{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی..

چند پارتی..
وقتی تاجر بود و تو خدمتکارش بودی تا اینکه..

part 1



(ویو ا.ت)
صدای زنگ ساعت برای سومین بار توی اتاق کوچیکم پیچید.
با بی‌حوصلگی دستم رو از زیر پتو بیرون آوردم و خاموشش کردم. چند ثانیه همون‌طور به سقف خیره موندم تا یادم افتاد امروز قراره ارباب جئون زودتر از همیشه به خونه برگرده.
همین فکر کافی بود تا خواب از سرم بپره.
سریع از جام بلند شدم و لباس فرممو پوشیدم. موهام رو مرتب کردم و بعد از اینکه یه نگاه کوتاه به آینه انداختم، از اتاق بیرون رفتم.
خونه هنوز ساکت بود.
مثل همیشه اول آشپزخونه رو مرتب کردم، بعد صبحونه‌ی جونگکوک رو آماده کردم. همه‌چیز باید دقیق و مرتب می‌بود؛ چون اون روی نظم حساس بود و کوچک‌ترین بی‌نظمی رو هم متوجه می‌شد.
بشقاب رو روی میز گذاشتم و زیر لب گفتم:
(امیدوارم امروز حداقل یکم خوش‌اخلاق باشه...)
همون لحظه صدای باز شدن در ورودی اومد..
خشکم زد..
صدای قدم‌هاش توی راهرو پیچید و چند ثانیه بعد خودش وارد آشپزخونه شد.
کت رسمی مشکی تنش بود و کیفش رو توی دستش گرفته بود. طبق معمول چهره‌ش جدی بود؛ اما همین چهره‌ی جدی هم برای من زیادی دوست‌داشتنی بود..
نگاهم چند لحظه روی صورتش موند...
بعد سریع سرمو پایین انداختم...
+صبح بخیر، آقای جئون..
_صبح بخیر.
فقط همین.. دو کلمه.
ولی قلب من طوری زد که انگار اتفاق مهمی افتاده..
جونگکوک پشت میز نشست و نگاه کوتاهی به صبحونه انداخت.
_امروز جلسه دارم. احتمالاً دیر برمی‌گردم..
+بله ارباب..
چند قدم عقب رفتم، اما قبل از اینکه از آشپزخونه خارج بشم، صدای آرومش دوباره بلند شد:
_ا.ت
برگشتم...
+بله؟
نگاهم کرد..
_امروز حالت خوبه؟
برای چند ثانیه چیزی نگفتم.
+آره... چطور؟
_هیچی.. فقط امروز عجیب ساکتی..
لبخند کوچیکی زدم..
+چیزی نیست..
اما خودم می‌دونستم چیزی هست.. خیلی وقته که چیزی هست...
مدت‌ها بود هر بار جونگکوک رو می‌دیدم، یه حس عجیب توی دلم می‌پیچید. حسی که هر روز بیشتر می‌شد و من بیشتر سعی می‌کردم پنهانش کنم.
من، یک خدمتکار ساده، عاشق صاحب این خونه شده بودم.
و بدتر از همه اینکه...
امروز برای اولین بار تصمیم گرفته بودم این راز رو بهش بگم..
بیخیال افکارم شدم و سمت سینک رفتم.. به کمک چندتا از بقیه خدمتکارا ظرفارو شستیم و خشک کردیم.. جونگکوک از سر میز بلند شد..

_همه گوش کنید..

همه در سریع ترین زمان ممکن کاراشونو ول کردن و سر جاهاشون ایستادن تا حرف جونگکوک رو گوش بدن..


گل دخترای خوشگلم.. اولین درخواستی.. امیدوارم دوست داشته باشید و حمایتش کنید🥹💖
دیدگاه ها (۱۲)

part 2_امشب بزرگترین تاجر های دنیا قراره اینجا دعوت بشن.. می...

part 31 ساعت بعد... وقت کشیدن غذا ها بود... کمک خدمتکار ها غ...

The last part خاک تو سرم... فردا شب قراره جر بخورم.. آهی از ...

part 3از خجالت ذوب شدم و هیچی نگفتم.. دستشو محکم فشار میداد ...

رمان تهیونگ

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹ویو: اتصدای زنگ ساعت، برای چندمین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط