{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرنوشت

"سرنوشت "
فصل ۲
p,5
.
.
.
کوک : هر کی ندونه فک میکنه عصر حجره که اینا با نامه باهامون حرف میزنن....
.
.
جیمین : هههه
.
.
روی مبل نشستم و نامه رو خوندم ....
.
.
کوک : تو که نمیای نه ؟؟
.
.
جیمین : از اقای جانگ اجازه گرفتم تا وقتی که جومین یکم بزرگ تر بشه مثلا ۷ ۸ سالش من از باند ماند و اینجور چیزا بیام بیرون ....
.
.
کوک : عو ...
.
.
بعد از یکم حرف زدن با جولیا و جیمین تصمیم گرفتن که برن و منم رفتم دوش گرفتم ...
.
.
به سمت بالکن رفتم ..... اسمون سیاه سیاه بود ... حتی دریغ از ی ستاره ....
.
.
پاکت سیگارو از جیبم دراوردم .... با فندک سیگارمو روشن کردم و به اسمون رو به روم خیره شدم ‌..
.
.
نفهمیده بودم که کِی اشکام سرازیر شدن .... این برای ی مافیا کسر شعن بود( نمیدونستم چجوری نوشته میشههه) ..... ولی کی دیگه اهمیت میداد ‌.... وقتی من ماهی که قلبم رو روشن میکرد از دست دادم ...
.
.
اولی ... دومی ... و سومی و اخرین پوک سیگارو کشید و سرشو توی جا سیگاری محکم فشار داد ....
.
.
ته دلش امشب ی امیدی داشت ‌‌.... شاید ا/ت رو ببینه .... ممکنه که فرق کرده باشع ... معلومه که فرق کرده ....‌
.
.
من چی به سر پرنسسم اوردم که الان بهش میگن شبدر مافیا ....؟.... من چی سر اون دختر کوچولو اوردم که الان سرد و بی ذوق مینامنش ...؟
.
.
به سمت اتاق رفتم و عروسک ستمون رو بغل کردم .... یعنی اون هم هنوز ایت عروسک رو داره ...؟؟ .... ممکنه منو فرامدش کرده باشه ...؟؟ ... یا ... یا ..‌ نکنه الان با تهیونگ باشه .....یا ... یا ...
.
تموم شب جونگ کوک با همین یا یا ها و اگر اگر ها به اتمام رسید ...‌
.
.
.
جیلیلیلیلی حالم افتضاحححح
دیدگاه ها (۳۳)

۷۰۰ تایی شدیمممم جیلیلیلبلیبیبییلبلیز

"سرنوشت "فصل ۲ p,6...ویو ا/ت * .صبح با آلارم گوشیم چشمامو با...

"سرنوشت "فصل ۲ p,4...ویو ا/ت *.حدود ساعتای ۱ و نیم شب بود و ...

"سرنوشت "فصل ۲ p,3...که چشمش خورد به عروسک ستی که با جونگ کو...

"سرنوشت " فصل ۲ p,18....بعد از دو دیقه جونگ کوک با ی زیرپوش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط