چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...
p_12
جسم بزرگ تهیونگ اون دخترو بغل کرد و خودشم شروع به گریه کرد و با درد به التماسای ا.ت گوش میداد که میخواست تهیونگ بهش بگه داره دروغ میگه و میخواد اذیتش کنه
ا.ت: میدونی تو ...تو خیلی اذیتم میکنی...پس اینم...اینم یکی از همونا....اره؟خواهش میکنم لهم بگو...چرا....چرا اینجوری....
تهیونگ: بسه....دیگه بسه...ا.ت بیا بریم بیمارستان...بهتره لباستو عوض کنی
ا.ت لباس هانبوک سیاه و تهیونگ کت و شلوار با زیر پیرهنی سیاه پوشیدن صورت تهیونگ ناراحت و خسته بود و صورت ا.ت آشفته و دلتنگ...شاید تهیونگ اونجا گریهاش کرده بود که تو ماشین ساکت بود و به گریه ا.ت گوش میکرد و تو فکر این بود که چرا بیشتر پیش خانوادش نبود
به مجلس خاکسپاری رفتن و بعد از چند روز آشفته جسم پدر مادر خاک شد و همه کم کم برگشتن خونهاشون اما ا.ت و تهیونگ اونجا تو چادر موندن
ویو دو هفته بعد
ا.ت ویو
امروز تعطیله و تهیونگ خونس پس وقتشه که واقعیتو بدونه تو اتاق مامان بابا رفتم این مدت فقط من اونجا رفتم و تهیونگ تا پشت در میرفت اما داخل نمیرفت
برگها رو برداشتم و توی حال رفتم و کنار تهیونگ نشستم
ا.ت: بهتره اینا رو بخونیم
ته: وصیعتا؟!
ا.ت: اهوم....میخوام...اول مامان رو بخونم
ته: هه خیلی مادرتو دوست داری
ا.ت: اره ولی اگر اول مال بابا رو بخونم وقت برای مامان نمیشه
تهیونگ هوفی کشید و زد رو پاش
تهیونگ: بخون
ا.ت: من کیم جوران وصعیت میکنم که بعد از من دخترم با فردی که عاشقشه ازدواج کنه نه مثل من که اول با مردی که ازش متنفر بودم ازدواج کردم...حاصل ازدواج اولیه من دخترم بود که از کل زندگیم بیشتر دوست دارم و با ازدواج دومم پسری رو به دست اوردم که یک بار به این فکر نکردم که پسر کس دیگهایه و امیدوارم حس اونم همین باشه
تهیونگ سرشو پایین انداخت و بغض کرد که چقدر الکی مادر دومشو اذیت کرده بود و اون دم نزده بود...ا.ت ادامه داد
ا.ت: دخترم پدر اصلی تو کادویی برای ۲۵ سالگیت گذاشت اگر خودم بودم بهت میدم و اگر نبودم میخوام تا اون سن صبر کنی و توی وشوی دوم من اینو برداری...وصیعت من بیشتر شبیه توصیه است...بهم راست بگید کنار هم بمونید به فکر جبران بدی و ایجاد شادی باشید...تموم شد
تهیونگ: بیا از بابا رو بخونیم
ا.ت: باشه من ادامشو میخونم دیگه از ارث نمیخونم
تهیونگ: باشه
ا.ت: ادامش...حالا واقعیت ها برای شما...اون موقع شما بچه بودید و فرصتی هم نداشتم که بهتون بگم...من عاشق دختری بودم که فقیر بود و خانوادم قبول نمیکردن و یه ازدواج اجباری پیش امد و تهیونگ به دنیا امد....اون پسر خیلی شبیه خودم بود و زیبایی اون پسر باورنکردنی بود اما قلب من هنوز به عشقم تعلق داشت نه زنم...توی یه تصادف وحشتناک که همسرم با دوستانش رفت اون که راننده بود...
۵۰❤️🌚
ی حقیقت بد؟تو پست معرفی گفتم که...🌚
جسم بزرگ تهیونگ اون دخترو بغل کرد و خودشم شروع به گریه کرد و با درد به التماسای ا.ت گوش میداد که میخواست تهیونگ بهش بگه داره دروغ میگه و میخواد اذیتش کنه
ا.ت: میدونی تو ...تو خیلی اذیتم میکنی...پس اینم...اینم یکی از همونا....اره؟خواهش میکنم لهم بگو...چرا....چرا اینجوری....
تهیونگ: بسه....دیگه بسه...ا.ت بیا بریم بیمارستان...بهتره لباستو عوض کنی
ا.ت لباس هانبوک سیاه و تهیونگ کت و شلوار با زیر پیرهنی سیاه پوشیدن صورت تهیونگ ناراحت و خسته بود و صورت ا.ت آشفته و دلتنگ...شاید تهیونگ اونجا گریهاش کرده بود که تو ماشین ساکت بود و به گریه ا.ت گوش میکرد و تو فکر این بود که چرا بیشتر پیش خانوادش نبود
به مجلس خاکسپاری رفتن و بعد از چند روز آشفته جسم پدر مادر خاک شد و همه کم کم برگشتن خونهاشون اما ا.ت و تهیونگ اونجا تو چادر موندن
ویو دو هفته بعد
ا.ت ویو
امروز تعطیله و تهیونگ خونس پس وقتشه که واقعیتو بدونه تو اتاق مامان بابا رفتم این مدت فقط من اونجا رفتم و تهیونگ تا پشت در میرفت اما داخل نمیرفت
برگها رو برداشتم و توی حال رفتم و کنار تهیونگ نشستم
ا.ت: بهتره اینا رو بخونیم
ته: وصیعتا؟!
ا.ت: اهوم....میخوام...اول مامان رو بخونم
ته: هه خیلی مادرتو دوست داری
ا.ت: اره ولی اگر اول مال بابا رو بخونم وقت برای مامان نمیشه
تهیونگ هوفی کشید و زد رو پاش
تهیونگ: بخون
ا.ت: من کیم جوران وصعیت میکنم که بعد از من دخترم با فردی که عاشقشه ازدواج کنه نه مثل من که اول با مردی که ازش متنفر بودم ازدواج کردم...حاصل ازدواج اولیه من دخترم بود که از کل زندگیم بیشتر دوست دارم و با ازدواج دومم پسری رو به دست اوردم که یک بار به این فکر نکردم که پسر کس دیگهایه و امیدوارم حس اونم همین باشه
تهیونگ سرشو پایین انداخت و بغض کرد که چقدر الکی مادر دومشو اذیت کرده بود و اون دم نزده بود...ا.ت ادامه داد
ا.ت: دخترم پدر اصلی تو کادویی برای ۲۵ سالگیت گذاشت اگر خودم بودم بهت میدم و اگر نبودم میخوام تا اون سن صبر کنی و توی وشوی دوم من اینو برداری...وصیعت من بیشتر شبیه توصیه است...بهم راست بگید کنار هم بمونید به فکر جبران بدی و ایجاد شادی باشید...تموم شد
تهیونگ: بیا از بابا رو بخونیم
ا.ت: باشه من ادامشو میخونم دیگه از ارث نمیخونم
تهیونگ: باشه
ا.ت: ادامش...حالا واقعیت ها برای شما...اون موقع شما بچه بودید و فرصتی هم نداشتم که بهتون بگم...من عاشق دختری بودم که فقیر بود و خانوادم قبول نمیکردن و یه ازدواج اجباری پیش امد و تهیونگ به دنیا امد....اون پسر خیلی شبیه خودم بود و زیبایی اون پسر باورنکردنی بود اما قلب من هنوز به عشقم تعلق داشت نه زنم...توی یه تصادف وحشتناک که همسرم با دوستانش رفت اون که راننده بود...
۵۰❤️🌚
ی حقیقت بد؟تو پست معرفی گفتم که...🌚
- ۷۳.۵k
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط