ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
Part:29
دونگ ووک:اوهوم میفهمم ولی ا.ت و اون بچه الان در خطرن و شوهر عزیزش کنارش نیست که مراقبشون باشه
کوک:میدونی.من احمقم درسته ولی توام دست کمی از من نداری اولن ا.ت تنها نیست برادر بزرگش کنارشه و دومن ا.ت اصلا تو اون عمارت نیست ا.ت و یونگی همین چند ساعت پیش از شهر خارج شدن
دونگ ووک:چی داری میگی
کوک:دارم میگم تو خیلی از من احمق تری ..من نیومدم برای انتقام خون پدر مادرم انتقام اونو وقتی میگیرم که برای گرفتن یه لقمه نون بیوفتین به پای دختری که یه عمر زجرش دادین
دونگ ووک:مرتیکه آشغال*داد
کوک:هه داد بزن داد بزن که چند روز آینده حتی زیر دستاتم صدای تقلا تو نمیشنون
دونگ ووک:چطوری هان میخوای چیکار کنی
کوک:الان که تو اینجا داری با من کلکل میکنی کل قراردادای شرکتت فصق شدن مقامی تویه رتبهعات مافیایی نداری و تو الان اینجایی و اونجا نیستی که حداقل بتونی شرکتتو نجات بدی
دونگ ووک:نه نه نهههه*داد
کوک:درد داره نه..من بخاطر تو درد بدتر از این رو تجربه کردم
دونگ ووک:نه تو اینکارو نکردی
کوک:بعدا میبینمت اونم وقتی برای بخشش به پای ا.ت افتادی فعلا
دونگ ووک:نهههههه
و از اونجااومدم بیرون
کوک:لی از ا.ت و یونگی خبر گرفتی
لی:بله ارباب اونا الان تو عمارت ارباب یونگین ولی چرا به مین گفتین اونا از شهر خارج شدن؟
کوک:برای سوزوندنش لی برای سوزوندنش
گوشیمو برداشتم و به یونگی زنگ زدم
یونگی:الو بله پسر چیشد
کوک:بعدا میگم فعلا با ا.ت بیان بیمارستان &٪_
یونگی:برای چی
کوک:فقط زود بیاین میفهمین
یونگی:باشه فعلا
کوک:فعلا
قطع کردم و........
«عشقی در حصارِ درد.»
Part:29
دونگ ووک:اوهوم میفهمم ولی ا.ت و اون بچه الان در خطرن و شوهر عزیزش کنارش نیست که مراقبشون باشه
کوک:میدونی.من احمقم درسته ولی توام دست کمی از من نداری اولن ا.ت تنها نیست برادر بزرگش کنارشه و دومن ا.ت اصلا تو اون عمارت نیست ا.ت و یونگی همین چند ساعت پیش از شهر خارج شدن
دونگ ووک:چی داری میگی
کوک:دارم میگم تو خیلی از من احمق تری ..من نیومدم برای انتقام خون پدر مادرم انتقام اونو وقتی میگیرم که برای گرفتن یه لقمه نون بیوفتین به پای دختری که یه عمر زجرش دادین
دونگ ووک:مرتیکه آشغال*داد
کوک:هه داد بزن داد بزن که چند روز آینده حتی زیر دستاتم صدای تقلا تو نمیشنون
دونگ ووک:چطوری هان میخوای چیکار کنی
کوک:الان که تو اینجا داری با من کلکل میکنی کل قراردادای شرکتت فصق شدن مقامی تویه رتبهعات مافیایی نداری و تو الان اینجایی و اونجا نیستی که حداقل بتونی شرکتتو نجات بدی
دونگ ووک:نه نه نهههه*داد
کوک:درد داره نه..من بخاطر تو درد بدتر از این رو تجربه کردم
دونگ ووک:نه تو اینکارو نکردی
کوک:بعدا میبینمت اونم وقتی برای بخشش به پای ا.ت افتادی فعلا
دونگ ووک:نهههههه
و از اونجااومدم بیرون
کوک:لی از ا.ت و یونگی خبر گرفتی
لی:بله ارباب اونا الان تو عمارت ارباب یونگین ولی چرا به مین گفتین اونا از شهر خارج شدن؟
کوک:برای سوزوندنش لی برای سوزوندنش
گوشیمو برداشتم و به یونگی زنگ زدم
یونگی:الو بله پسر چیشد
کوک:بعدا میگم فعلا با ا.ت بیان بیمارستان &٪_
یونگی:برای چی
کوک:فقط زود بیاین میفهمین
یونگی:باشه فعلا
کوک:فعلا
قطع کردم و........
«عشقی در حصارِ درد.»
- ۴۸۶
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط