{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اتاق ساکت سیصدو هفت

☆درخواستی☆
part: 13
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو یوون.

چشاما باز کردم، خبر تهیونگ یادم اومد، بی صدا شروع کردم به اشک ریختن، اون فقط برادرم نبود، اون پدرم بود مادرم بود، اون تنها کسی بود که من داشتم.

بغض بدی گلوما گرفته بود، احساس خفگی داشتم.اشکام بند نمیومد. خاطرات همش تکرار میشد. صداش همش توی سرم میپیچید.

و هر لحظه بدتر برام میگذشت، تا اینکه یکی در اتاق را باز کرد حال و حوصله اینکه برگردم ببینم کیه را ندارم. اشکام را پاک کردم ولی بغض مثل یه توپ بزرگ توی گلوم بود.

نمیزاشت نفس بکشم. دیدم تهیونگ جلومه روی زانوهاش نشست و دستما گرفت.

+دیگه تنها شدم

_من پیشتم

ویو سه ماه بعد

درد از دست دادن برای یوون تموم نشده بود. فقط بهش عادت کرده بود، از تخت خواب بلند شد، تهیونگ هنوز خواب بود، رفت حموم.

توی این سه ماه رابطشون خیلی خوب شده بود، باهم بیرون میرفتن، اشپزی میکردن و حتی یه مراسم ازدواجهم گرفتن... خلاصه تهیونگ هر کاری که از دستش بر میومد میکرد تا حال یوون را بهتر کنه.

توی حس های تهیونگ هیچ حسی به نام عذاب وجدان وجود نداشت. پس عذاب وجدان اینا نداشت که به یوون داره دروغ میگه یا حتی به خاطر ناراحت نبود. چون قت**ل کارش بود.

انگار که توی قبل تهیونگ هیچ کسی نمیتونست جا بگیره و فقط توی قلبش یک نفر بود اونم یوون. یوون توی قلبش ازاد نبود بلکه زندانی بود.


یوون از حموم اومد، دید تهیونگ هنوز خوابه، لباس هاش را پوشید موهاش را خشک کرد و رفت طبقه پایین.

+اجوما امروز میخام خودم صبحونه درست کنم.

♧نه دختر ارباب گفتن که...

+خب منم زن اربابم پس لطفا. اگه اتفاقی افتاد گردن منـ


ویو یوون.
وقتی اجوما رفت شروع کردم به درست کردن صبحونه. تقریبا نصف بیشتر میز را چیده بودم که یه صدای گرفته ای از پشت گفت

_مگه نگفتم دست به چیزی نزاری؟

اون طرفم و از پشت بغلم کرد و سرشا گذاشت روی شونم.

_هوم؟

+اول اینکه صبح بخیر دوم اینکه حوصلم سر میره حق دارم هرکاری بخام بکنم

_ولی من دوست ندارم زنم دست به چیزی بزنه یا تو خونه کار کنه.

+ولی باید بگم من دوست دارم.

تهیونگ هم وایساد پیشم و بهم کمک کرد که میز را بچینیم. وقتی تموم شد رفتیم نشستیم سر میز و شروع کردیم به خوردن، وقتی هم که تموم شد تهیونگ رفت سر کار.

سر کار؟عجیبه. شب شده بود و تهیونگ اومده بود ولی توی اتاق کارش بود، اتاقی که هیچ کس کسی نمیتونه واردش بشه. پشت در وایسادم. داشت بایکی حرف میزد.


کنجکاو شدم پس خوب گوش کردم.

$رییس حذفش کنیم؟

_نه نباید راحت ولش کنیم بزار اول یکم عذاب بکشه بعد حذفش کن.

صدای قدم ها اومد طرف در فورا از اونجا رفتم توی اتاق خودم. غذاب بکشه؟ حذف بشه؟ اما اون قسم خورده بود هیچ وقت کسیا نک**شته و نمی**کشه و حتی یک مافیا هم نیست.


گفت توی پروندش اونا دروغه و دشمنش خواسته اینجوری بهش ضربه بزنه. وگرنه نه کسیا کش**ته و نه حتی مافیاست، ولی اون حرفا چیه؟

در باز شد و تهیونگ اومد توی اتاق لیوان از دستم افتاد و شکست، با تعجب بهم نگاه کرد. بعد اومد بلندم کرد و گذاشتم اونور اتاق که شیشه ها نره تو پاهامـ

اخه همچین ادمی که حتی دلش نمیاد یه شیشه بره تو پام چطور میتونه ادم ب**کشه؟ مهم نیست ولی باید بفهمم منظورش از اون حرف چی بود؟


_چت شد یه دفعه؟ تو از من ترسیدی؟

+اره یعنی نع...(هول کرده بودم نمیدونستم دارم چی میگم)

+چیز یعنی توی فکر بودم تو یک دفعه درا باز کردی اومدی من ترسیدیم.

_اها خب همونجا وایسا تا این خورده شیشه ها را جمع کنم.

+عوهوم باشه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پارت بعدی دیگه قرار نیست یک زندگی عادی باشه،شرپع میشه دارک شدن و بدتر شدن داستان. کسی چی میدونه که پارت بعدی قراره چی بشه؟یا حتی زندگیشون قراره چطور بشه؟

شرط برای پارت بعد:
۲٠ تا کامنت💖
۳۲ تا لایک💕

#تابع #تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۱)

اتاق ساکت سیصدو هفت

اتاق ساکت سیصدو هفت

اتاق ساکت سیصدو هفت

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۱۹:توی کلاس، تهیونگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط