{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Crown~

Crown~

P4

همچنان امیدی به ادامه دادن نداشت.
حتی دیگه علاقه ای به انجام دادن کارهای موردعلاقه همیشگیش هم نداشت.
گرسنه بود ولی بی اشتها، حداقل تصمیم گرفت یچیز آماده بخوره تا دوباره درد معده سراغ جسم بی جونش نیاد.
یه کاپشن سیاه که مشخص بود روزهاس روی زمین افتاده و داره خاک میخوره پوشید و با یه کارت اعتباری و کلید از خونه زد بیرون تا از یه مغازه چیزی برا خوردن پیدا کنه.
مغازه قدیمی، بوی آجر نم خورده، پیرمردی که مشخصه تنهایی اینجارو میگردونه، قفسه های نسبتا منظم، ادم های زیاد مشغول خرید.
سمت قفسه خوراکیای اماده رفت، یه مرد درحالی که با یه دستش تلفن رو نگه داشته بود و داشت حرف میزد، یا دست دیگ دنبال خوراکی میگشت.
مشخص بود فرد منظمیه، کت و شلوار اتو شده، دکمه های نخ کش نشده، کفش براق بدون لک، موهای تمیز و پوست صاف.
بنظر میومد کسی که پشت تلفنه دنبال اخاذیه، از صحبت های مرد میشد فهمید.
مرد در حال تلفنی حرف زدن:اره باید تاوان پس بده، اون هم اولش نمیدونست چه بلایی سر خانوادش اومده، به من چه که اینطوری شده خودت جمعش کن من پول ندارم.
دیدگاه ها (۲۷)

Crown~P5کلمه هایی که مرد استفاده دمیکرد، مثل سنگ هایی بودن ک...

Crown~P6دیار با خریدن یسری خرت و پرت که فقط برا سیر کردن معد...

Crown~P3دیار فقط سوگواری میکرد و حتی به فکر سیر کردن معده ی ...

Crown~P2دیار خیلی وقت بود که قبول کرده بود تو این زندگیش، شا...

Crown~P8سه روز از شنیدن حرف های اون مرد توی مغازه توسط دیار ...

فداکاری راز شکسته/broken secret sacrifice

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط