طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
پــــــارتــــــ2
هنوز از خجالت اون تعظیم الکی درنیومده بودم که مدیر پروژه گفت:
ـ خب، قبل از شروع کار، یه دور شرکت رو بهش نشون بدین.
همه ساکت بودن.
یهو تهیونگ گفت:
ـ من میبرمش.
مدیر سر تکون داد.
ـ خیلی خب، پس زحمتش با تو.
از اتاق اومدیم بیرون.
چند دقیقه فقط سکوت بود.
منم فقط به کفشام نگاه میکردم.
تهیونگ یه نگاه بهم انداخت و گفت:
ـ همیشه اینقدر ساکتی؟
هنوز سرم پایین بود ولی یه نگاه کوچیک بهش کردم
ـ نه...
ـ پس چرا از وقتی دیدمت فقط داری زمینو نگاه میکنی؟
آروم خندیدم.
ـ چون...خجالت میکشم.
ـ از من؟
سرمو تکون دادم.
ـ آره... یکم.
لبخندش بزرگتر شد.
ـ فکر میکردم من خیلی ترسناکم.
ـ نه... فقط...
ـ فقط چی؟
ـ هر وقت اولین بار با ادم معروف کار میکنم همیشه همین جوری ام.
یه لحظه وایساد.
بعد برگشت سمتم.
ـ از امروز ما فقط همکاریم، نه بیشتر نه کمتر. پس لازم نیست استرس داشته باشی.
حرفش یه جوری بود که واقعاً آرومم کرد.
تا رسیدیم به بخش استایل.
چند تا رگال لباس اونجا بود.
تهیونگ یه کت مشکی رو برداشت.
ـ اینو تو انتخاب کردی؟
ـ آره.
ـ میتونم امتحانش کنم؟
ـ معلومه.
چند دقیقه بعد از اتاق پرو اومد بیرون.
کت دقیقاً اندازهش بود.
جلوی آینه ایستاد.
ـ نظرت چیه؟
یه لحظه با دقت نگاهش کردم.
بعد بیاختیار رفتم جلو.
ـ یه لحظه...
دستمو بردم سمت یقهی کت و آروم صافش کردم.
ـ الان بهتر شد.
همون لحظه چشمامون توی آینه به هم افتاد.
من سریع دو قدم رفتم عقب.
ـ ببخشید... عادت کاریمه.
تهیونگ خندید.
ـ اتفاقاً خوشم اومد.
بعد با شیطنت گفت:
ـ ولی فکر کنم از فردا کمتر ازم خجالت بکشی، نه؟
هیچی نگفتم...
فقط سر تکون دادم و لبخند زدم.
پــــــارتــــــ2
هنوز از خجالت اون تعظیم الکی درنیومده بودم که مدیر پروژه گفت:
ـ خب، قبل از شروع کار، یه دور شرکت رو بهش نشون بدین.
همه ساکت بودن.
یهو تهیونگ گفت:
ـ من میبرمش.
مدیر سر تکون داد.
ـ خیلی خب، پس زحمتش با تو.
از اتاق اومدیم بیرون.
چند دقیقه فقط سکوت بود.
منم فقط به کفشام نگاه میکردم.
تهیونگ یه نگاه بهم انداخت و گفت:
ـ همیشه اینقدر ساکتی؟
هنوز سرم پایین بود ولی یه نگاه کوچیک بهش کردم
ـ نه...
ـ پس چرا از وقتی دیدمت فقط داری زمینو نگاه میکنی؟
آروم خندیدم.
ـ چون...خجالت میکشم.
ـ از من؟
سرمو تکون دادم.
ـ آره... یکم.
لبخندش بزرگتر شد.
ـ فکر میکردم من خیلی ترسناکم.
ـ نه... فقط...
ـ فقط چی؟
ـ هر وقت اولین بار با ادم معروف کار میکنم همیشه همین جوری ام.
یه لحظه وایساد.
بعد برگشت سمتم.
ـ از امروز ما فقط همکاریم، نه بیشتر نه کمتر. پس لازم نیست استرس داشته باشی.
حرفش یه جوری بود که واقعاً آرومم کرد.
تا رسیدیم به بخش استایل.
چند تا رگال لباس اونجا بود.
تهیونگ یه کت مشکی رو برداشت.
ـ اینو تو انتخاب کردی؟
ـ آره.
ـ میتونم امتحانش کنم؟
ـ معلومه.
چند دقیقه بعد از اتاق پرو اومد بیرون.
کت دقیقاً اندازهش بود.
جلوی آینه ایستاد.
ـ نظرت چیه؟
یه لحظه با دقت نگاهش کردم.
بعد بیاختیار رفتم جلو.
ـ یه لحظه...
دستمو بردم سمت یقهی کت و آروم صافش کردم.
ـ الان بهتر شد.
همون لحظه چشمامون توی آینه به هم افتاد.
من سریع دو قدم رفتم عقب.
ـ ببخشید... عادت کاریمه.
تهیونگ خندید.
ـ اتفاقاً خوشم اومد.
بعد با شیطنت گفت:
ـ ولی فکر کنم از فردا کمتر ازم خجالت بکشی، نه؟
هیچی نگفتم...
فقط سر تکون دادم و لبخند زدم.
- ۲۶۰
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط