{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب ديجور نماندست

هنگام وداع تو ز بس گريه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

می‌رفت خيال تو ز چشم من و می‌گفت
هيهات از اين گوشه که معمور نماندست

وصل تو اجل را ز سرم دور همی‌داشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست

نزديک شد آن دم که رقيب تو بگويد
دور از رخت اين خسته رنجور نماندست

صبر است مرا چاره هجران تو ليکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست

در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ريز که معذور نماندست

حافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعيه سور نماندست

غزل ۳۸ حضرت حافظ🌿
دیدگاه ها (۰)

🏴هنگام وداع تو ز بس گریه که کردمدور از رخ تو چشم مرا نور نما...

بی مهر رخت روز مرا نور نماندستوز عمر مرا جز شب دیجور نماندست...

هنگامِ وداعِ تو ز بس گریه که کردم!!

بی مِهرِ رُخت ،روزِ مرا نور نماندستوز عمر؛مراجز شبِ دیجور نم...

#تفال_حضرت_حافظ بی مهر رخت روز مرا نور نماندستوز عمر مرا جز ...

بی مهر رخت روز مرا نور نماندستوز عمر مرا جز شب دیجور نماندست...

بی مهر رخت روز مرا نور نماندستوز عمر مرا جز شب دیجور نماندست...

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن چون صبر توان کرد که مقدور نما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط