خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

گذری کن که ز غم راهگذر نیست مرا

 

گر سرم در سر سودات رود نیست عجب

سر سودای تو دارم غم سر نیست مرا

 

ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم

هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا

 

بی رخت اشک همی بارم و گل می‌کارم

غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا

 

محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من

بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا

 

بر سر زلف تو زانروی ظفر ممکن نیست

که تواناییی چون باد سحر نیست مرا

 

دل پروانه صفت گر چه پر و بال بسوخت

همچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مرا

 

غم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم

که گرم سر ببرند هیچ خبر نیست مرا

 

تا که آمد رخ زیبات به چشم خسرو

بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا...

#عاشقانه
#خاصترین
دیدگاه ها (۲)

دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌بایددگر تلخ است کامم، شربت...

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفتپرده ی خلوت این غمکده بال...

دو هزار چشم غمگین به دو چشم واله گشتهبه جهان جان رسیدم، غزلم...

دل مست و دیده مست و تن بی‌قرار مستجانی زبون چه چاره کند با س...

﷽‌#مولای‌من❄در سرم تا ز سر زلف تو سودایی هستدل شیدای مرا با ...

﷽‌#آقای‌من🍃در سرم تا ز سر زلف تو سودایی هستدل شیدای مرا با ت...

﷽‌#آقاجانم🍃دلم گرفته از اين انتظار يلداييدقايقم همه غرق "چه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط