درخواستی
درخواستی
**Silken Chain**(زنجیر ابریشمی)
Part:18
تهیونگ:کیه
کوک:منم هیونگ ...باید یه چیزی بهت بگم مهمه
تهیونگ:باشه الان میام تو اتاق کار منتظرم باش
کوک:باشه
تهیونگ:خب .بلند شو بریم حموم باید برم گرل
ا.ت:هوم
تهیونگ:درست جوابم بده
ا.ت:باشه
تهیونگ:حالا شد
......
تهیونگ زود تر رفت بیرون که با کوک حرف بزنه منم بعد حموم رفتم اتاقم و یه لباس راحتی ساده پوشیدم و رفتم پایین یه صبحونه خوردم که
تهیونگ:ا.ت*بلند
برگشتم سمت صدا که با چهره عصبانی تهیونگ مواجه شدم
(تهیونگ )
بعد مهمونی بد تحریک شده بودم و وقتی ا.ت شروع به حرف زدن کرد دیگه جلو خودمو نگرفتم
روز بعد که از خواب بیدار شدیم داشتم با ا.ت حرف میزدم که در اتاق زده شد و کوک بود گفت که میخواد باهام حرف بزنه و مهمه پس بعد دوش گرفتن رفتم تو اتاق کار
تهیونگ:خب چیشده پسر اول صبحی
کوک:اطلاعات ا.ت رو در آوردم
تهیونگ:خب
کوک:میگم ولی اروم باش خب
تهیونگ:باشه حرفتو بزن
کوک:هیونگ ا.ت جاسوسه و لی اونو فرستاده
تهیونگ:چی؟*بلند و عصبی
کوک:اره ولی اطلاعات کاملشو داریم در میاریم
....
.
در دنیایی پر از خون و خیانت، تنها یک چیز حقیقت داشت: عشقِ وسواسگونهی او، که چون زنجیر ابریشمی، تو را برای همیشه در بر میگیرد.”
**Silken Chain**(زنجیر ابریشمی)
Part:18
تهیونگ:کیه
کوک:منم هیونگ ...باید یه چیزی بهت بگم مهمه
تهیونگ:باشه الان میام تو اتاق کار منتظرم باش
کوک:باشه
تهیونگ:خب .بلند شو بریم حموم باید برم گرل
ا.ت:هوم
تهیونگ:درست جوابم بده
ا.ت:باشه
تهیونگ:حالا شد
......
تهیونگ زود تر رفت بیرون که با کوک حرف بزنه منم بعد حموم رفتم اتاقم و یه لباس راحتی ساده پوشیدم و رفتم پایین یه صبحونه خوردم که
تهیونگ:ا.ت*بلند
برگشتم سمت صدا که با چهره عصبانی تهیونگ مواجه شدم
(تهیونگ )
بعد مهمونی بد تحریک شده بودم و وقتی ا.ت شروع به حرف زدن کرد دیگه جلو خودمو نگرفتم
روز بعد که از خواب بیدار شدیم داشتم با ا.ت حرف میزدم که در اتاق زده شد و کوک بود گفت که میخواد باهام حرف بزنه و مهمه پس بعد دوش گرفتن رفتم تو اتاق کار
تهیونگ:خب چیشده پسر اول صبحی
کوک:اطلاعات ا.ت رو در آوردم
تهیونگ:خب
کوک:میگم ولی اروم باش خب
تهیونگ:باشه حرفتو بزن
کوک:هیونگ ا.ت جاسوسه و لی اونو فرستاده
تهیونگ:چی؟*بلند و عصبی
کوک:اره ولی اطلاعات کاملشو داریم در میاریم
....
.
در دنیایی پر از خون و خیانت، تنها یک چیز حقیقت داشت: عشقِ وسواسگونهی او، که چون زنجیر ابریشمی، تو را برای همیشه در بر میگیرد.”
- ۹۰۳
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط