سرنوشت
سرنوشت "
فصل ۲
p,16
.
.
.
۵ دست لباس راحتی ست .... دو تا بیژامه ... ۶ تا تیشرت ... ۴ تا شلوار بگ .... ۸ تا کراپ ... ۱ سویشرت ....چند تا نیم نته و تاپ و لباس زیر برداشتم .... به سمت میزم رفتم و چند تا کتاب و دفتر برداشتم .... ( بلههه دخترمون درس خونه چی فک کردینن)
.
.
چشمم اوفتاد به عروسک دختر کوچولویی که با جونگ کوکست کرده بودیم ..... اونو هم برداشتم و با احتیات گذاشتم تو چمدون .... ی کیف برداشتم و توش لوازم ارایشیامو گذتشتم ... و در اخر چند تا عطر و شارژ گوشیم ....
.
.
چمدونو بستم و اوفتادم روی تخت ... ساعت ۲ و نیم شب بود ....
.
.
نیم ساعتی تلاش کردم برای خوابیدن ولی نمیشد ... همش فکردم درگیر بود .... درگیر جونگ کوک ......
.
.
اخرسر بلند شدم واز اتاق زدم بیرون ... میخاستم برم توی کارگاهمون و یکم خشممو روی اون کیسه ی بکس خالی کنم ....
.
.
نور کمرنگی از اتاق پیتر میومد ... پاورچین پاورچین به سمت در اتاقش رفتم و از لای در بهش نگاه کردم .... با بالاتنه ی لخت روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد ..... و با خودش حرف نیزد ...
.
.
پیتر : فک کنم هنوز جونگ کوک رو دوس داره .... ولی .. ولی چرا من نه .... مگه من پی از اون قول بیابونی کم دارم .... دلم میخاد اونجوری که ا/ت محو نگاهش میشه ... محو نگاه منم بشه ....
.
.
صدای ارومش تبدیل به صدایی بغضی و لرزون شد ...
.
.
پیتر : اههه لعنت بهت جئون .... بهت حسودیم میشه ...
یعنی .. یعنی میشه ی روزی ا/ت مال من بشه ..؟
.
.
با صدای نوتیف گوشیش سزشو برگردوند سمت میز و برشداشت ....
.
.
با شنیدن حرفاش عذاب وجدان گرفتم ... هر چقدر هم که تلاش کنم باز نمیتونم عاشق اون بشم ...
.
.
از پشت در کنار رفتم ...به سمت کارگاه پا تند کردم ...
.
.
برق کارگاه رو روشن کردم و به سمت کیسه بکس رفتم .... با تموم زوری که داشتم بهش ضربه زدم .... همینجوری مشت میزدم و گریه میگردم .....
.
.
ا/ت :حالم ازت بهم میخوره ... حالم ازت بهم میخوره ا/تت ( جیغ )
.
.
دیگه دادام تبدیل به جیغ شده بود .... چون اینجا طبقه ی منفی ۱ بود مطمعن بودم صدام به بچه ها نمیرسع ....
.
.
ا/ت : ... چرا باید بقیه بخاطر رفتار تاکسیکت تحملت کنن ( جیغ )..... حتی جونگ کوک این قد براش سخت بوده که میخاسته خودکشه کنه ....( گریه ) خودکشیی.
.
.
بعد از نیم ساعت گریه کردن بالاخره یکم اروم شدم و به دستام نگاه کردم .. وای ... این قد اعصابم خورد بود که یادم رفته بود دستکش بپوشم ....
.
.
دستام غرق خون بودن ....
.
.
به سمت طبقه ی بالا رفتم .... ساعت روی ریوار ۳ و ۴۵ رو نشون میداد ... هوا رنگ آبی تیره پیدا کرده بود .... به سمت اشپز خونه رفتم و ابو باز کردم ... میدونستم که قراره خیلی بسوزه ... ولی چاره ای نبود ... اروم دستمو گرفتم زیر شیر ... از درد زیاده چشمامو محکم بستم و لبمو گاز گرفتم ....
.
.
بعد از شستن دستم اونو پماد زدم و پانسمان کردم ....
.
.
.
جیلیلیلی
فصل ۲
p,16
.
.
.
۵ دست لباس راحتی ست .... دو تا بیژامه ... ۶ تا تیشرت ... ۴ تا شلوار بگ .... ۸ تا کراپ ... ۱ سویشرت ....چند تا نیم نته و تاپ و لباس زیر برداشتم .... به سمت میزم رفتم و چند تا کتاب و دفتر برداشتم .... ( بلههه دخترمون درس خونه چی فک کردینن)
.
.
چشمم اوفتاد به عروسک دختر کوچولویی که با جونگ کوکست کرده بودیم ..... اونو هم برداشتم و با احتیات گذاشتم تو چمدون .... ی کیف برداشتم و توش لوازم ارایشیامو گذتشتم ... و در اخر چند تا عطر و شارژ گوشیم ....
.
.
چمدونو بستم و اوفتادم روی تخت ... ساعت ۲ و نیم شب بود ....
.
.
نیم ساعتی تلاش کردم برای خوابیدن ولی نمیشد ... همش فکردم درگیر بود .... درگیر جونگ کوک ......
.
.
اخرسر بلند شدم واز اتاق زدم بیرون ... میخاستم برم توی کارگاهمون و یکم خشممو روی اون کیسه ی بکس خالی کنم ....
.
.
نور کمرنگی از اتاق پیتر میومد ... پاورچین پاورچین به سمت در اتاقش رفتم و از لای در بهش نگاه کردم .... با بالاتنه ی لخت روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد ..... و با خودش حرف نیزد ...
.
.
پیتر : فک کنم هنوز جونگ کوک رو دوس داره .... ولی .. ولی چرا من نه .... مگه من پی از اون قول بیابونی کم دارم .... دلم میخاد اونجوری که ا/ت محو نگاهش میشه ... محو نگاه منم بشه ....
.
.
صدای ارومش تبدیل به صدایی بغضی و لرزون شد ...
.
.
پیتر : اههه لعنت بهت جئون .... بهت حسودیم میشه ...
یعنی .. یعنی میشه ی روزی ا/ت مال من بشه ..؟
.
.
با صدای نوتیف گوشیش سزشو برگردوند سمت میز و برشداشت ....
.
.
با شنیدن حرفاش عذاب وجدان گرفتم ... هر چقدر هم که تلاش کنم باز نمیتونم عاشق اون بشم ...
.
.
از پشت در کنار رفتم ...به سمت کارگاه پا تند کردم ...
.
.
برق کارگاه رو روشن کردم و به سمت کیسه بکس رفتم .... با تموم زوری که داشتم بهش ضربه زدم .... همینجوری مشت میزدم و گریه میگردم .....
.
.
ا/ت :حالم ازت بهم میخوره ... حالم ازت بهم میخوره ا/تت ( جیغ )
.
.
دیگه دادام تبدیل به جیغ شده بود .... چون اینجا طبقه ی منفی ۱ بود مطمعن بودم صدام به بچه ها نمیرسع ....
.
.
ا/ت : ... چرا باید بقیه بخاطر رفتار تاکسیکت تحملت کنن ( جیغ )..... حتی جونگ کوک این قد براش سخت بوده که میخاسته خودکشه کنه ....( گریه ) خودکشیی.
.
.
بعد از نیم ساعت گریه کردن بالاخره یکم اروم شدم و به دستام نگاه کردم .. وای ... این قد اعصابم خورد بود که یادم رفته بود دستکش بپوشم ....
.
.
دستام غرق خون بودن ....
.
.
به سمت طبقه ی بالا رفتم .... ساعت روی ریوار ۳ و ۴۵ رو نشون میداد ... هوا رنگ آبی تیره پیدا کرده بود .... به سمت اشپز خونه رفتم و ابو باز کردم ... میدونستم که قراره خیلی بسوزه ... ولی چاره ای نبود ... اروم دستمو گرفتم زیر شیر ... از درد زیاده چشمامو محکم بستم و لبمو گاز گرفتم ....
.
.
بعد از شستن دستم اونو پماد زدم و پانسمان کردم ....
.
.
.
جیلیلیلی
- ۳۶.۰k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط