لبخند )
.
فلیکس : یادت باشه ما اینجاییم تا باهامون حرف بزنی و راحت باشی ..‌ پس هر وقت دلت گرفته بود میتونی رو ما حساب کنی ... آییی
.
هیون : چ_چیشد ..؟؟ دلت بود ؟؟ بریم بیمارستان ؟؟ از یک تا ۱۰ چقد درد میکه ؟؟
.
فلیکس : نفس بکش لعنتی ( خنده )
.
.
اون شب همگی باهم لحظه ای خندیدند و غم هایشان را فراموش کردند ....
.
.
جیلیلیلیلی
دیدگاه ها (۱۳)

"سرنوشت "فصل ۲ p,4...ویو ا/ت *.حدود ساعتای ۱ و نیم شب بود و ...

"سرنوشت "فصل ۲p,5...کوک : هر کی ندونه فک میکنه عصر حجره که ا...

"سرنوشت " فصل ۲p,2...ویو ا/ت *..ا/ت : پیترررر پیتررر کجایی ت...

"سرنوشت "فصل ۲p,1...دو سال و نیم بعد .......ویو راوی *.ا/ت د...

"سرنوشت "فصل ۲ P,8...ا/ت : حیحی .... شما ها لباس نمیخاین ؟؟....

#تکپارتی#درخواستیوقتی کار آموزی میبینتت و...یه کار آموزی که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط