سرنوشت
"سرنوشت "
فصل ۲
p,4
.
.
.
ویو ا/ت *
.
حدود ساعتای ۱ و نیم شب بود و ما همه ردی مبل نشسته بودیم و فیلم میدیدیم ......
.
.
صدای زنگ در اومد ..... همه اسلحه هامون رو از توی کشو برداشتیم ..... منو پیتر کتار در و هیون و تهیونگ رو به رو فلیکس هم داشت از پنجره بیردنو نگاه میکرد ....
.
.
بهمون علامت داد که درو باز کنیم ....
درو باز کردیم و با یک مرد که به صورتش ماسک زده بود و کلاه مشکی داشت برخوردیم .....
.
.
مرد : E B T 458 شبدر ( چی نوشتم والا🤣🤣)
.
.
یک نامه داد به دست تهیونگ و رفت ...
.
همه هوفی کشیدیم ... خیالمون راحت شد ....
.
نشستیم روی مبل و نانه رو باز کردیم ... از اقای جانگ بود ....
.
[ نامه ]
.
.
...... ا/ ت ی عزیزم ... حرف مهمی دارم ... ولی توی نامه نمیشه گفت... فردا شب بیا به مهمونی من .... همون قصر همیشگی ...... ساعت ۸ اونجا باش .... همه ی مافیا ها جمعن پس حواستو جمع کن ....
.
.
خوب میفهمیدم منظر نامه چیه ....
.
.
ا/ت : فردا همتون ساعت ۹ بیدار باشید بریم خرید لباس میخامممم ( خنده )
.
پیتر : باشه شیطون خانم ....
.
به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم ... یعنی قراره جونگ کوک هم اونجا ببینم ؟؟ یعنی ... یعنی ممکنه ...بازم اون چشماشو بیینم ... نه .. نه ا/ت ... اون خانوادتو کشته نباید باهاش خوب رفتار کنی ....
.
کل شب ا/ت با اون یعنی یعنی ها و اگه اگه ها سر شد ....
.
.
ویو جونگ کوک *
.
.
مست روی مبل دراز کشیده بودم و شیشه ی ودکامو توی دست داشتم .... به تلویزیون نگاه می کردم .... برنامه ی خانوادگی رو داشت نشون میداد .....
.
.
زنگ در خورد ....
.
رفتم سمتش و بازش کردم ... با قیافه ی جیمین و جولیا و جومین کوچولو مواجه شدم ( جومین پسر جیمین و جولیا عه که ۱ سالشه .. بلهههه اونا باهم ازدواج کردنن لیلیلببلبلب )
.
.
جیمین : هی تو ... چند ساعته اینجوری مست کردی ها ...
نگاهی به ساعت روی دیوار کردم .... ساعت ۱۲ رو نشون میداد ...
.
کوک : حدود ۵ ساعت ... هوم . الان دیگه پریده ....
.
جینین : داری خودتو میکشی مرد ...
.
کوک : نمیخاین بیاین تو .؟؟.
.
جییمین نزدیکم شد و منو کشوند اونور ... دستمو نگاه کرد .... وقتی دید هیچ ردی روش وجود نداره اروم شد و بغلم کرد ....
.
.
همه رفتن روی مبل نشستن .....
.
جیمین : هی کوک ... اقای جانگ اینو برات فرستاده ... دم در از ی مردی که ماسک و کلاه داشت گرفتم ... اون رمزو گفت و بهمون دادش .
..
.
.
.
جیلیلیل
فصل ۲
p,4
.
.
.
ویو ا/ت *
.
حدود ساعتای ۱ و نیم شب بود و ما همه ردی مبل نشسته بودیم و فیلم میدیدیم ......
.
.
صدای زنگ در اومد ..... همه اسلحه هامون رو از توی کشو برداشتیم ..... منو پیتر کتار در و هیون و تهیونگ رو به رو فلیکس هم داشت از پنجره بیردنو نگاه میکرد ....
.
.
بهمون علامت داد که درو باز کنیم ....
درو باز کردیم و با یک مرد که به صورتش ماسک زده بود و کلاه مشکی داشت برخوردیم .....
.
.
مرد : E B T 458 شبدر ( چی نوشتم والا🤣🤣)
.
.
یک نامه داد به دست تهیونگ و رفت ...
.
همه هوفی کشیدیم ... خیالمون راحت شد ....
.
نشستیم روی مبل و نانه رو باز کردیم ... از اقای جانگ بود ....
.
[ نامه ]
.
.
...... ا/ ت ی عزیزم ... حرف مهمی دارم ... ولی توی نامه نمیشه گفت... فردا شب بیا به مهمونی من .... همون قصر همیشگی ...... ساعت ۸ اونجا باش .... همه ی مافیا ها جمعن پس حواستو جمع کن ....
.
.
خوب میفهمیدم منظر نامه چیه ....
.
.
ا/ت : فردا همتون ساعت ۹ بیدار باشید بریم خرید لباس میخامممم ( خنده )
.
پیتر : باشه شیطون خانم ....
.
به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم ... یعنی قراره جونگ کوک هم اونجا ببینم ؟؟ یعنی ... یعنی ممکنه ...بازم اون چشماشو بیینم ... نه .. نه ا/ت ... اون خانوادتو کشته نباید باهاش خوب رفتار کنی ....
.
کل شب ا/ت با اون یعنی یعنی ها و اگه اگه ها سر شد ....
.
.
ویو جونگ کوک *
.
.
مست روی مبل دراز کشیده بودم و شیشه ی ودکامو توی دست داشتم .... به تلویزیون نگاه می کردم .... برنامه ی خانوادگی رو داشت نشون میداد .....
.
.
زنگ در خورد ....
.
رفتم سمتش و بازش کردم ... با قیافه ی جیمین و جولیا و جومین کوچولو مواجه شدم ( جومین پسر جیمین و جولیا عه که ۱ سالشه .. بلهههه اونا باهم ازدواج کردنن لیلیلببلبلب )
.
.
جیمین : هی تو ... چند ساعته اینجوری مست کردی ها ...
نگاهی به ساعت روی دیوار کردم .... ساعت ۱۲ رو نشون میداد ...
.
کوک : حدود ۵ ساعت ... هوم . الان دیگه پریده ....
.
جینین : داری خودتو میکشی مرد ...
.
کوک : نمیخاین بیاین تو .؟؟.
.
جییمین نزدیکم شد و منو کشوند اونور ... دستمو نگاه کرد .... وقتی دید هیچ ردی روش وجود نداره اروم شد و بغلم کرد ....
.
.
همه رفتن روی مبل نشستن .....
.
جیمین : هی کوک ... اقای جانگ اینو برات فرستاده ... دم در از ی مردی که ماسک و کلاه داشت گرفتم ... اون رمزو گفت و بهمون دادش .
..
.
.
.
جیلیلیل
- ۲۹.۲k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط