{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرنوشت

"سرنوشت "
فصل ۲
p,17
.
.
.
.
لباسمو عوض کردم و به سمت تخت رفتم و روش دراز کشیدم .... سرم درد میکرد ....
.
.
بعد از ۱۰ دقیقا به خواب رفتم ..
.
ساعت ۶ صبح *
.
با صدای تهیونگ چشمامو باز کردم ...
.
روی تختم نشسته بود و اروم موهامو ناز میکرد ....
.
ته : بیدار شو ...باید یک ساعت دیگه بریم دنبال جونگ کوک ....
.
دستمو از زیر پتو بیرون اوردم و روی چشمام کشیدم ....
.
ناگهان تهیونگ دستمو گرفت توی دستش ...
.
ته : ا..ا/ت چه غلطی کردی با دستات هاا( داد و عصبی )
.
من که تازه چشمام باز شده بود با همون صدای خمار و خوابالو گفتم ..
.
ا/ت : چیزی نشده ... دیشب رفتم کارگاه ... دلم گرفته بود و یادم رفت دستکش دستم کنم ... ضربه های زیادی به کیسه بکس زدم و ... دستام زخم شد ....
‌.
همون موقع پیتر با بالا تنه ی لخت و چهره ای خوابالو اومد تو .... هاج و واج به منو ته نگاه کرد ...
پیتر : چیشده سر صبی ؟
.
وقتی چشماش به دستام خورد کمی تعجب کرد ... اومد سمتمونو ردی تخت نشست ..... تهیونگ .... جعبه ی قرمزی رو از توی کشوی میز کنار تخت برداشت ...
.
اروم دستم و گرفت و پانسمانشو باز کرد ...
.
ا/ت : ته داری چیکار می_
.
ته : هیس ...
.
کامل نشسته بودم ری تخت و پتو رو تا شکمم کشیدم چون ی تاپ و شلوارک پوشیده بودم .....
.
اروم و بادقت پانسمان رو عوض کرد و باحوصله باند رو بست ....
.
پیتر و ته از اتاق رفتن بیرون و منم بعد از این که صورتم شستم اماده شدم و ی پنکیک زدم و به سمت در رفتم .... ساعت روی دیوار ۶ و ۴۰ دقیقه رو نشون میداد ....
.
ته و پیتر همزمان با ظاهری مرتب و خسته اومدن پایین .... از چمدونم که توی دست تهیونگ بود فهمیدم از توی اتاق برداشته ....
.
هیون و فلیکس هم بعد از ۵ دقیقه اومدن ....
.
هیون : ا/ت دستت چیشده؟؟
.
فلیکس : چرا این قد به خودت صدمه میزنی اخه ...
.
اومد سمتم و روی موهامو بوسید .... با چشمایی بی حس بهش خیره شدم ...
.
ا/ت : چیز خاصی نشده ...دیشب رفتم کارگاه و یادم رفت دستکش بکس دستم کنم ....
.
اهانی زیر لب گفتن و بعد از خوردن قهوه به سمت در رفتیم ...
.
تهیونگ چمدونامونو توی صندق عقب ون بزرگش گذاشت .... هیون و فلیکس جلو و پیتر و تهیونگ هم عقب و من عقب تر نشستم ( نمیدونم چجوری بگم انگار ی ونیه که سه تا ردیف ۲ تایی صندلی داره .... امیدوارم فهمیده باشید )...
.
تهیدنگ پیشنهاد داد که جونگ کوک پیش من بشینه ... اول کمی نه و نوچ کردم ولی بعدش راضی شدم ....
.
به سمت عمارت قدیمیمون به راه اوفتادیم....
.
بعد از نیم ساعت به عمارت رسیدیم ‌‌... خاطره ها از جلوی چشمام رد میشد .... اون موقع که ۱۳ سالم بود و جونگ کوک و ته دست به یکی کرده بودن تا توی حیاط عمارت سطل ابی روم بریزن ..... یاد شبایی که با جیمین و ته و جونگ کوک توی حیاط دراز میکشیدیم و ستاره هارو دید میزدیم ....
.
.
.
وای ببخشید برای تاخیرر😭😭
دیدگاه ها (۱۷)

"سرنوشت " فصل ۲ p,18....بعد از دو دیقه جونگ کوک با ی زیرپوش ...

"سرنوشت "فصل ۲ p,19...وقتی وارد ویلا شدیم جونگ کوک تشک مخصوص...

سرنوشت "فصل ۲ p,16...۵ دست لباس راحتی ست .... دو تا بیژامه ....

" سرنوشت "فصل ۲p,15...جولیا ..؟ اخه میدونی ‌‌‌.... سالگرد اش...

"سرنوشت "فصل ۲ P,8...ا/ت : حیحی .... شما ها لباس نمیخاین ؟؟....

"سرنوشت "فصل ۲ p,24...رفتم به سمت کمد رخت خواب ها رفتم .. ۴ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط