{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنجا که مه، کوه‌ها را در آغوش می‌کشد و صخره‌های کهنسال در

آنجا که مه، کوه‌ها را در آغوش می‌کشد و صخره‌های کهنسال در گوش باد راز می‌گویند، گویی مرز میان افسانه و واقعیت برای همیشه محو می‌شود...
اینجا اسکاتلند است؛ سرزمینی که جادو در رگ‌هایش جریان دارد.
کافی‌ست بر بلندای یک تپه بایستی و به رقص ابرها بر فراز دریاچه‌های عمیق نگاه کنی،
تا صدای سوتِ قطاری قدیمی را از میان درختان بلوط بشنوی.
همان قطارِ سرخ‌رنگی که گویی از میان دیوارهای سنگیِ زمان عبور می‌کند
و مسافرانش را به ضیافتِ شبانه در قلعه‌ای با شکوه می‌برد.
در این پهنه‌ی سبز و بی‌کران،
هر درختِ کهنسال، حسی از یک چوبدستیِ جادویی دارد،
و هر قلعه‌ی پنهان در مه، رازهایی را در دلِ دیوارهای سنگی‌اش نگه داشته
که تنها به زبانِ جادو خوانده می‌شوند.
اینجا، جادو یک قصه‌ی بافته‌شده در کتاب‌ها نیست؛
یک اتمسفر است.
نوری است که از میان پنجره‌های رنگیِ یک کافه‌ی قدیمی در ادینبرو به پیاده‌رو می‌تابد،
و بارانِ پاییزیِ نرمی است که خاکِ این سرزمینِ افسانه‌ای را زنده نگه می‌دارد.
دیدگاه ها (۲)

گاهی باید قبل از آنکه کاملاً ویران شوی، دستِ خودت را بگیری، ...

گاهی دلم می‌خواهد تمام هیاهوی جهان را پشت سر بگذارم و پناه ب...

مردم فکر می‌کنند مرگ یعنی پایانِ نفس کشیدن؛اما من می‌گویم مر...

گاهی چقدر طول می‌کشد تا بفهمی بعضی آدم‌ها آمده‌اند که «بمانن...

تاوانِ یک نگاه

واقعیت های دروغین پارت= ۱در پادشاهی ا درد و سکوت ، رنگ‌ها م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط