{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Crown~

Crown~

P3

دیار فقط سوگواری میکرد و حتی به فکر سیر کردن معده ی بیچاره ش که دو روز بود از شدت خالی بودن داشت رو میاورد به خوردن دیواره های خودش، نمیفتاد‌.
تمام فکر و ذکرش این بود که آره، من بدبخت شدم، زندگی تموم‌ شد
اما چقدر قرار بود به همین طرز تفکر ادامه بده؟
زندگی جریان داشت، ولی امید توی رگ های دیار نه!
زندگی سیاه سفید شده بود، دیار با اشک های خودش مست کرده بود و داخل غمش به تنهایی غرق میشد.
نه خودش برای نجات خودش تلاشی میکرد، نه امیدوار بود کسی بیاد و نجاتش بده.

ساعت 22:13 - کوبا

دیار به نرده بالکن تکیه داده بود، با جشم های پف کرده، لب های قرمز و ترک خورده، چشم های سیاه تیله ای خسته
فقط به ساختمون متروکه جلوی چشمش زل زده بود
حس میکرد سرش و بدنش رو پاهاش سنگینی میکنن و تحمل وزنش رو ندارن
هرجوری که بود خودش رو به تخت رسوند و به قدری بدن درد داشت که خوابش نمیبرد که بازم تقصیر خستگی بیش از اندازه ش بود.
دیدگاه ها (۱۱)

Crown~P4همچنان امیدی به ادامه دادن نداشت.حتی دیگه علاقه ای ب...

Crown~P5کلمه هایی که مرد استفاده دمیکرد، مثل سنگ هایی بودن ک...

Crown~P2دیار خیلی وقت بود که قبول کرده بود تو این زندگیش، شا...

Crown~P1فلش بک به چهار سال پیش;خونه قدیمی مامان و بابا، بوی ...

Crown~P9بعد چندبار گم کردن ادرس و کلافه شدن، بالاخره محله رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط