{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🤔🤔🤔

وقتی داشتم سال۱۴0۱ را از خانه بیرون می کردم ،یادم افتاد که وقتی می آمد چه شوقی داشتم .
من به همه و همه به من آمدنش را تبریک می گفتند !

چقدر برایش پروبال زدم .
چقدر برایش برنامه چیدم .
چه خوشه ها که از خرمنش نچیدم هدف هایم را روی صفحاتش نوشتم و آرزوهایم را به بال هایش گره زدم . حالا داشت می رفت .....

سال۱۴0۱ نگاهی به من کرد،
با لبخندی مهربانانه
انگار که از من هیچ بدی ندیده باشد !

گفت: این من نیستم که می روم .
تویی که از ایستگاه من عبور کرده ای ! مراقب باش کجا می روی !
معلوم نیست که چند ایستگاه
دیگر مهلت داری !

فقط، کاری کن که خودت از انجامش شرمسار نباشی .
دستی تکان داد و من رفتم .
دیدگاه ها (۰)

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

The Last Shadow

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹¹_بخش اول_بعضی چیزها در حوزه اختیار ما هستند و...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹¹من رینا بودم.وارث اصلی اون خانواده.و ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸_بخش دوم_می‌نشینم"مامان اون فوق العاده ست باید ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟽 | آخرین نتدو سال گذشت.دو سال از روزی که ا/ت برای...

پارت ۱ویو ا.ت شش سال از ازدواج من با جیهوپ می‌گذشت و یه دختر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط