{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Crown~

Crown~

P12

الان حدود سه ساعت بود که دیار مشغول چیدن وسایلاش بود. عقربه ساعت عدد 18 رو نشون میداد.

دیار تصمیم گرفت بشینه و همزمان با استراحتش با وکیل خانوادگیشون تلفنی صحبت کنه.
خیلی وقت بود که اقای دِمی رو میشناخت، همزمان با وکیل خانوادگیشون بودن، با پدر دیار صمیمی بود.

تصمیم گرفت ابهامات توی ذهنش رو به اقای دِمی بگه، به راه حل هاش اعتماد داشت.

انگشتش رو روی کلمه ی "اقای دِمی" حرکت داد و شمارش رو گرفت.
بعد چندتا بوق صدای کلمه "الو دیار؟" از پشت گوشی اومد.


مکالمه:
دِمی:الو دیار؟خودتی؟
دیار:سلام اقای دِمی، بله خودمم حالتون چطوره؟
دِمی: سلام دخترم من خوبم تو حالت بهتره؟چند روز بود به شماره ت دسترسی نداشتم نگرانت بودم کجا بودی؟
دیار: تصمیم گرفتم نقل مکان کنم یکم حال و هوام عوض شه به هرحال غم فوت بابام مثل یه وزنه بزرگی رو سینه م سنگینی میکرد، گفتپ شاید نقل مکان کردن یکم سبک ترش کنه.
دِمی: خوشحالم یه راه حلی پیدا کردی که حالت یکم بهتر شه، کاری از دست من برمیاد؟کمکی لازم داری؟
دیار: نه ممنون کارارو خودم ردیف کردم فقط چندتا سوال داشتم ازتون
دِمی:بپرس عزیزم
دیار: رک میپرسم ازتون، کسی پدرمو کشته؟
[دیار به وضوح تونست دستپاچه شدن دِمی رو متوجه بشه]
دِمی:چ..چطور؟ک..کسی چیزی بهت گفته دیار؟
دیدگاه ها (۰)

Crown~P11دیار کم کم داشت به شور و شوق قبلیش برمیگشت، شاید بخ...

Crown~P10بعد چک کردن تمیزی ملحفه و رو بالشتیا رفت سمت کابینت...

Crown~P8سه روز از شنیدن حرف های اون مرد توی مغازه توسط دیار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط