The Boss Savage
The Boss Savage
part47
اون مرد بدون هیچ حرفی بهش خیره شده بود و جان
میدونست اگر حرکتی نکنه ممکنه همینجا پایان ماموریتشون
باشه پس به سرعت بلند شد و با گرفتن بازوهای مرد
اون رو به عقب کشید. نیم نگاهش رو بین هایجین و
جونگکوکی که هنوز هم نگاهشون رو از هم نگرفته بودن جا
به جا کرد و گفت:
جان:تمومش کنید!هایجین ازت میخوام فعلا بری یه جای
دیگه...
بهت زده خندید و به جتی که داخلش بودن اشاره کرد:
_ببخشید ولی اینجا جت منه
چشم هاش رو درشت کرد و اینبار خواهشانه درخواستش رو
تکرار کرد:
جان:خواهش میکنم
هوف بلندی کشید و قبل از دور شدن از بقیه به سمت اتاقک
ته جت، تنه ی محکمی به جونگکوک زد و قدم های یانگ هی رو
به دنبال خودش شنید.
نگاهش رو از پشت روباه قرمز گرفت و به جونگکوکی که
هنوز به جای هایجین خیره شده بود و عمیق نفس میکشید نگاه
کرد و به آرومی بازوی مرد رو نوازش کرد.
مغزش خاموش شده بود و به تنها چیزی که فکر میکرد درد
نسبتا شدید سمت چپ فکش بود.
بعد از مکث کوتاهی نیشخند پررنگی زد و با دست کمی فک
دردمندش رو جا به جا کرد.درست حدس زده بود اون روباه
به طرز عجیبی عوض شده بود و جونگکوک نمیدونست در
برابر این تغییر چه واکنشی نشون بده.
نفس عصبیش رو بیرون داد و قبل از اینکه خونسردانه دوباره
روی صندلیش بشینه دست جان رو کنار زد و گفت:
+کاری که گفتم رو انجام بدید.
در اون سمت جت توی اتاقی که برای استراحت تعبیه شده
بود، دختری که پشت در ایستاده بود بعد از شنیدن این حرف
جونگکوک به سمت هایجین برگشت و با نشستن کنارش روي
تخت دستش رو روی زانوی زن که به شدت تکون میخورد
گذاشت و نفس عمیقش رو به بیرون فوت کرد:
سارا:هایجین! تو هر کاری هم که بکنی میدونی آخر سر
جونگکوک تصمیم خودش رو میگیره
سرش رو تکون داد و با صدایی که هیچی از احساس درونیش
بروز نمیداد گفت:
_فقط میخوام این ماموریت فاکی درست تموم بشه یانگ هی
یانگ هی:چرا؟
با سوال دختر سرش رو سمتش چرخوند و بی هیچ حرفی
بهش خیره شده.
دختر با دیدن نگاه خیره ی هایجین جدی سوالاتی که پشت سر
هم توی ذهنش ردیف میشد رو پرسید:
یانگ هی:چرا هایجین؟چرا میخوای این ماموریت انجام بشه در
حالی که تهش پای خودت هم گیره؟چرا قبول کردی با کسی
که پنج سال پیش ترکت کرد بیای این ماموریت؟
ویکتوریا...
خنده ی تمسخر آمیز یانگ هی حرفش رو قطع کرد و این دختر
بود که با غیض بهش برگشت:
یانگ هی:میدونی که ویکتوریا بهونه اس!میدونی که جونگکوک هیچوقت به اون کاری نداره
_تو متوجه نیستی یانگ هی!اون عوض شده...هیچکس بهتر از من اون نگاه و نمیشناخت و الان...
مکث کوتاهی کرد و با دردی که داخل قلبش میپیچید ادامه داد:
_حتی دیگه منم نمیشناسمش
سکوت بینشون طولانی شد. هرکدومشون به قسمتی از این
ماجرا فکر میکردن.
هردوشون دو تا از مهم ترین افراد زندگیشون و از دست داده
بودن اما هنوز هم رو داشتن و همین کافی بود.
سرش رو پایین انداخت و با انگشت هاش و رینگ هایی که
هرکدوم از اونهارو به اسارت دراورده بود بازی کرد و این
صدای غمگینش بود که توی گوش های دختر پیچید:
_تو درست میگفتی یانگ هی! همون موقع باید همه چیز و بهش میگفتم. با پنهون کاری فقط کار رو خراب کردم، زندگی
خودم، زندگی تو...همش تقصیر منه
یانگ هی:هی...
دستش رو روي کتف زن حرکت داد و با غمی که از
قلب هایجین به خودش سرایت کرده بود ادامه داد:
part47
اون مرد بدون هیچ حرفی بهش خیره شده بود و جان
میدونست اگر حرکتی نکنه ممکنه همینجا پایان ماموریتشون
باشه پس به سرعت بلند شد و با گرفتن بازوهای مرد
اون رو به عقب کشید. نیم نگاهش رو بین هایجین و
جونگکوکی که هنوز هم نگاهشون رو از هم نگرفته بودن جا
به جا کرد و گفت:
جان:تمومش کنید!هایجین ازت میخوام فعلا بری یه جای
دیگه...
بهت زده خندید و به جتی که داخلش بودن اشاره کرد:
_ببخشید ولی اینجا جت منه
چشم هاش رو درشت کرد و اینبار خواهشانه درخواستش رو
تکرار کرد:
جان:خواهش میکنم
هوف بلندی کشید و قبل از دور شدن از بقیه به سمت اتاقک
ته جت، تنه ی محکمی به جونگکوک زد و قدم های یانگ هی رو
به دنبال خودش شنید.
نگاهش رو از پشت روباه قرمز گرفت و به جونگکوکی که
هنوز به جای هایجین خیره شده بود و عمیق نفس میکشید نگاه
کرد و به آرومی بازوی مرد رو نوازش کرد.
مغزش خاموش شده بود و به تنها چیزی که فکر میکرد درد
نسبتا شدید سمت چپ فکش بود.
بعد از مکث کوتاهی نیشخند پررنگی زد و با دست کمی فک
دردمندش رو جا به جا کرد.درست حدس زده بود اون روباه
به طرز عجیبی عوض شده بود و جونگکوک نمیدونست در
برابر این تغییر چه واکنشی نشون بده.
نفس عصبیش رو بیرون داد و قبل از اینکه خونسردانه دوباره
روی صندلیش بشینه دست جان رو کنار زد و گفت:
+کاری که گفتم رو انجام بدید.
در اون سمت جت توی اتاقی که برای استراحت تعبیه شده
بود، دختری که پشت در ایستاده بود بعد از شنیدن این حرف
جونگکوک به سمت هایجین برگشت و با نشستن کنارش روي
تخت دستش رو روی زانوی زن که به شدت تکون میخورد
گذاشت و نفس عمیقش رو به بیرون فوت کرد:
سارا:هایجین! تو هر کاری هم که بکنی میدونی آخر سر
جونگکوک تصمیم خودش رو میگیره
سرش رو تکون داد و با صدایی که هیچی از احساس درونیش
بروز نمیداد گفت:
_فقط میخوام این ماموریت فاکی درست تموم بشه یانگ هی
یانگ هی:چرا؟
با سوال دختر سرش رو سمتش چرخوند و بی هیچ حرفی
بهش خیره شده.
دختر با دیدن نگاه خیره ی هایجین جدی سوالاتی که پشت سر
هم توی ذهنش ردیف میشد رو پرسید:
یانگ هی:چرا هایجین؟چرا میخوای این ماموریت انجام بشه در
حالی که تهش پای خودت هم گیره؟چرا قبول کردی با کسی
که پنج سال پیش ترکت کرد بیای این ماموریت؟
ویکتوریا...
خنده ی تمسخر آمیز یانگ هی حرفش رو قطع کرد و این دختر
بود که با غیض بهش برگشت:
یانگ هی:میدونی که ویکتوریا بهونه اس!میدونی که جونگکوک هیچوقت به اون کاری نداره
_تو متوجه نیستی یانگ هی!اون عوض شده...هیچکس بهتر از من اون نگاه و نمیشناخت و الان...
مکث کوتاهی کرد و با دردی که داخل قلبش میپیچید ادامه داد:
_حتی دیگه منم نمیشناسمش
سکوت بینشون طولانی شد. هرکدومشون به قسمتی از این
ماجرا فکر میکردن.
هردوشون دو تا از مهم ترین افراد زندگیشون و از دست داده
بودن اما هنوز هم رو داشتن و همین کافی بود.
سرش رو پایین انداخت و با انگشت هاش و رینگ هایی که
هرکدوم از اونهارو به اسارت دراورده بود بازی کرد و این
صدای غمگینش بود که توی گوش های دختر پیچید:
_تو درست میگفتی یانگ هی! همون موقع باید همه چیز و بهش میگفتم. با پنهون کاری فقط کار رو خراب کردم، زندگی
خودم، زندگی تو...همش تقصیر منه
یانگ هی:هی...
دستش رو روي کتف زن حرکت داد و با غمی که از
قلب هایجین به خودش سرایت کرده بود ادامه داد:
- ۷۲۴
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط